سخنان دکتر انوشه و اشعار و دیگران

www.mrlather2007.blog.ir

http://www.nikandena.com

۲۰/۸/ تولدت مبارک دکتر ... ۱ ساله منتظرم بازم بهت تبریک بگم...

۱۹/۸/ هم تولد خودمه ...

آاربعین تو ؛ وعدگاه ماست/ کربلای تو ؛ قبلگاه ماست

تموم زندگی من مال حسینه / دلم برای کربلات به شور و شینه

حسین حسین حسین حسین یا ثارالله/ حسین حسین حسین حسین اباعبدالله

***

آرزوم اینه، خاک پات باشم/ اربعین هر سال، کربلات باشم

بیام پیاده از نجف به کربلا پابوس/ به اذن اربابم رضا، پادشاه طوس

حسین حسین حسین حسین یا ثارالله/ حسین حسین حسین حسین اباعبدالله


مريز ابروي سرازير ما را

به ما باز ده نان و انجير ما را

خدايا اگر دستبند تجمل نميبست دست كمانگير ما را

كسي تا قيامت نميكرد پيدا از ان گوشه ي كهكشان تير ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل به ناني خريدند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد طوفان تمام شكوه اساطير ما را

طلا را كه مس كرد ديگر ندانم

چه خاصيتي بود اكسير ما را

...............................................

اگر پسند و اگر ناپسند مي گويم

نگفته بودم و اينك بلند مي گويم

نگفته بودم و جنگ است از اين به بعد سخنم

و از دهان تفنگ است بعد از اين سخنم

ملخ چكيد اگر از اسمان شما كرديد

و دنده هاي مرا نردبان شما كرديد

نگفته بودم و ديدم كه نان دهان را بست

غرور پرواز درب هاي اسمان را بست

نگفته بودم و سيمرغ ها شغال شدند

برادران سر تقسيم حق زياد شدند

 

مطالب دکتر انوشه در

www.mrlather2007.blog.ir  

سلام : من برگشتم از سفر ...   جاتون خیلی خالی بود خدا قسمتتون کنه برید . در قالب کلمات نمیگنجه . اونجا منیت نیست همه غرق حسین اند و حسین غرق خدا....

محمد رحیمی : دارم میرم کربلا حلالم کنید... ۳ روز پیاده روی از نجف تا کربلا .  

tavala.ir     حس گریه دارم حس اشک ُ حس نبودن جایی که مولا هست.... جایی که او هست... از علی ابن ابی طالب به حسین (ع) .....    شهید چمران نرفت داخل حرم امام علی

 

 

قدیم ندیما که فقط صفا بود

 موبایل و اینترنت و سی دی نبود  

بزرگترا بالای خونه جاشون

کوچیکترا کنار دست و پاشون

 صبحونه نون سنگکه داغ و پنیر

 یه ذره سرشیر و عسل با فتیر

 شبهای یلدا شب قصه گفتن  

دختر پادشاه و هیزم شکن

 سبزی پلو با ماهیمون به را بود

 نخودچی کیشمیش روی کرسیا بود

  کار خونه با دخترای خونه

 کار بیرون با پسرای خونه

 عروسیا ساده بود و بی ریا

مهریه ها یک سفر کربلا

رسم و رسومی داشت خواستگاری

خاطره هاش تو عکس یادگاری

 از اون زمون که سادگی تموم شد

  خوشی به زندگی ما حروم شد

پول زیاد حق تقدم شده

روکم کنی عادت مردم شده  

دنیا دیگه عوض شده راست راسی

 حرف می زنن راست و بی رودرباسی

 "خونه کلنگی ها که سنگی شدن

 آدما اکثرا کلنگی شدن"

 آیفون اومد جای کلون و کوبه

سادگی رفت تو سطل خاکروبه

 کفشای جورواجور بجا ارُسّی

شومینه و شوفاژ بجای کرسی

 لامپای مهتابی بجای توری

کتری های برقی بجای قوری  

اُدکلن اومد جای عطر قمصر  

شیر هلندی جای شیر مادر

 لنزای رنگارنگ بجای عینک

 شادونه رفت و جاش چیپس و پفک

  نوشابه اومد جای سرکه شیره

 پیتزا اومد بجای ارده شیره

 آخر برنامه غذایی مون نوشته

 "گالینابلانکا"جای آش رشته

  جوونامون بعضیا قِرتی شدن

 اعتیاد اومد و زپرتی شدن

با آمپول و قرص و کراک و شیشه

 هیچ کسی عاقبت به خیر نمی شه

  میدون سيّداسماعیل دوباره

  به رونق افتاد از لباس پاره

سوراخ سوراخه همه ی لباسا  

تیپ جوونا مثله آس و پاسا  

یه روزی کله ی کچل مد می شه

یه روزی کله مثل هدهد می شه

 تو قهوه خونه ها جوونِ بیجون  

شب تا سحر نشسته پای قلیون

 صبحا که موقعه حساب کتابه

تازه طرف تا لنگ ظهر می خوابه

بعدِ ناهار و ساعت اداری  

دنبال کار می گرده از بیکاری

 به هر محله مشغول سرکشی  

شش نفری می رن مسافر کشی  

دخترای پر از فیس و افاده

دختر از دماغ فیل افتاده  

اسم شناسنامش اگه زلیخواست

 با صد کرشمه می گه اسمم آیداست  

هرجا که با کلاسه اونجا هستش

قلاده ی سگی درون دستش

  بعد یه آرایش صدتا صدتا

 دختر چهل کیلو میشه نود تا

ترشیده و رو دست مادر هنوز

 میگه شوهر میخوام مثله "تام کروز"

 شوهری می خواهم که دکتر باشه

 حساب بانک سوییسش پر باشه

  باید هزار تا سکه مهرم کنه

تا روی دخترخالمو کم کنه

 عروسیمون بالای برج میلاد

  گذشته هاشو برده انگار از یاد

 پشت قبالم یه موبایل و ماشین  

یه خونه تهران یه خونه تو برلین

 دختره تا کرج نرفته تا حالا  

ماه عسل می گه بریم آمریکا

 دوماد ندید بدیده و خل میشه  

هول میشه و دست و پاهاش شل میشه

  "خونه کلنگی ها که سنگی شدن

 آدما اکثرا کلنگی شدن"  

   قُل لَّا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ ۚ فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ [٥:١٠٠] بگو: «(هیچ‌گاه) ناپاک و پاک مساوی نیستند؛ هر چند فزونی ناپاکها، تو را به شگفتی اندازد! از (مخالفت) خدا بپرهیزید ای صاحبان خرد، شاید رستگار شوید! 

چقدر این جمله سنگین است:  لولاک لما خلفت الافلاک  یا این جمله که می گوید : خلق عظیم : اخلاق خوش پیامبر ؛ خدا یه جا می گه : هذا الدنیا متاع قلیل : این دنیا کوچکه ...  اخلاق پیامبر بزرگ

  it is a story of life  انا لله و انا الیه راجعون...

 من ماله اونجام اگر یک نفر بره مسافرت از خونه اش دور بشه یعنی میگی خونشو فروخته ؟ نه ، فقط رفته یه چرخی بزنه و بیاد. حالا 50 سال 60 سال 100 سال 1000 سال بالاخره بر می گرده فقط همه ی حم و غم اش اینه که خونه شو دزد نبره ، آتیش نگیره . خوب این آدم باید چی کار کنه ؟ راه حل هست : سیستم امنیتی برای همین جاست. باید سیستم امنیتی ببنده (نماز و روزه)، باید بسپاره به همسایه هاش بگه حواستون به این خانه باشه(رفیق هاش) ؛ اینجا جای منه ها. من میام، مطمئن باشید. که اگر یه دزدی هم خواست بره خرابکاری کنه(شیطان یا نفس آدم) ، همسایه ها نزارن. ما که خونمونو نفروختیم. هیچ جا هم مثل خونه ی آدم نمیشه ولی نمی دونم چرا بعضی ها مون وقتی میریم به مسافرت دیگه اصلا یادمون میره که ما خونه ای داریم(لقمه ی حرام) ؛ غرق دنیا می شیم و قشنگ ترین جا را (خانه=بهشت) یادمون می ره. خدا جامون را نگه دار. ما از همون روز عزل این خانه رو رزرو کردیم خدا هر لحظه بهمون یاد آوری کن که پول رهن روزانه رو بدیم. یاد آوری کن که نکنه یه روز برگردیم ببنیم خانه پر شده ، مهمون اومده مجبور بشیم بریم جای غریب. اخه خیابونا ، محله ها و ...  کثیفن ؛ رفیق نا باب توشون هست. خوشمون نمیاد. حالا اونش به درک نمی تونیم تحمل کنیم. سر و صدا ، شلوغی ، کثیفی ، ادم های خیابونی ؛ که به نظر من تقصیر خودشونه که خیابونی شدن. اونا هم می تونستن برن کار کنن خونه بخرن. تو این دنیا هم که خدا را شکر فراوان. فقط حالشو نداریم . فقط ایمان نداریم که این شرکت حقوق را آخر عمر می ده تا قرون آخر. حتی 10 برابر پاداش هم می ده ، سنوات میده ، بیمه میده ، اوووه اگه بدونی. خدایا ما رو به جایگاه مون برگردون. حالا خیلی ها میرن مسافرت آشغال از دور دنیا جمع می کنن با خودشون میارن خونه ، یه سری زباله که هم توی طول مسیر حالشونو میگیره  هم بوی گندش خونه را بر می داره. ولی فکر کنم یادم اومد چرا : از اون جایی که مولوی می گه توی یکی از داستاناش و شاید شما هم شنیده باشید دلیلش اینه : یه روز یه شاگردی که کارش تخلیه ی چاه فاضلاب بوده از یک بازار عطر فروشی رد میشده همین که بوی این عطر ها  بهش می خوره از هوش می ره و حالش به هم می خوره. اقا مردم جمع می شن و هر کی از تو مغازش بهترین عطر ها را میاره تا شاید این حالش خوب بشه. ولی این شاگرد بد بخت حالش بد تر می شد ؛ تا این که یکی از هم محله ای هاش که از اون جا رد می شده میبینه مردم جمع شدن اونم میره ببینه چه خبره : همین که می رسه می بینه اِ !  این که هم محله ای شونه میگه برین کنار کشتین رفیقمو . میگه درمونش پیش منه برین یه کم فاضلاب بیارین تا بهتون بگم . مردم هم یه کم فاضلاب میارن و همین که بوش بهش می خوره میگه اخیش... و بلند می شه.  اره حالا بعضیامون نفهمیدیم چی خوبه چی بد. از بس با این زباله ها سر و کله زدیم زباله شدیم(دنیا لعب و لهو است). ولی با یه کم تغییر میشه عوضش کرد اراده ی قوی می خواد که اگه بدونی چه قدر این عطر ها خوش بو اند حتماً میری دنبالش. می گفتم : چرا نمیام جنس های خوب برداریم  چرا نمیایم جنس های لوکس برداریم چرا همش جنس دسته دو بر می دارن که توی طول مسیر زندگی شون و سفرشون  مجبور باشن دوباره بخرن مگه اینا چقدر طلا دارن (وقت) چرا هیچ فکر نمیکنن با این طلا ها می تونن تا همیشه زندگی کنن و میان طلا میدن و اجناس اشغال که یه کم کادو پیچی شدن رو می خرن چند تا دلیل داره. یکی از دلیلاش اینه که نمی دونن ماله کجان و نیاز به یک راهنما دارن. یکی مثل 124000 تا پیامبر یکی مثل شمس ، یکی مثل هزار تا ادمی که می شناسی. ولی قبل این که شمس و ... بیان سراغ آدم ؛ ادم باید خودش بخواد ، بخواد که برگرده ، بخواد که بره خونه. اگه نخواد ، توی همون زباله دونی برای همیشه دفن می شه. حالا چرا بعضی ها نمی خوان من نمی دونم. اینجاست که شعر دوست عزیزم آقای انوشه یادم میاد که میگه : چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد       چرا بعضی نمی فهمند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد. چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است و در آن ذکر هم یاد خدا خالی است. و گویی میوه ی اخلاصشان کال است . چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی است . چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست . آره خدا چرا ؟ این سوال چیزی بوده که از بچه گی با من بزرگ شده و باعث بهونه ای برای صحبت با تو شده. اگر هر لحظه به خودت بیای ، اگر هر لحظه به خودت بیای اگر هر لحظه خونه بیای هیچ وقت زباله جمع نمی  کنی. هیچ وقت طلا رو نمی دی آشغال بگیری. البته آدم بی تجربه تا کلاه نره سرش تجربه بدست نمی آره. ادم تا گناه نکنه که نمی تونه توبه کنه ، ادم توی سفره که آدم میشه. حالا یا این سفر بهش زهر می شه و وقتی برمی گرده خونه و می بینه خونه پر شده و جایی براش نیست می شینه زار زار گریه کنه یا اینکه نه از اول می دونه کجا می خواد بره و همه ی عشقشو جمع می کنه تا هم زود تر ، هم بهتر و هم راحت تر و هم سر راست تر بره خونه. این سفر 2 ایستگاه هایه : توی ایستگاه اول به ادم می گن زود باش هرچی می خوای بخر فقط بگردید و تجربه جمع کنید. (دنیا) بار و بنه را ببندید چون می خوایم بریم ، بریم خونه. انسان هم شروع می کنه بگرده ؛ همش اینو قیمت می کنه ، اونو می پرسه.  آقا این چند؟   تو این سفر اگر یک رفیق خوب نداشته باشی ؛ اگه از اونایی که قبلا این راه رو اومدن نپرسه (شهدا)که چی خوبه ، کدوم مغازه جنس درجه 1 می فروشه ؟(اردو جهادی) کدوم مغازه به روز تره آخرین جنس های لوکس رو میاره (دین آپدیت = اسلام). شاید نتونی از سفرت لذت ببری . تو این سفر بعضی از این کاسبای نامرد همون آشغالها رو کادو پیچی می کنن و بهت میدن (یهودی های شبهه ساز).  شاید بشه اینو تشبیه به دین کرد. به روزترین دینی که از طرف خدا اومده اسلامه و خودش گفته که ما دیگه پیامی برای دنیا نداریم البته این به این معنی نیست که تو دیگه نمی تونی با اون حرف بزنی. بلکه یه چیزی فرستاده که اگه تا آخر ابدیت هم دنبالش بری بازم جا داره. یه جورایی بی نهایته و این بی نهایت هیچ وقت تمام نمیشه که بخواد یکی دیگه شروع بشه. اون خداست و قرآن را فرستاد تا ما بریم و اونو بخونیم و بفهمیمش. حالا کار دشمن چیه بهتر بگم کار رقیب اینه که می گه انسان نمی تونه این قرآن رو بفهمه این خیلی سخته برای درک انسان در صورتی که این برای منه انسان و من از این مردم تعجب می کنم که با یه تبلیغ حرف اونا رو تایید می کنن. اگه راست می گید یک بار با اخلاص اون رو بخونید و ببینید چی می گه ببینید که وعده هاش حقه ببنید ما ادما ماله کجاییم ببینید ما ادما چه قدر نامردی توی این دنیا کردیم ببینید چی کار کردیم که بعد از 124000 تا پیامبر هنوز اینقدر مشرک و بی دین توی دنیا وجود داره.  ولی چرا همه نمیان از این مغازه جنس بخرن دلیلش اینه که بازار یاب خوب نداره(روحانی خوب) و ادمهایی که دارن اونو تبلیغ میکنن نمی دونن که برای اینکه بتونن اونو به یکی که اینو نفهمیده بفهمونن اول باید خودشونو بزارن جای اون ، مثل اون فکر کنن عامل های از دین رفتن بیرونشو پیدا کنن و تبلیغای ضد اونو بررسی کنن تا بعد بتونن ضد اونا و حقیقت را بیان کنن. ولی متاسفانه اکثرا بعد از اینکه یکی گفت من به دینی اعتقاد ندارم و یا کافرم یا مشرک به جای اینکه راه رو نشونش بدن یه ضربه هم بهش می زنن تا توی راه اشتباهش خوشحالتر و سریع تر و راضی تر بره. مثلا همین ابو لهب که خدا لعنش کرده اولن خدا لعنش کرده تو باید تمام همتت رو ببندی تا اونو آدم کنی ، کاری که پیامبر در انجام دادن اون کوتاهی نکرد .  خوب تو میپرسی اگه پیامبر همه ی تلاشش رو کرده چرا اون ادم نشده ؟ جواب اینه که پیامبر راه رو نشون می ده ولی گرفتن تصمیم با توئه. پیامبر که نمی تونه برای تو بره سفر ، اون فقط پیام اورده همین. اونم مثل من و تو بوده ، اونم ادم بوده ، اونم انسان بوده . اونم با تو هم تراز بوده. ولی توی پیمودن این سفر شاگرد اول شده و خدا اونو به عنوان مبسر کلاس دنیا معرفی کرده . حالا اگه یه کلاسی یه مبسر خوب داشته باشه و یه سری دانش اموز شر هم داشته باشه دلیل نمی شه که بگی چرا  این کلاس همشون شاگرد اول نیستن. اینم که بعضی ها میگن برا ما همین بس که تو این کلاس  باشیم کافیه ، کامل نیست . اخه بعضی وقتا این مبسره که شاگردای بد رو میبره دفتر و تحویل مدیر میده. همیشه نگو دیگران چه بودند اینو بگو که خودت چی هستی. از برتربودن دیگران برای صعود خودت استفاده کن. چه خوبه ادم بازار یابه خوبه برترین شرکت دنیا باشه و بره توی شرکت مرکزی کاره که تازه تاسیسه و تا میاد جهانی بشه طول می کشه و رقبا را زمین میزنه البته این شرکت ، شرکت هایی را که در مسیر اصلی خودشون و مسیر همین شرکت کار می کنن و منحرف و بر شکسته نشدن حمایت میکنه و بهشون می فهمونه که مقصد من و تو یکیه. (دین های الهی دیگه) ولی رقبای ضد  خودش و هدفش رو از بین می بره.  بعد از این تشبیه ادامه می دم ادامه ی سفر رو پس اماده ی حرکت باشید صوت حرکت هر لحظه امکان زدنش هست  »: همیشه وقتی می خوای جنسی را بخری تستش کن. امتحان کن ببین سالمه ، گارانتی داره ، نداره چه جوریه؟. اگه گارانتی داشته باشه و جنس اشغالی باشه بازم وقت هست بری و عوضش کنی ؛ ولی اگه این قدر اشغال باشه که پولتو حروم کرده باشی باید بشینی و 2 دستی بزنی توی سرت خودت و حواستو توی معامله های بعدی جمع کنی. حالا که جنسهاتو خریدی و بار و بنه را بستی شاید یه چیزایی اضافه بیاد ؛ باید بنویسی برای بقیه که فلان مغازه رو به کی بدین ، فلان خونه سهم کیه فلان ماشین را کی برونه ؟ سرگردون نباشه چون سرش دعوا می شه و وقتی داری ایستگاه دوم رو طی می کنی همش هواست توی ایستگاه اوله و باید ایمیلتو چک کنی و جواب پس بدی که فلان مغازه یا فلان ماشین به کی می رسه تازه توی این قطار اینترنت خیلی وقت ها قطعه و تازه اکانت استفاده ازش خیلی گرونه همه کسی پوله خریدش رو نداره . تازه از کجا معلوم اونایی که اونطرفن ایمیلاشون رو چک کنن؟  غیر از اون همیشه باید حسابتو چک کنی . چون اونایی که گذاشتی که اونور و با خودت نیاوردی حکم دسته چک و حساب جاری را داره. اگه ازش چک بکشن یا پولی بهش واریز کنن این حساب ماله توئه و سود و ضررش به حساب توئه. چرا نیای پولتو نقد کنی و با خودت بیاری : نکنه این کارو بکنی ها پشیمون میشی: پس چی کار کنیم : سرمایه گزاری کن توی همون شرکت تا ماه به ماه حسابت پر پول تر شه. اخه این قطار بد قطاریه ، چون معلوم نیست کی حرکت می کنه البته این قطار هر لحظه حرکت داره ؛ منظوره من اینه که معلوم نیست کی برای تو بلیط صادر می شه و چون معلوم نیست که کی نوبت توئه همین خودش دلیلی بر خاموشی توئه که نباید چنین باشه. این حرص آدمی هم تمومی نداره   : راستی یادم به یم داستان یادم اومد که اونم دوست عزیزم اقای قمشه ای فرمودند : یه روز یه پادشاه به یکی می گه این زمینها تا چشم کار میکنه ماله منه. تو از فردا صبح وقت داری حرکت کنی و تا شب نشده باید برگردی همین جا. تا هر کجا که بری ، اون زمین ها میشه ماله تو . فردا صبح طرف راه میافته و به خودش میگه تا ظهر میرم و بعد از ظهر برمیگردم . ساعت 12 میشه میگه نه یه کم دیگه می رم و از اون طرف تند تر برمی گردم . خلاصه ساعت 2 و 3 میشه میگه نه بازم میرم برگشتنه میدوم . تا ساعت 4 میره و نگاه می کنه می بینه داره عصر میشه شروع به برگشت می کنه و می دوه. وقتی شب میشه برمیگرده به همون جای قبلیش و می میره و همون جا خاکش می کنن.  توی 1.5 متر زمین. حالا من نمیفهمم چرا مردم نمی فهمن چقدر جا نیاز دارن. یه داستان دیگه از همین دوستم یادم اومد اونم جالبه : اقای قمشه ای به قول خودشون روزگاره جوانی چند تا کتاب فیزیک و شیمی خوانده بودن و فکر می کردن چیزی می دونن ؛ ایشون می گفتند من با این قضیه ی خلاء که ابوعلی سینا اثبات کرده بود مشکل داشتم و به پدرم میگفتم طبق این قضیه و این فرمول ابوعلی سینا اشتباه کرده ولی پدرم قبول نمی کردم و خلاصه سر این موضوع با پدر یحث داشتن. بعد از اون پیش برادرم رفتم و مساله را نیز برای اون توضیح دادم ولی ایشون جواب اینگونه دادند:» به نظر من حق با توئه ولی تویی که این موضوع به این مهمی را میفهمی چرا نمیفهمی که نباید با پدرت بلند حرف بزنی ؟ چه خوبه ادما همه چیز را با هم بفهمیم و یا یه داستان دیگه :: یه روز یه پدری پسرش را می فرسته دنباله رمالی بعد از 2 سال بر میگرده پدر می خواد اونو امتحان کنه یک انگشتر می زاره تو دستش و بهش می گه این چیه ؟ پسر هم رمل و استرالاب خودش رو می ندازه بالا و شروع به دادن نشونه میکنه ؛ میگه گران قیمته ، گرده ، سوراخ داره . پدر میگه آفرین همه ی نشونه هات درسته خوب چی هست ؟> می گه سرنده (غربال) . پدر خندش می گیره. میگه تو که اینا رو میفهمی ؛ نمیفهمی که سرند توی دست جاش نمیشه. ؟ ماها خیلی میفهمیم ولی اگه بتونم به این فهم برسیم که هر چه بیشتر میفهمیم ، هیچی نمیفهمیم اونوقت شاید فهمیده باشیم .   چرا نمی فهمیم که چقدر می خوایم : چرا نمی فهمیم چیو می خواهیم . چرا نمی فهمیم اصل و هدف رو تشخیص بدیم . من نمی دونم. چرا کاری می کنیم که همه ی حسابمون رو یکی برنه و خالی کنه؟ اگر حالا توی ایستگاه اول هم کلی حال کرده باشی ولی نتونی ایستگاه دوم رو لذت ببری و زهر بشه برات چه فایده مخصوصاً که معلوم نیست کی برسی و زمان توقف اون معلوم نیست . ادامه دارد/ ..... بارون  بارون بارون رو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره من و می شویه از گناه از غم و غصه ها همه دوباره می شم همونی که از خیالم اومده یکی مثل همون خوبه که از دو عالم اومده یکی که ماله اینجا نیست دلش یه جای دیگه ایست همون جا که همه خوبن حرف بد و دروغی نیست دلم می خواد برم بالا برم برم تا اوج خدا یکی بهم داد می زنه خدا همین جاست ، تو دل ما اگه میای تو هم بیا که اون جا ، جاش بی انتهاست  که اون جا ، جاش بی انتهاست      دوستان عزیز سلام در یکی از برنامه ها ی تلویزیونی با شاعری به نام امیر حسین میر حسینی آشنا شدم . چهره ای بسیار معصومانه با لحنی زیبا و دلنشین داشت .این شاعر توانمند در این برنامه شعری را در وصف مرگ خود و کمک کردن اربابش امام حسین (ع) در قبرش خواند که من را بسیار تحت تاثیر قرار دارد   خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه یک جرعه آب بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت نه شفیقی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک یک ملک گفتا بگو نام تو چیست آن یکی فریاد زد رب تو کیست ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت را بگو ما که ماموران حق داوریم نک تو را سوی جهنم می بریم دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود نا امید از هر کجا و دلفکار می کشیدندم به خفت سوی نار ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب آدم می زدود گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه بگوش صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور لب که نه سرچشمه آب حیات بین دستش کائنات و ممکنات خاک پایش حسرت عرش برین طره یی از گیسویش حبل المتین بر سرش دستار سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود در قدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت عشق آفرین دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه صاحب روز قیامت آمده گویی بهر شفاعت آمده سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع) دیگران غرق خوشی و هلهله دیدم او را غرق شور و هروله با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است پرچم من را بدوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید اقتدا به خواهرم زینب نمود گاه میشد صورتش بهرم کبود بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه کرده است تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم هرچه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است در قیامت عطر و بویش میدهم پیش مردم آبرویش میدهم باز بالاتر به روز سرنوشت میشود همسایه من در بهشت آری آری هرکه پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است سيستم موبايل دكتر قطع شده است تنها راه برقراري ارتباط ايميل مي باشد.  شش ماه اول تو دفتر كارش نوشت: به جهنم درك و شش ماه دوم نوشت : شد شد ، نشدم نشد...  موفق به نتیجه وابسته نیست کار باید برای رضای خدا باشه.... نگاه اول حلال : ضرري نداري، نگاه دوم به ضرر توئه ، نگاه سوم هلاكت مي كنه....   تولد دكتر انوشه  20/8/90  را تبريك عرض ميكنم.  وقتي كه ابراهيم مي خواست اسمائيل را ذبح كنه ،‌ اسمائيل گفت بابا چشمام رو ببند و پيشونيم رو بزار روي سنگ تا چشمم توي چشمت نيفته .و خداي ناكرده احساسات و عواطف باعث نشه حكم خدا رو انجام ندي.  چشم !!!  چه مي كني با انسان !  ميگن وقتي امام زمان بياد شمشيرش سر مي بره    اون شمشير زيبايي اقاست كه ادم با ديدن ايشون ميميره   بازم چشم !!    ميگفت اگه نبيني چيزايي نشونت مي ده كه كسي نديده !!!  هر چي بهت مي خوان بدن اگه نگيري  يه چيزي بهتر بهت مي دن !!‌ = صبر !!!  به نام خدا طبيبم داده پيغامم بيا دارويت آماده است من از شرمي كه دارم از رخ عطار مي ترسم من از اشكي كه مي ريزد ز چشم يار مي ترسم  از آن روزي كه اربابم شود بيمار مي ترسم رها كن صحبت يعقوب و دوري زن و فرزندمن از گرداندن يوسف سر بازار مي ترسم هزاران بار خود را نوكر اين خاندان خواندم از آن روزي كه اين منصب شود انكار مي ترسم همه گويند اين جمعه بيا، اما درنگي كن !از آن كه باز عاشورا شود تكرار مي ترسم بحثی رو که خدمت عزیزانم دارم در مورد اعتیاد سریع می گم چون وقت نداریماعتیاد به مواد مخدر – اعتیاد به کامپیوتر –اعتیاد به خود ارضایی- اعتیاد به افسردگی – اعتیاد به اینترنت- اعتیاد به چاقی – (اعتیاد به مشروبات الکلی- نوشیدنی ها مثل نوشابه) – اعتیاد به پرخاشگری- چسب ها و مواد شیمیایی - بنزین (نمودار عادت و اعتیاد طلاقی بین خطوط) بچه که معتاد کنار خیابون می بینه باید براش توضیح داده بشه اگه نه این سوال براش مشکل ساز می شه – فشار های خانوادگی مثل درس خواندن و مقایسه کردن بچه با هم نوع هاش -– حجم پولی که داره صرفش میشه - روشهای ترک ‌:‌بهترین NA 12 گامی ! (حشیش– تریاک - هروئین –اکستاسی ) معتاد فردیست که به رفتار و یا مصرف ماده ای خاص وابستگی دارد........ به نحوی که  در صورت عدم انجام آن کار و یا مصرف آن ماده دچار علائم محرومیت شود.و يا : به انسانی اطلاق می شودکه از چهار طریق خوردن ، تزریق ، دود کشیدن یا تنفس و بالاخره مقعد به مصرف یک یا چند ماده مخدر به طور مداوم می پردازد و در صورت قطع این عمل با مشکلات تنفسی ، روانی و رفتاری به تنهایی و یا با هم دچار می گردد . به عبارت دیگر معتاد قربانی یک نوع وابستگی دارویی یا روانی به مواد مخدر شناخته می شود. متاسفانه کلمه معتاد در کشور ما چنان بار منفی پیدا کرده که در صورت ابتلا فرد به آن ، بجای بسیج  امکانات جامعه و خانواده برای درمان فرد معتاد ، در اولین اقدام خانواده و سپس جامعه در جهت  طرد فرد اقدام میکنند و این مسئله باعث پیچیده تر شدن مشکل و گسترش آن خواهد شد خوب چند نظریه وجود داره آیا اعتیاد یک بیماری داروییایا اعتیاد یک مشکل رفتاریه این ها رو دقت کنید ایا اعتیاد یک بیماری ژنیتیکیایا اعتیاد یک بحران شخصیتی و یا اینکه یک مسئله روانشناخیه ؟ ایا میتونه همش باشه ؟ یا بعضیهاش باشه ؟ یه مقداری باید روی اینها دقت کرد؟ چه طور می شه که یک نفر از خانواده ی ما مایی که هرگز فکر نمی کردیم برادرمون خواهرمون فرزندمون رویکردی داشته با شه به سمت مواد مخدر به سمت تریاک اصلا به سمت سیگار چه برسه تریاک یک مرتبه مربی مدرسه زنگ می زنه میگه اقای فلانی یا خانم فلانی تشریف میارین مدرسه !؟ بعد مادره میگه چیه چی شده ؟‌ میگه والا واقعیتش اینه که تو جیب پسرتون یه مقداری حشیش پیدا کردیم اون دقایق بحران مادر دیدنیه ؟! یکی اینه، یکی وقتی یه بچه ی 3-4 ساله رو ماشین بهش زده توی اتاق احیا تو اورژانسه این همه نگین خدا کجاست ‌؟ خدا همون جایی که اون مادر داره با همه ی وجودش اونو صدا میکنه تواین لحظات ، بگذریم  هر چی فکر میکنه خدایا شوهرم این طوری بوده ،بچه هام این طوری بودن ،‌ دخترام اینطوری بودن که این پسر این طوری شده یا این دخترم این طوری شده ؟ مدیر مدرسه زنگ می زنه خانم فلانی شوهرتون خونه است ؟ نه ! چه طور مگه ؟ یه مشکلی برا دخترتون پیش اومده میتونید بیاد مدرسه ؟ مادره میره میگه چی شده خانم ؟ والا هیچی دخترتون مواد مصرف میکنه در توالت ! دستشویی رفته مواد مصرف میکنه !!‌ چ چه چه چ کار میکنه!؟!! یه موادی که والا ما نمی دونیم شبیه کتیراست به همون سفتی !!اصلا نمیدونه این چیه کوکایینه هروئینه چیه ؟ مواد از کجا شروع میشه ؟ یه شعری هست اینو مشروبیا می خونن : سیگار ز سی کار کند بی کارت / تریاک کند بی هنر و بی عارت / از چرس (چرس هشیشه )‌از چرس به جز ترس نیابی چیزی / می خور که چو گل سرخ شود رخسارت !! اینا مشروبیا سر میدون اسکندریه تهران می خونن !یه سوالی که محضر دانشجویان عزیز دارم اینه که چند نفر شاهد مصرف مواد کسی بودن غیر از سیگار؟ ایا کسی با بوی حشیش اشناییت داره ؟  تریاکی ها خیلی با معرفتن بدلیل اون تاثیری که روشون میزاره!!اولا در رابطه با سیگار این نکته رو بدونید : سیگار ماده ای داره به نام نیکوتین و چای ماده ای داره به نام تئین ، هر دو ماده یعنی هم تئین و هم نیکوتین باعث آزاد سازی هرمون اندورفین میشن در مغز ، هرمون اندورفین همون هرمون نشئه کننده ی فرد است بعد از یکی دو ساعت ورزش یعنی فردی که یکی دو ساعت ورزش میکنه اون هرمونی رو ازاد سازی می کنه که برای سیگاری ، یک سیگار ازاد می کنه یعنی هم تئین چای هم نیکوتین سیگار هرمون اندورفین رو ازاد میکنن همان کاری که ورزش می کنه با این تفاوت که در گیرنده CNS‌ سنترال نورس سیستم سیستم عصبی مرکزی وجود داره نیاز مجدد به ماده ی نیکوتین ابراز می شه ،‌ در خواست میشه و اگر پاسخ داده نشه دقیقا اثر معکوس می زاره یعنی روحیه عضلات حال به سمت یک اضطراب دمقی شل شدن عظلات و فرد مگر ان که دوباره سیگار رو روشن کنه شدت مصرف سیگار نیاز به کاهش فاصله در مصرف رو افزایش میده انچه که برای فرد خطرناک تر به مراتب از این قطران حاصل شده خطرناک تره مونوکسیدیه که داره می ده داخل زمینه ی سرطان های لب سرطان لثه کام حلق این ناحیه ی لارنس هنجره تا ریه الوالوئول های ریوی الی آخر 9 سرطان رو ما از قبل سیگار از این زاویه داریم !! بحث سر یک یا هر از چند گاه کشیدن چند نخ سیگار نیست نیاز در استمرار این مصرفه خوب وقت نداریم : من کلیات رو خدمت عزیزان میگم حشیش : thc از سمق برگ درخت شادونه که با گاز توالت ور میاد و اگه دود حشیش به سقفی بخوره اون سقف رو باید بردارن   5-8 پک عمیق میره تو خلثه کافیه که تا 11-13 روز متوجه ،‌یعنی هیچ قدرت تحلیلی روی مسائل اطرافش نداره به همین خاطر دانش اموزی که میره در دستشویی حشیش می کشه وقتی که میاد سر کلاس اصلا نمی بینه معلمه رو نمی بینه مواد کانابیس این خصلت رو داره که محیط اطراف رو به شکل مسخره در میاره و از تجسم شکیل خارج می شه مثلا یه نفر و می بینه این قدر پک و پوزش کش میاد که هر چی این ادم تو رو نگاه میکنه خدا این چشه؟ اصلا ریسه میره انقدر میخنده که همون جا پهن میشه ، احساس میکنه پوزش مثل خره گوشاش مثل زرافه است ، تصاویر مسخره ماده ی کانابیس یه خصلتی رو داره که اگر به فرد حشیشی اومدی یه روزه ی حضرت عباس براش خوندی اونقدر گریه میکنه اونقدر گریه می کنه که همون جا تموم میشه و یا اگه اومدی چند تا از این جک های خودمونی رو براش گفتی به قدری می خنده که وا میره یعنی حشیشی بسته به محیط و شرایط و حال اطرافش جهت گیری می کنه در افراط به سمت اون حال و میره  خرما دادن هو هو هو هو (خانقاه دراویش )روغن حشیش 60٪ thc داره لابی های هتل هادود حشیش از 6 تا 8 دقیقه از طریق ریه جذب میشه لامپ های فلورسانت اثراتی که میزاره حشیش : اولش شعف ، دوم آشفتگی ادراکی ،‌آسیب به عملکرد حرکتی در فرد ؛ اضطراب آسیب شدید در امر قضاوت ،‌توهمات ؛ تصاویری کاریکاتوری و روانپریشی کوتاه مدت حشیش باعث میشه که اشتهای فرد به شدت چی ؟ افزایش پیدا کنه هر وقت دیدید کسی از خانواده تون نصف شب اومد خانه در یخچال رو باز کرد و هر چی که دستش رسید رو داره می خوره و لقمه میزنه این جا هاشو (زیر گلو )برید ببوسید ببینید بوی چای سوخته می ده یا نه ، بوی چای سوخته تریاک : رایج ترین ماده ی مخدر در ایران که دیگه مصرفش علنیه در ایران تریاکه ، یعنی توی این کمپ های ترک اعتیاد وقتی میگن یه نفر تریاک مصرف میکنه خیلی ادم محترمی به نظر میاد نسبت به بقیه ی مصرف کننده ها که بدور از مباحث تریاک حالت چرت رو در فرد ایجاد می کنه ،‌ نه خوابه نه بیداری هوشیاری نا هوشیاری یعنی اون حالت بیداری مطلق یا خواب کامل اون لذتی که داره رو چرت داره از حالت مطلقش قشنگ تره و لذت بخش تره !! افرادی که تریاک مصرف میکنند به عکس سایر مواد مخدر ، یعنی هر ماده ی مخدری به غیر از تریاک باعث از بین بردن قدرت تحلیل فرد و نگاه عقلایی فرد در لحظه میشه ! فقط تریاکی هستند که در زمان مصرف عقلانیتشون حاکمه و هوشیاری رو دارن ؛‌علائمش رو بهتون می گم به یاد داشته باشید:  هر وقت دیدید یه آدم سیگاری اومد کنارتون نشست و شروع کرد 1- بسیار ازتون تعریف کردن یا از خانواده تون ؛‌معمولا تریاکی ها بسیار حرف می زنند و حرفهای بسیار جالبی هم می زنند ، شنونده های بسیار خوبی هم هستند مرتبا هم میگن آفرین جالبه احسنت دمت گرم عالی ایول ایول ؛‌این اصتلاحاتو که میبینید بفهمید این همین نیم ساعت یک ساعت پیش مصرف کرده اگر فاصله ی مصرف تریاکی تا زمانی که شروع می کنه خاروندن ،‌تریاکی ها به حدود 1.5 تا 3 ساعت بعد از مصرف که تاپ میشن و لارج میشن و شارژ میشن شروع می کنن به خارش  این ماله همون زمانی که هم به نشئه گی رسیدن و سر حالن و هم اینکه این خارش لامسب دست از سرشون بر نمی داره ولی عقلانیتشون رو دارن یعنی کاملا قوه عقلانیت سر جاشه و هیچ ماده ی دیگه ای رو نداریم که این کارو بکنه  یعنی عقلانیت رو موقع مصرف یا بعد مصرف یا قبل مصرف حفظ کنه تمام مواد مخدر دیگه فرد را در موقع قضاوت دچار مشکل می کنن در نگرش دچار اسیب می کنن !طرق مصرف تریاک در ایران یکیش به صورت سیخ و سنجاقه کثیف ترین نوع مصرف تریاک همین سیخ و سنجاقه که چی؟ تریاک امروزی : آقای قالیباف : هر کسی که تریاک خالص رو اورد و به من نشان داد من بهش اجازه می دم همون جا جلوی خودم بکشه ٰ! ایشون مدعی این بود که به هیچ عنوان تریاک خالص در ایران نداریم یکی از دلایلش هم اینه که تریاک به محض اینکه در ایران از مرز وارد میشه ترکیب میشه با چند چیز 1- با پودر خون الان این مد شده که در کشتار گاه ها این پودر خون و کف خون این ها رو می گیرن لخته های کف خون را به صورت کیلو کیلو می خرن و اونو تحت حرارت ملایم بخار بخاری هیتر آفتاب این ورقه های خون رو خشک می کنن و با خود تریاک که خمیریه مخلوط می کنن 15 گرم تریاک خالص با 35 گرم پودر خون قاطی میشه اون هایی که وجدان دارن یه کم اونو با پودر نوشابه مخلوط می کنن و یا قهوه و کاکائو کثیف ترینش سیخ و سنگه تمام ات و اشغال وارد ریه میشه قرقری = شیشه اب = 2 تا سوراخ بالای دری شیشه = 2.5 تا 3 سال باعث اب وردن ریه میشه و به شدت عفونت پیدا کردن ریه رو داره !! نوع سوم : سلطنتی : بافور یا وافور- حقه : سرامیکی است ،‌ بزرگتر فیلتریشن بیشتر ( چلز و ولز ) صداش لذت بخشهنسبت : 16 برابر قرقری و 23 برابر سیخ و سنجاق در حقه ماده مصرف میکنه تا به اون درجه از نشئگی برسه لذا وافوری سرحال تره : علائم ، 8ماه بعد لب ها کبود میشه و میوفته 1.5 سال3 سال پیرهنشو در بیاره پوست بدنش میوفته چشم تریاکی بالا میره نگاه فیلسوفانه و ادیبانه داره نفر اولی که شما رو به پای منقل کشوند با حالترین فرد برای نشوندن پای منقلخوردن تریاک = فاجعه گوشت بیف تک 8-12 سانتی متر ضخامت 3 ساعت میخوره گوشت رومزه = چای نبات8-10 ساعت نکشه = ریزش اب بینی ) سرماخوردگی فصلی / حساسیت حقه ساز= سوراخش کوچکه / حاج حسین رو با کامیونش کشید تو سوخته ی ته حقه : می جوشنن و پنبه می زارن توش / تبخیر که شد جمعش می کنن = شیره شیره 54 برابر اثرش بیشتره هروئین هر عملی تحت سه پارامتر تکرار، زمان ، اراده میشود عادت؛هر عادتی تحت تکرار، زمان و اراده میشود ملکه؛هرملکه ای تحت تکرار ، زمان و اراده میشود هویت؛و هر هویتی تحت زمان ، تکرار ، اراده میشود طبیعت و شخصیت هر فرد.تمام روانشناسان عالم رو جمع کنی ، تا قبل از تبدیل صفتی به ملکه می توانند صفت رو از فرد سلب کنند. اگر ملکه شد هویت آسمان به زمین بیاد دیگه نمیشه . امری قریب به محااله نه اینکه محاله ، قریب به محال تمام مواد مخدر به زمان نیاز دارند تا این چرخه را پشت سر بزارند . عمل عادت ملکه هویت طبیعت همه ی مواد مخدر الا هروئین الا هروئین هروئینی بعد از 5 بار مصرف از نظر ما دیگه مرده دیگه مرده به حساب می آید. چون به چیزی دست پیدا میکنه که هیچ ماده ی مخدر دیگری اون حال رو نمیده به هیچ کسخدا نکند ،خدا نکند ،خدا نکند، خدا نکند  آن روز یا لحظه یا کسی مبتلا به یک بار مصرف این ماده بشود. البته به لطف خداوند بار اولش یک مقداری تحوع ایجاد میکنه حتی یک مقدار چندش ولی به بار دوم که کشیده میشه دیگه رفته دیگه برگشت نداره شما با هروئینی ها موقعی که مصاحبه می کنی .حرفهای عجیبی می زنند. اینها شوخی بردار نیست . این شخصیت ها را همین طوری نگاشون نکنین . نگاه نکنین که ما صد ها بار شاهد بودیم به اینکه یک فرد هروئینی ناموسش در کنار کس دیگه ای داشت زنا می کرد و خودش اون گوشه مشغول کار بود و موقعی که بش میگفتن این صحنه ی چیه ؟ میگفت : چی چیه ؟ خوب یعنی چی ؟ نمیفهمید . چرا نمی فهمید ؟ آیا عمل رو نمی فهمه ، حس رو نداره ، یا چیز دیگه ای هست ؟ نشئه گی ،لذت لذت لذت ما حدود چهار و نیم ساعت فیلم تهیه کردیم از افراد هروئینی چه در موقع مصرف ، چه بعد از مصرف . به درجه ای از عرفان ، عرفان توهمی ، به درجه ای از عرفان توهمی می رسند که به جرات می تونم بگم شاید در عرفان عملی بسیار بسیار بسیار باید عارف بود تا به این حس این حال این کلمات رسید . تمام مصرف کنندگان مواد مخدر جمعی کشند جز هروئینی ها همه دوست دارند با رفقاشون بکشن . فقط هروئینی ها می خوان تنها باشن . به گونه ای تنها که می خواند یک کتی هم بندازند روی سرشون و برن. گاهی اونقدر زل می زنند به همین کاغذ و میرن تو حقیقت این کاغذ . و زمانی که شما به اینها می گین چه لذتی در این دنیا وجود داره! که همپایی کنه هم ترازی کنه ، هم سطحی کنه با اون ، هیچ لذتی را براشون مثال ندارن!!از لذت از نشئگی ؟ از عرفان عرفانی که ایجاد میکنه شما موقعی که با یک هروئینی صحبت می کنید از آفتاب یا از نور یا از دیوار به گونه ای برات حرف میزنه که می فهمی بذات کلمه داره وارد میشه منتها اون نمیدونه که نقد قیمت این توهمی که اینطور عارفانه داره بدستش میاره نقد قیمت این توهم دقیقا برابر است با تمامی این عمر و جسمیتی که به آتش کشیده بسیار بودن از ادم های لول بالا اساتید دانشگاه کسانی که واقعا می خواستند برسند به این درجه از این حال دست پیدا کنند اما شاهد بودند کسی که وارد مصرف دوم هروئین میشه دیگه رفته دیگه مرده بحساب میاد . ما یه عوارضی رو داریم میگیم اصتلاحا ریورسیبلن بعضی از عوارض ایریورسیبلن بعضی بازگشت پذیرند بعضی ها غیر قابل بازگشت اند . این ها غیر قابل باز گشتندبسیار بسیار بسیار بسیار نسبت به هروئین حساس باشید جایی اسمش رو میشنوید از کسی ! داستانش با کوکائین ، تریاک ، ال اس دی ، عجوزه ، کراک ، فرق می کنه با تمام مواد مخدری که تا بحال اسمش رو شنیدی فرق می کنه داستانش با تمام مواد مخدر فرق میکنه علتش اینه که این ماده با فرد ارتباط روحی برقرار میکنه بحث توی لذت جسم نیست عقلانیت چیه ؟ فرد اصلا میره توی ماوراء میکنه از زمین همین هروئینی رو شما کنار آبی درختی دیواری آقا تو زندان اینو نگه دارید این همین طور به این دیوار زل می زنه زل می زنه و آنچنان این سیر عارفانه و نشئگی خودش رو دنبال می کنه هیچ چیز جز این نمی خواد. تریاک این طور نیست . عقلانیت فرد سر جاشه اولین چیزی که بعد از تریاک می خواد نیاز جنسی. مزه برای هروئینی ها سیگاره .زمان به هیچ عنوان ادراک نمیشه – سیگار رو روشن کرده 5 دقیقه روشن کرده دستش می سوزه ولی نمی فهمه سرنگ + خون پودر شکر – کچ – جوهر – جوش شیرین زر ورق استنشاققرص اکستازی دارو های توهم زا LSD سم نوع قارچ که در شالیزار های گندم هم هست اثر: در این است که بعد زمان و مکان را از بین می بره LSD درک ارتفاع رو از بین می بره : همه رو طول می بینه در هفته 4-5 نفر در تهران از پشت بوم میوفتن  جا به جایی حسی : با سرعت 140km/h می خواد پیاده شه یا تو اتوبان می خواد بنزین بگیر هفقدان درد = میخ تو دستش کنی نمی فهمه اشک خدا : تو زندان – رفته بود تایلند – دخترش رو به شکل میز می دیددرک از فیزیک نداره ،‌درک هیئتی نداره عجوزه ؛ اکستازی مقدمه ی ان است کاری میکنه که دختر پاک و محجبه ی ما در نقطه ی ایکس به دلیل اینکه به یه جشن تولدی رفته و دچاره مصرف اکستازی شده به قدری جرات رو در فرد می بره بالا که تا صبح 9 بار رابطه ی جنسی برقرار میکنه ! و سر از بیمارستان در میاره ! یعنی هر کاری که شما فکر کنید رو می کنه به شدت جرات و جسارت رو بالا می بره ! ما تا قبل از هویت این امکان را داریم که صفتی رو چه خوب چه بد از فردی بگیریم ، اما اگر تبدیل شد به هویت دیگه ...... ، ، چت بسته به سن فرد ، اینترنت بسته به سن فرد میزان ادراک ، تفکر و تحلیل فرد می تواند در مدت زمانی که فرد باش ارتباط داره این وسیله ، این تمایل ، این لذت ، این لذت مجازی فرد رو از مرحله ی عمل به سمت عادت ملکه هویت و تا جایی که فرد مسافرت نمی ره ، لپ تاپ نداره ، سیستمی نداره که وصل بشه به اینترنت ، اصلا مسافرت نمیره که از اتصال به اینتر نت دور نشه !!!! اصلا می گه من اگر یه شب نرم تو اینترنت می میرم ! این عین جمله ی یک آقای دانشجوئه چون تمام لذت و .. این به مرور دچار یک فشار می شه ، یک فشار میشه فشار میشه ، امکان انفکاک این فرد از دستگاه بسیار دشوار می شه ، چون این آدم عادت داره یه جا بشینه ، این آدم تمام اون چه رو که تا دیروز در تخیل خودش داشت از مطالب ادبی ، عشق های رمانتیکی ، لذت های جنسی سکس فلان فیسار بهمان همه چی که تا دیروز تو پستوی خیالش بود الان دیگه بصورت تصویر توی ارتباط مجازی قرار داره ، اخیرا آمریکا یه دستگاهی رو درست کرده یه لباسی رو درست کرده که شما این لباس رو می خری می پوشی اون فردی هم که اون سر دنیاست این لباسو می پوشه ، بعد هر دو می رید روی دستگاه بعد می رید روی خط سکس ها! بعد با هم دیگر شروع می کنید چت کنید که تمامه ... با این موس اون کاری که تو باید با کتف طرف .... داری میگیریش تو بغلت تمام این لباس اون فشار ها را رو به تو میاره یعنی تو احساس می کنی به طور مجازی یک نفر رو گرفتی تو بغلت داری باش عشق بازی می کنی ، این لباس رو اخیرا آمریکا تهیه کرده .. کاملا کاملا کاملا.... واین یعنی رفتن به سمت عمق یک فسادی که تصورش رو نمی شه کرد !!! لذا این دستگاه دستگاهیست که زمینه ی اعتیاد رو فراهم می کنه ، اعتیاد بنا به این تعریفی که ما عرض کردیم خدمتتون اینه ! مهم اینه که شما وارد حوضه ی هویت بشید ، طوری که این زمان تکرار و اراده هاتون شما رو استحاله کرده باشه تو این دستگاه ، انفکاک شما امری قریب به محال باشه ، این یعنی اعتیاد ، ما این دستگاه رو امروز به عنوان یک اعتیاد آور می شناسیم ، انقلابیعنی اوایل انقلاب 10 سال ، گفتند ممنوع سازی ، ممنوع سازی ، استفاده از ماهواره ،ویدئو چه می دونم اینترنت و از این جور چیزا ... گفتند ممنوع !! 10 سال بعد گفتند محدود سازی ، محدود سازی ! این 20 سال انقلاب ، 10 سال سوم شد خنثی سازی ؛ خنثی سازی !! این 10 سالی که به حول و قوه ی الهی رسیدیم ، چون حرکت فرهنگی بطعی ، کنده ، ما باید این 3 دهه را طی میکردیم ، این 10 سال ، به حول و قوه ی الهی و به ما بعد از این داریم وارد دوران مصون سازی میشیم ، ایمن سازی میشیم ، با همین جلسات ، با همین کلاس ها ، داریم مصون سازی می کنیم و این ما رو موفق می کنه ! اون استقامتی که داشتند، اون استقامتی که داشتند ، استقامت ، بچه ها اینو خیلی دقت کنید که ما در نماز ، میگیم اهدنا الصراط المستقیم ، مستقیم رو عربها به ... ما در کشور های عربی ، به خط مستقیم می گفتیم ، دوقری...ها رهب الدقری ،دقری یعنی مستقیم ، اهدنا ال.... خدایا ما را به راه مستقیم.. مستقیم به معنای این راه راست نیست ، یعنی خدایا ما را به راهی هدایت کن که در ان نیازمند استقامتیم ، خدایا ما را به راهی هدایت فرما که در آن نیاز مند چی.؟ استقامتیم ، شما اینو هر روز در نمازهاتون می گید، اینو بدونیدکه راه راست به استقامت نیاز داره ، والدین ما ، خاله ی ما ، عموی ما ، عمه ی ما ، دایی ما هر کسی ممکنه یه خطای رفتاری داشته باشه این برای مای انسانی که مشمول 2 پارامتر عنایت خداوند و اراده ی فردی هستیم ، مشمول این فرد نمی شه ، که بیایم بگیم که حالا که عمو یا عمه ، یا پدر ، بیایم این خطا را ادامه بدیم ، یا کپی کنیم ، یا اختباص کنیم ، ما انسانیم ، و به اندازه ی وسعت انسان بودن خودمون جهان رو می فهمیم و درک می کنیم ، شما از زمانی که می فهمید ، از زمانی که بفهمید ، بچه ها مغز انسان مثل فیلم عکاسیه ، مغز انسان مثل فیلم عکاسیه ، تا نور خورد ، دیگه خورد ، فیلم عکاسی تا نور خورد ، دیگه اون نور رو نمیشه ازش پس گرفت ، شما تا زمانی که نسبت به مسئله ای جاهلید و نا آگاهید بر ضمه ی شما نیست ، شما تا مغزتون نور خورد و فهمیدید ، دیگه نمی تونید نفهم بشید، شما اگر فهمیدید دیگه مسئولیت دارید ، و اگر مسئولیت دارید دیگه مشمول جزا و پاداشید ، چون فهمیدید، بنابراین همه چیز وابسته س به فهم شماست  گفتمان ازدواج اعوذ به الله من الشیطان رجیم بسم الله الرحمن الرحیم و بهی نستعین السلام علی المهدی و علی ابائه طیبین الطاهرین و علی امنا فاطمه الزهرا سید النساء العالمین : عصری که ما توش هستیم 2 تا تفاوت عمده داره با عصر قدیم ، اولیش اینه که شتاب پیشرفت از لحاظ تاریخی در عصر ما خیلی زیاد شده یعنی ما اگر مسیر تاریخ را منحنیش را ، از لحاظ پیشرفت در زندگی و تکنولوژی و تنوع زندگی ها رسم کنیم، منحنی تاریخ یه منختی با شیب ملایم بوده،یعنی همینطور که زمان میگذشته بشر یه سیر فوق العاده تدریجی در تحولات زندگیش پیدا می کرده ، عصری که ما الان درونش حضور داریم ، این منحنی یکباره رفته به سمت بالا ، یعنی در فاصله ی خیلی اندکی تحولات اجتماعی و تحولات تکنولوژیکی داره برای ما رخ می ده ! یعنی ما الانه همین حالا که ما دور هم هستیم ، نسبت به 7 سال پیش 6 سال پیش ، 8 سال پیش ، فوق العاده تنوع های جالبی وارد زندگی هامون شده ، در صورتی که این فاصله در نسل های گذشته ، اتفاقایی که طی 6 سال در زندگی ما ها می افته ، در نسل های گذشته گاهی توی 60 سال می افتاد، توی 80 سال می افتاد ، طبیعی که ، وقتی که سیر تحولات علمی سیرش از نظر زمانی شیب ملایم باشه جوامع آماده میشن که حظم کنن اون تحولات اجتماعی رو مثل اینکه من با آرامش بخوام غذایی رو طی 20 دقیقه با آرامش تناول کنم بعدا دو سه ساعت هم فرصت داشته باشم ، 3-4 ساعت این معده فرصت داشته باشه تا دفعه ی بعد که می خوام غذا تناول کنم ، اینا را حضم کنم ! حالا تصور کنید این 20 دقیقه تبدیل بشه به 3 دقیقه و به من بگن ضرف 3 دقیقه این غذا را باید بخوری و نوبت بعدی هم که باید غذا بخوری نیم ساعت دیگه است  !  خوب ببینید من چه جوری می خوام این غذا را حضم کنم! این اولین مشکلیه که کاری هم به کشور ما نداره ، از این بابت مشکل دنیای امروزه که سیر تحولات تکنولوژیکی فوق العاده زیاد شده ! و همین باعث شده که تفاوت نسلی خیلی چشم گیر بشه ، یعنی اون چیزی که در گذشته ، تغییراتی که مثلا طی 60 سال 80 سال 100 سال رخ می داد الان طی 50 سال 30 سال 20 برابر اون تغییرات رخ می ده لذا آدمایی که 10 سال از نظر گروه سنی از بقیه بزرگترند کاملا با مطالب جدید تری نسبت به اون گروه سنی مواجه میشن و خود این یه معضل اساسی توی بحث ازدواج ایجاد کرده ، یعنی نوعا پدر و مادر ها یا حتی کارشناسان فرهنگی یا حتی اساتید یا حتی برادر و خواهر های بزرگ تر می خوان یه سفارشی رو به برادر و خواهر کوچکترشون بکنن رو بحث ازدواج بر اساس تجربه ی فردی خودشون با اینکه همین فاصله ی 10 ساله که بین ازدواج اون برادره بزرگتر بوده و این برادر کوچکتر تو این 10 سال اساسا پدیده هایی که براشون بوجود اومده خیلی متفاوته و این مساله تو جهان امروز به یه نحویه ،  توی ایران امروز سرعتش بیشتره  یعنی ما نیست توی پیشرفت جهانی یه چیزی حدود 50 – 60 سال عقب افتاده بودیم و می خواستیم توی این چند ساله عقب افتاده گی مون رو جبران کنیم ، شدت این شتاب در ایران به مراتب بیشتره نسبت به کشور های جهان داره رخ می ده نکته ی دومی که ما در عصر حاضر ما باش مواجهیم و باز متفاوت با اعصار گذشته اینه که عموما تکنولوژیهایی که در دنیا متولد می شد تا میومد برسه به دست ما یه دوره ی زمانی طولانی رو طی می کرد ، مثلا تلگراف ! تلگراف از وقتی که اختراع میشه از وقتی که استفاده می شه تا وقتی که در ایران استفاده میشه یه زمان نسبتا طولانی طول میکشه ، تلفن همین طور و خیلی دیگر از وسایل تکنولوژی در اعصار گذشته فاصلش تا می رسید به کشور ما خیلی طولانی بود ! این فاصله ی طولانی باعث می شد که آفت ها و وسایل جدید و پدیده های جدید اجتماعی که اون تکتولوژی با خودش داره ، تو همون موتل خودش مثلا تو غرب که متولد شده ، آثارش روشن بشه ، پخته بشه ، عایق بندی هاش بشه و بعد از اینکه عایق بندیاش شد و جلوی خطرات گرفته شد ، سریع بیاد کجا ؟ بعد که به کشور ما برسه ما فقط با یه اختراع روبرو نیستیم با یه پدیده ی جدید روبرو نیستیم ، با یه تجربه ای که اون پدیده طی 100 سال تو اون کشور پیدا کرده روبرو هستیم که اون تجربه هم با خودش میومد ! شما نگاه کنید از وقتی که موبایل اومد توی دنیای ما تا اومد وارد کشور ما شد فاصله اش 6-7 سال بیشتر نبود 7-8 سال بیشتر نبود یعنی فاصله خیلی کوتاه شد ، الان فاصله کوتاه تر از زمانی که موبایل وارد کشور ما شد هست، الان تکنولوژی جدیدی که روی موبایل میاد با فاصله ی 6 ماه 7 ماه بعدش ما تو کشورمون میاد 1 سال کمتر مثلا الانه امروز بشر امروز نمی دونه موبایل چه آثار پزشکی میتونه روی انسان بزاره ، این چیزهایی هم که میگن بعضا تخمینیه ، اگر موبایل هم داستان تلفن رو پیدا می کرد ، داستان های دیگه رو پیدا می کرد و عوارضش بعد از 2 نسل خودش رو نشون می داد، بعد که میومد تو کشور ما ، با اون عایق بندی ها میومد ، مثلا این موبایل این آثار سرطانی رو داره برا این که این درست بشه و این آثار سرطانی رو نداشته باشه باید این گونه استفاده بشه ، الان این ویژگی  دوم عصر ماست که تکنولوژی از لحظه ی ایجادش تا لحظه ی استفاده ی ما فاصله اش فوق العاده کم شده و بهتر بگم بهتون بدون عایق بندیه لازم داره دست ما رو میگیره ، اینترنت همینطوره ، ماه واره همین طوره و چیزای دیگه که الانه در اختیار ما هست تکنولوژی پیشتر از اینکه بخواد حالت تکنولوژیکی داشته باشه ، تو دنیای امروز جلوه ی فرهنگی پیدا کرده یعنی با تغییر تکنولوژی ، فرهنگ یه جامعه تغییر پیدا می کنه یعنی با اومدن یک تکنولوژی جدید فرهنگ جامعه عوض میشه ببینید کالاها و محصولات دیگری که طی قرون و اعصار گذشته وارد کشور ها میشده ، یا در یک کشوری اختراع می شده ، این کالاها تا میخواسته جاشو تو جامعه باز کنه ، مثلا یه جایی اندکی بهش می دادن مثلا یه تازه واردی بخواد تو جمع ما وارد بشه ، یه گوشه ای میگیم بشین ، دو نفر بیان 1 قسمت میگیم بشین ، اما یه وقت یه جمعیتی میاد  یکدفعه ما نگاه می کنیم میبینیم سه چهارم ، چهار پنجم این جمعیت باید برن یه گوشه تا ما اینا رو جاشون بدیم ، تکنولوژی الانه با یه همچین سرعتی وارد جامعه ی ما شده ، تا وارد میشه ، یکدفعه می بینیم جای اکثری به خودش میگیره ، مثلا شما موبایل رو در نظر بگیرین ، یا همین وسیله کامپیوتر توی این دهه ی جدید اومده توی خونه های ما ، ببینید این چقدر جا گرفته یعنی الانه نسل جوان ما چند درصد وقتشون سرف این وسایل میشه ، چند درصد بقیه ی کارها می پردازن ، لذا است که تحولات جدید فرهنگی به بار میاره و این تحولات تو خود ازدواج هم خودشو نشون داده امروز از جناب آقای دکتر انوشه دعوت کردیم تشریف بیارن و خیر مقدم میگیم خدمتشون که تو این زمینه ما دیدگاه های ایشون رو بگیریم ؛ آثار روانشناسانه و تربیتی که رو خاص ابزار اینترنت می خواهیم صحبت کنیم و ارتباطهای اینترنتی ، تحولاتی که توی جامعه ما ایجاد کرده و نتایجی که به بار آورده و عایق هایی که باید داشته باشه رو می خواهیم باشون صحبت کنیم  و آسیب های احتمالی و نهایتا هم روی شیوه ی ازدواج های اینترنتی که تا این واژه رو بعضی از شماها می شنوین میگین خوب مربوط به ماها نیست شاید مثلا 1% جامعه باشه ولی در خلال بحث متوجه می شیم که نه ، بستگی به تعریفی که ما از ازواج اینترنتی بدیم ممکنه جمعیت خیلی بیشتری از جامعه ازش متاثر باشن و توجه بهش نداشته باشن ، من دعوت می کنم از جناب آقای دکتر که تشریف بیارن .... بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله الرب العالمین و صلی الله و علی محمد و آله الطاهرین : الهم صل علی محمد و آل محمد        عرض سلام دارم خدمت فرزندانم و خوشحالم از اینکه در خدمت بچه های خوب اصفهان هستیم ، من معتقدم که بنا به نثر صریح قرآن جنس مرد جنس خاکه و جنس  زن جنس آبه و از امتزاج این خاک و آبه که چی بوجود میاد ؟ گِل بوجود میاد اما گاهی اوقات  اگر خدایی نخواسته این خاک یا این آب آلوده باشه اون گل چیزی نخواهد شد که به شکل مطلوب در بیاد شما با اون گل چیز خیلی خوبی رو بدست نمیارید ، اگر خاک یا آب آلوده باشه!!   یا هر دو کنفسیوس یه جمله ی جالبی داره ! کنفسیوس میگه اگر برنامه ی 1 ساله ای دارید برنج بکارید ، اگر برنامه ی 10 ساله ای دارید درخت بکارید ، و اگر برنامه ی 100 ساله ای دارید ، پس انسان تربیت کنید کار تربیت انسان کار ساده ای نیست ! از حضرت لقمان پرسیدند : یا لقمان : تربیت این فرزند از چه سنی شروع می شود؟ فرمود از 20 سال قبل از تولدش از 20 سال قبل از تولدش یعنی از زمانی که والدینش 5-6 ساله هستن ! یعنی شما مجرد هایی که اینجا هستید ، همین الان در حال تربیت بچه هایی هستید که هنوز به دنیا نیومدند بنابراین هر کاری که ما انجام می دیم ، بدون شک تاثیر عمیقی داره روی فرزندی که قراره فردا به دنیا بیاد ! پسر و دختر جامعه ی ما با دو انگیزه ی متفاوت تا سنین قبل از دانشگاه با دو انگیزه ی متفاوت به همدیگه تمایل دارند ، دختر بالغ شده ی ما در سن 14.5 تا 18 سالگی با یک انگیزه و پسر جامعه ما تا سن 15 و16 سالگی با یک انگیزه ی دیگری در صدد برقراری ارتباط با دختر جامعه ی ماست ! دختر در سن 4 سالگی تا آخر عمر موجودی است که میل به جلب توجه داره ، چه در خانه ی پدر چه در محیط اجتماعی ، دختر موجودی است که میل به جلب توجه داره ، با شیرین کاری هایی که می کنه ، رفتارهایی که داره ، لطافت های رفتاری ، نظر پدر ، نظر مادر  ، نظر خواهر ، نظر برادر ، اما این نظر به جلب توجه در دوران بلوغ به هیچ عنوان به این معنی نیست که دختر ما می خواهد با پسر جامعه ما رابطه برقرار کنه !!!  ولی میل به جلب توجه داره ، دختر دوست داره بخصوص در سنین بلوغ ببینه که چند مرده حلاجه ، این ویژگی دختره ، دو صفت در دوران بلوغ در دختر شدت می گیره ؛ یکیش ضریب کنجکاویه ، یکیشم ضریب ذهن گرایی !   این دو تا صفت موهبت خداوند اند برای دختر اگر این دختر اهل یک خانواده ی با تربیت باشه ، اما همین دو صفت یعنی کنجکاوی و ذهن گرایی می تونه اسباب نغمت یک دختر باشه و درد سر یک دختر باشه اسباب آسیب و تزاهم یک دختر باشه اگر اون دختر در یک خانواده ی تا اهلی تربیت شده باشه ! به همین خاطر کنجکاوی یک دختر برای برقراری رابطه ی اینترنت با انگیزه ی دیگری است جدای از اون انگیزه ای که پسر برای برقراری این رابطه داره  ، پسر ها موجوداتی هستند که در دوره ی راهنمایی و دبیرستان مثل دیش های ماهواره با این ال ام بی های بسیار قوی فقط در حال سیگنال افکنی اند برای افزایش تعداد دختر ها ، پسر های دبیرستان رو شما همیشه دم غروب می بینید عین کسایی که از باغ گردو اومدن هر کسی می گه من سه تا یکی میگه من دو تا چهار تا پیدا کردم ! دختر رو می گن نه گردو رو ، این طبع پسر ها ست کاری به این ندارن که طرف تپل باشه خپل باشه سرخ باشه سبز باشه لاغر باشه بلند باشه کوتاه باشه تعداد براشون مهمه  این خاصیت سن بلوغ پسر هاست ! میل دارن بدونن چقدر رو در حیطه ی تصرف بنابراین این انگیزه برای برقراری ارتباط در پسر با اون انگیزه برای برقراری ارتباط در دختر متفاوته اما هر دوی اینها پشت یک دستگاه قرار می گیرند .. چیزی که کار آدم رو می سازه این خیاله ، خیال ، خیال هر کسی با تصور این که من یه کسی رو پیدا بکنم که بتونه کلام آخر باشه و حرف آخر پسر جامعه ی ما که 15 واحد درسی گرفته 30 واحد فقط چت پاس می کنه و تمام افکارش تمام ذهنش ، شما نمی دونید هر دختری که در زندگی یک پسر وارد بشه 35 واحد فکری و تمرکز یک پسر رو می گیره ! هر پسری که در زندگی یک دختر دبیرستانی یا ترم اول و دوم دانشگاهی وارد بشه حدود 60 واحد از مغز دختر رو در بر می گیره اینها ساده نیست ، اینها در خودش میتونه آسیب به دنبال داشته باشه ، اگر بچه های ما به جای این پیله کردن های بیخود و این گذراندن وقتها روی سیستم های چت و اینترنت اگر این رو متوجه تفکر در برنامه ریزی در مورد خودشون اعتقاد به خداوند و ریشه یابی به این علاقه ای که به اون دختر دارن می کردن بسیار بسیار بسیار سریع تر به موفقیت می رسیدند  این جمله رو از طرف من به خاطر بسپارید :کسانی که در مسیر غلطی گام درستی برمیدارند به مراتب سریع تر از کسانی که در مسیر درستی گام غلطی بر می دارند به مقصد می رسند آدم ها دو گروهند عده ای راه رو عوضی می رن عده ای عوضی راه می رن کسانی که راه رو عوضی می رن به مراتب سریع تر از کسانی که عوضی راه می رن به مقصد می رسن مهم گام برداشتن توئه پسر و دختر با خیال ، توهم  ، پشت دستگاه نشستن هر کسی تصور می کنه این کسی که امشب ممکنه باش چت کنم آخرین تیپ تاپی باشه که بتونه پاسخ زندگی منو بده ! دختر ها که معمولا فکر میکنن یه مردی با اسب بالدار از لایه های هفتم آسمون داره میاد پایان که اینو با خودش مثلا ور داره بره .. پسر ها هم دنبال این اند که ببینن از این جالب تر و جادبتر و خوشکل تر و جذابتر و خوش فکر تر و هم دل تر آیا کسی رو می تونم امشب پیدا کنم تو این سیستم یا نه !  و باز زمان زمان زمان ... کاری به این که پیداش کنیم یا نه اصلا بهش ندارم  بعضی از ازدواج های چت هم موفق بوده انجامم شده و رفته اما زیر یک دهم درصد زیر یک دهم درصد!!! 99.9 % شد فاجعه ! ما گرفتاری های فردی و اجتماعی رو این طور تقسیم بندی می کنیم دغدغه مسئله مشکل معزل بحران فاجعه دغدغه مسئله مشکل معزل بحران فاجعه 99.9 % از ازدواج های چت شد فاجعه ، فاجعه ها !!  یعنی ترکیبی از جدال و رسوایی با هم به دلایلی تمام ! خیلی متشکر آقای دکتر یکی از چیزهایی که تو جامعه ی ما همگان به بدی و زشتیش قائل هستن اعتیاده یعنی اصلا لازم نیست که برای این که اعتیاد بده جلسه ای گذاشته بشه همه قبول دارن به اصتلاح یکی از منکراتیه که منکر بودنش توی جامعه ی ما به رسمیت شناخته میشه! احساس میشه که اینترنت و کلا ارتباط های چت و این مقوله ای که شما گفتید این هم یک نوع اعتیاده و امروزه می گن معتاد بیماره یعنی واقعا یه سری بیماری هایی در درون او شکل گرفته که به این اعتیاد روی آورده منتها جامعه هنوز این واژه رو نفهمیده که ایا واقعا این وسیله میتونه واقعا اعتیاد آور باشه یا هر عادتی اعتیاد هست یا نیست لطفا تفاوت عادت ها و اعتیاد ها را بیان کنید و این که آیا این وسیله می تونه جزء وسایل اعتیاد زا محسوب بشه یا نه اینو به خاطر بسپارید هر عملی تحت سه پارامتر زمان تکرار اراده میشه عادت هر عملی تحت سه پارامتر زمان تکرار اراده میشه عادت ، هر عادتی تحت زمان تکرار اراده میشه ملکه هر ملکه ای تحت زمان تکرار اراده میشه هویت هر هویتی تحت زمان تکرار اراده میشه شخصیت و طبیعت فرد ما تا قبل از هویت این امکان را داریم که صفتی رو چه خوب چه بد از فردی بگیریم ، اما اگر تبدیل شد به هویت دیگه آسمون چاره اش نمی کنه ، چون شده هویت نکته ای که آقای دکتر فرمودند کاملا درسته ، چت بسته به سن فرد ، اینترنت  بسته به سن فرد میزان ادراک ، تفکر و تحلیل فرد می تواند در مدت زمانی که فرد باش ارتباط داره این وسیله ، این تمایل ، این لذت ، این لذت مجازی فرد رو از مرحله ی عمل به سمت عادت ملکه هویت و تا جایی که فرد مسافرت نمی ره ، لپ تاپ نداره ، سیستمی نداره که وصل بشه به اینترنت ، اصلا مسافرت نمیره که از اتصال به اینتر نت دور نشه !!!! اصلا می گه من اگر یه شب نرم تو اینترنت می میرم ! این عین جمله ی یک آقای دانشجوئه چون تمام لذت و ..   این به مرور دچار یک فشار می شه ، یک فشار میشه فشار میشه ، امکان انفکاک این فرد از دستگاه بسیار دشوار می شه ، چون این آدم عادت داره یه جا بشینه ، این آدم تمام اون چه رو که تا دیروز در تخیل خودش داشت از مطالب ادبی ، عشق های رمانتیکی ، لذت های جنسی سکس فلان فیسار بهمان همه چی که تا دیروز تو پستوی خیالش بود الان دیگه بصورت تصویر توی ارتباط مجازی قرار داره ، اخیرا آمریکا یه دستگاهی رو درست کرده یه لباسی رو درست کرده که شما این لباس رو می خری می پوشی اون فردی هم که اون سر دنیاست این لباسو می پوشه ، بعد هر دو می رید روی دستگاه بعد می رید روی خط سکس ها! بعد با هم دیگر شروع می کنید چت کنید که تمامه ... با این موس اون کاری که تو باید با کتف طرف ....  داری میگیریش تو بغلت تمام این لباس اون فشار ها را رو به تو میاره یعنی تو احساس می کنی به طور مجازی یک نفر رو گرفتی تو بغلت داری باش عشق بازی می کنی ، این لباس رو اخیرا آمریکا تهیه کرده .. کاملا کاملا کاملا....   واین یعنی رفتن به سمت عمق یک فسادی که تصورش رو نمی شه کرد !!!  لذا این دستگاه دستگاهیست که زمینه ی اعتیاد رو فراهم می کنه ، اعتیاد بنا به این تعریفی که ما عرض کردیم خدمتتون اینه ! مهم اینه که شما وارد حوضه ی هویت بشید ، طوری که این زمان تکرار و اراده هاتون شما رو استحاله کرده باشه  تو این دستگاه ، انفکاک شما امری قریب به محال باشه ، این یعنی اعتیاد ، ما این دستگاه رو امروز به عنوان یک اعتیاد آور می شناسیم ، آقای دکتر برای من روشن شد مراحل بحثتون اما دلم می خواد یه تعریف دیگه ای از اعتیاد بدید ، چه شکلی میشه ما عادت ها رو از اعتیاد جدا کنیم ، مثلا صبحانه عادت ماست یا ما اعتیاد داریم به صبحانه ؟  آفرین آفرین ، این سوال خیلی سوال درست و دقیقیه ، بچه ها ببینید آنچه رو که جزء ضروریات ، تعادله تعادل شما ، آنچه را که جزء ضروریات تعادل شما  حفظ تعادل شما برای زندگیه ، اینها  میشن ابزار لوازم خوراکی یا پوشاکی که ما نیازمندشون هستیم بر مبنای تعادل لذا به عنوان اعتیاد محسوب نمی شوند چون ضرورت تعادل شما هستند ، این تعادل رو خیلی دقت کنید ها خیلی دقت کنید ،،  اما اگر چیزی رو شما خارج از تعادل ، خارج از تعادل بهش مبتلا بشید ، وسیله ی نقلیه ، ماشین ، وسیله ای است برای تعادل حرکتی شماست برای زندگی ! مگه غیر از اینه ؟ اما اگر شب و روز تو شد ماشین سواری ، شب و روز تو شد خوردن ، شب و روز تو شد برقراری رابطه ، آیا به عقیده ی شما این تعادله ؟ این میشه اعتیاد اینو هم به شما بگم ، جسم هر زمانی در یه حالت اشباعی قرار بگیره پیام بس رو میده ، شما معدت وقتی پر میشه ، پیام کافی بودن ، پیام بس بودن رو بهت می ده ! طوری که مثلا می گید اگه یه لقمه ی دیگه بخورم می ترکم ، اما لذت های مربوط به روان مثل سکس ، مثل عشق و حال ، حی بگیم و خلاصه کیف کنیم ، لذت های مربوط به روان آب شوره ته نداره ! هر چه بخوری تشنه تری هر چه بخوری تشنه تری ته نداره بنابراین مجموعه ی لوازم ضروری برای تعادل این ها به عنوان عوامل اعتیاد شناخته  نمی شن اما اگر از مدار تعادل خارج شد و گسترش پیدا کرد ، این میشه اعتیاد ،  یه واژه ی دیگری داریم به نام اینکه می گن فلان چیز اعتیاد آوره با بیانی که دکتر فرمودند من اینجور استنباط کردم که اون چیزهایی که اعتیاد آور هستند اون چیزهایی هستند که ما اگر بخواهیم باهاش برخورد تعادلی بکنیم هم این ها نپذیرند یعنی یک لغزنده گی دارند که کم و تعادل رو اصلا ، ذاتا نمی پذیرن ، مثلا یکی بگه آقا من می خوام حشیش را در حد کم ، در حد تعادل استفاده کنم و معتاد بهش نشم ، اصلا وسیله ، وسیله ای نیست که بشه برخورد تعادلی کرد ، لذا می گن حشیش اعتیاد آوره ، شما باهاش ارتباط برقرار کنید شما رو می کشونه به اون سمت حالا آقای دکتر برای نسل جوان و نو جوان ما اینتر نت آیا ... کلا شیوه ی چت ، این بخش از اینترنت که حالا مبحث ماست و مد نظرمونه ، این ها چیزهاییه که میشه برخورد تعادلی باش کرد برا نسل نوجوان یا نه ؟ یا نه این هاهم جزء چیز هایی که اعتیاد میاره ؟ حضور انورتون که عرض کنم همانطور که آقای دکتر عرض فرمودند ، بعضی از مواد از یه شیب لگاریتمی ، از یک لغزندگی خاصی برخوردارن که نمی شه باهاش شوخی کرد در حالی که اگر کسی با این شوخی نکنه ، مشکلی نداره ! یه نفر میاد میگه که : ... ما داشتیم تو این دوستای پزشک و جراحمون گاهی اوقات یکی میومد می گفت که آقای دکتر مثلا هر دو هفته ای یه بار یه نخود مثلا تریاک بندازم بالا ، بعد خوب تریاک یکی از اثرات خیلی مثبتی که داره ایجاد یک تعادلی می کنه در فرد  رفتار فرد تصمیم فرد یک ارامشی می ده به تفکر ، حقیقتا تا  3-4 ماهه اول تریاک بسیار چیز خوبیه دکتر بد جور توصیف می کنید ... اره اما می خوام به شما بگم می دونید .. آخه یه عده اده ای... اقای دکتر می دونید که قدیمی های اصفهان با تریاک خیلی حشر و نشر داشتن .. آخه تریاکی ها اساسا آدمای با معرفتی هستند ..( صدای خنده)  اینو جدی عرض می کنم ...  تریاکی ها تا سال پنجم و ششم مصرف از بهترین دوستان خودم همین تریاکی ها بودن.....دارن به تدریج آقای دکت.... که تا سال پنجم ششم اینا آدم های بسیار با معرفت ، خوش کپ و گفتگتو با مرام   اهل مسافرت تو خانوادشون به چاکرم مخلصم ، اهل هیچ آشغال بازی هم نبودن ، یعنی چاکر زنشون هم بودن منتها منقل و استیل و قرقری و سنگک و سیخ و فلان و اینهاشم ...... تا وقتی که برسه ها .... آفرین ، آفرین حالا فاجعه کجاست ، ببین تا موقعی که برسن ، اینها نمی دونستن ، یا مثلا یه آقای جراحی بود می گفت آقای دکتر من هر دو هفته ای یک بار یه نخود می ندازم بالا اونم بیشتر در حول و حوش عمل جراحی ، دیگه عمل در اوج دقت انجام می دم ، هیچ فشاری هم به من نمیاد هیچ اضظرابی هم به من وارد نمیشه ، یه آرامش خاصی دارم ، بش گفتم آقای دکتر این چاه ویله ها این لب لبش برات جالبه ها این میکشه تت توها ، میکشه تو را داخل ها!!  خدا می داند ، این بشر تا اون جا که یادم میاد قضیه مال سال 77   78 بود ، اینقدر هم میومد در مورد مزایاش صحبت میکرد و که چه آرامش... بش می گفتم حواست باشه حداقل قسمی که خودت برای خودت خوردی هر دو هفته ای یک نخود همین باشه ها !!!  شما نمی دونید خاصیت تریاک چیه ؟!  خاصیت تریاک اینه : این لغزنده ای که آقای دکتر می گه خییلییی درسته خاصیتش اینه : ببینید بار اول یه نخود که مصرف می کنید بسیار آرامش دارید اعتماد به نفس دارید از هیچ چیز نگران نیستید ، میلیون ها بدهکاری دارید ها اما چنان توکلی به خدا می کنید (صدای خنده بلند...) که انگاری ....   اصلا انگاری خدا همسایه ی بقلیته ، بعد این تا حدود نخود دوم مثلا فرض کنید توی سه روز دوم یا چهار روز دوم ، یا پنج روز دوم انجام بشه مستله ای نداره ... اگر شما در مدت کمتر از دو هفته چهار بار تریاک کشیده شدید در بار چهارم که شما یک نخود مصرف می کردید این مقدار (با دست مستطیل 50*50) به شما آرامش می داد، دیگه تو دو هفته ی بعدش مثلا این مقدار (3 نخود) مصرف کنه ، تا این مقدار (با دست مستطیل 30*30) به شما آرامش بده ، در ماه سوم شما این مقدار(5 نخود)مثلا مصرف می کنید تا به شما این مقدار آرامش می ده ( با دست 5*5) در ماه ششم شما باید این مقدار(10 نخود) مصرف کنید تا تازه درد رو از شما بگیره و بشید یه آدم معمولی ، یه آدم معمولی مثل ما... بعد از اون اگر این مقدار (10 نخود) دیگه هم مصرف کنید اون آرامش و نشئگی دفعه اول رو بهت می ده !  فاجعه تریاک اینه ! که هر چه از میزان لذت کاسته می شه و به سمت درد حرکت می کنه به مقدار مصرف اضافه می شه ! دستگاه اینترنت همینه ! شما هر چه از این دستگاه .....   طرف رفته بود پیش این جقه...  حقه می دونید که چیه ؟حقه ؟ بحمدالله اطلاعات عمومی خوبی هم دارید ؛ حقه به اون چینی گردی می گن که اون لوله ی وافور بش وصله ...  اینها یه حقه دیگه رو فکر می کردند ، اینها ماله این نسل اند اصلا با این واژه ها ... از شیشه و .... اینها رو بیشتر می شناسن ، حقه به یه چینی گردی می گن که این لوله ی وافور بش وصله بعد ورق تریاک رو که حرارت می دن می چسبونن تا یه مقداری چیز بشه اون ذغال رو نزدیک می کنن یه سوراخ بسیار باریکی داره بسیار باریک که خون رو در حقیقت از طریق اون ؛ از طریق اون استنشاق می کنن و می کشن داخل ، بنابراین جرم و ناخالصیش کمتره و وافوری ها سالم تر از سیخ و سنگی ها هستند ، علتش اینه که در خود تریاک بسیار مواد ناخالص مثل پودر خون ، اینو بدونید تریاک های امروز 20-23 % تریاک خالص داره بالای 70 % پودر خونه ، یا پودر نوشابه است ، از کشتار گاه ها این رو می گیرن خشک می کنن پودر میکنن ورز می دن این پودر رو با دستگاه هایی که ... ما زیاد در تهران و مراکز دیگه ای که خوب سر و کار داشتیم با این چیز...  واقعا دستگاه های عجیبی برای افزایش وزن تریاک دارن که بگذریم این طرف رفته بود پیش این کسی که حقه رو می ساخت ، بش گفت فلانی این سوراخش خیلی کوچیکه ، یاروئه بش گفت : نه این سوراخش به اندازه ی کافی گشاد هست و تو برای کشیدن مشکل نداری !  گفت آقا به جان خودت سوراخش خیلی  کوچیکه ! گفت آقا سوراخش به اندازه کافی بازه ، گفت بابا من اصلا استفاده نمی کنم خیلی کوچیکه!  زد پشت کمرش ؛ بش گفت سوراخش اونقدر باز هست که تا سال دیگه تو و کامیون تو رو از سوراخش عبور بده ! سوراخش به اون اندازه بزرگ هست که تا سال آینده همه ی زندگیتو از خودش بکشه بیرون ! اینو بدونید دستگاه چت ، اینتر نت و ارتباط دقیقا همین وضعیت  تریاک رو داره ، هر چی تو بیشتر زمان بزاری تو رو میبلعه ، میبلعه، میبلعه ! هر روز یک انسان تازه ،  توی این چت روم 60 نفر آدم میاد ، کدومشو انتخاب کنی ؟ تو رو می بلعه    در خدمتیم آقای دکتر ! خیلی تشبیهات خوبی رو کردند آقای دکتر برای روشن شدن قضیه ! دوستان عزیز گاهی اوقات آدم تو دنیا از چیزی لذت می بره ، می گه لذتشو می برم پا لرزشم می شینم می گن هر کی خربزه بخوره پا لرزش هم می شینه !!  خربزه لذت داره ، ولی تو بحث اعتیاد ، همانطور که دکتر هم فرمودند ، تو بحث اعتیاد دیگه تا یه مرحله لذته ، مراحل بعدش فقط تسکینه ، مثال همون آب نمکی که زدن ، تو آب شور عطشش طرف بر طرف نمی شه ، لذتی هم از آب خوردن نمی بره ، یعنی آب خودش خیلی لذت داره ، ولی کی تا حالا از آب شور لذت برده ، بگه من خوردم و لذت بردم ! یعنی این طرف لذت نمی بره ، مجبوره ، یه فضایی که ...   اصلا اعتیاد ، یکی از خصلت های اعتیاد همینه کسی که  معتاد به چیزی می شه ، بیشتر  از این که بخواد برای لذت از اون استفاده کنه به خاطر خارج شدن از یک فشار لذت می بره ، مثل اینه که آدم خودشو تو یه زندانی حبس کنه بعد بگه مثلا روزی 20 دقیقه بیام نسیم به من بخوره نمیدونی  چقدر به من لذت میده ، ما اسم اینو لذت نمی زاریم خوب آقای دکتر بکشیم بحث رو روی ازدواج های اینترنتی ،نگاهتون رو رو این پدیده بگید چقدر تو جامعه شیوع داره و اصلا چی هست ، شما تعریفتون رو از ازدواج اینترنتی چه مواردیه ، جز ازدواج اینترنتی حساب می کنید. خدمتتون که عرض کنم  ، یه زمانی در قبل از انقلاب در این مجله زن روز دست به یه کار خاصی می زد ، .. 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 18:39  توسط  

2

 آقای دکتر قبل از این که .. می خواستم یه نکته ای رو خدمتتون بگم ، این برنامه از شبکه 3 داره ضبط میشه ! دکتر توجه به ....

آقا بحث اون تریاک و تشکیلاتشو ...  حتما ها!!!        

بخش اول صحبتتون که حتما نصفشو باید بچینن حالا تا از این به بعد میخواهین برین تو زن روز برین اما یه جوری که پاستوریزه باشه ،

حتما این برنامه زیر نظر خود آقای دکتر بانکی باشه چون من اصلا متوجه نبودم ،

نه مشکلی نیست می دیم تو تهران خودشون ،

آره واقعا اینو ....

یه جوری بگید که آره خلاصه ....

خیلی دقت کنید خیلییی دقت کنید ، چون بسیاری از مطالب در فضای خودمون مطرح شد و به هیچ عنوان بحث رسمی و عمومی نیست ،

البته اون تیمی  که روی بحث کار می کنن خیلی واردن نگران نباشید حالا اگه یه بحثی هم هست که می دونید حیفه اینا باید بشنون بگید سانسور نکنید ، اونا خودشون سانسور می کنن . بله بفرمایین

حضور انور شما که عرض کنم مواردی بوده که ... 

زن روز را می گفتید ...

بله (صدای خنده )

قبلا مجله ی زن روز یه کار خاصی می کرد این میومد ، خدمتون که عرض کنم اعلام  میکرد یه دختری مطلب میداد درباره ی ویژگی های خودش که من مثلا دختری هستم 23 ساله قد فلان رنگ چشم فلان ، مو فلان و خواهان پسری هستم مثلا با این مشخصات بعد اینا رو در یک ماتریسی قرار می دادن ،  ببینن کی با کی و چه تیپی با چه تیپی همخوانی داره و این ها رو به همدیگه معرفی می کردن ، که بعدها که من با بعضی از دوستان که در این مجله کار می کردن با بر و بچه های قدیمی زن روز میگفتن که مثلا چیزی اقل از 0.1% یا مثلا 0.08   /   0.07 %  ممکن بود به یه زندگی موفقی منتج بشه که در سال اول یا دوم منجر به طلاق و اینها نشه ، گر چه اون موقع اونا پارامتر هاشون ، معیار هاشون ، نقطه نظر هایی که داشتن ، شاخص های انتخابشون متفاوت بوده اما الان داستان به مراتب بد تر از اون قضیه است یعنی اونجا یک نفر سومی ، یه گروه ناظری برای مچ کردن این 2 تا بودن اما شما الان اینجا هستید ، یه دختر خانمی هم که معلوم نیست به چه دلیلی ، از تنهایی ها ، کم بود محبت ها ، تنش های ناشی از والدین رفته تو اتاق درو بسته و امروزه خوب می دونید هر چه تعداد اعضای خانواده کمتر میشه ، فاصله ی اعضای خانواده بیشتر میشه ، یه خانواده ی 4 نفری پسره اون اتاقه ، دختره تو اون اتاق ، والدین هم تو اتاق دیگه درو می بنده پشت دستگاهه و خسته هم هست گریانه ناراحته ، حرفش شده می ره پشت دستگاه ؛ این فرد ، این فرد مترصد یه کسی رو پیدا کنه پاسخ روحش رو بده ، نیازش رو پاسخ بده ، غافل از اینکه ، اصلا طبیعت این دستگاه بلعیدگیه !! طبیعت دستگاه اینترنت بلعیدگیه !! طبیعتش بلعیدگیه !! چه در فاز مثبتش ، چه در فاز منفیش ، تو گوگل رو که باز می کنی میرییییییییی!!  ممکنه دنباله دو تا منبع اصلی باشی ! توی شاخه ی حاشیه ای هم میری اطلاعات دیگه هم بدست میاری ! اطلاعات، اطلاعات می کشونه ! اطلاعات، اطلاعات می کشونه ! ولع ، ولع میاره ، میاره !! شما برای یه مورد می خواهین چت کنید با یک نفر یه صحبتی کنی ، اون فردی که تو نمیشناسیش شروع می کنه با تو صحبت کردن و بر مبنای تسلطی که در برقراری ارتباط  داره  تو رو آرام آرام تخلیه می کنه ! اول تخلیه هیجانی میشی ، تخلیه انرژی های منفی میشی ، احساس میکنی یه کسی رو پیدا کردی بهت آرامش میده ، قرار می زارید برای روز بعد ، و روز بعد ، بعد احساس می کنی عجب این با من همخوانی داره ، شما نمی دونید در چقدر از صحبت های پسر ها و دختر های ما میگه که نمی دونید اقای دکتر بسیار با من هم خوانی داشت ، این طور نیست ! این جلوه های اسرار تو بر همخوانی که اونو هم خوان تو  می کنه ! این جلوه های ذهن که اونو با تو هم خوانی می کنه !  دقت می کنید چی عرض می کنم ! ؟ اینها تصورات توئه ، تو چون اسرار داری که یک نفر آرامت کنه ، پیام های او هم همراه با التلیامه ، به نظرت می رسه که مظهر آرام بخشی اینه و لذا دختر جامعه ما ، که کمبود محبت داره ، پسر جامعه ی ما که در خانواده در گیر تنش های  والدینه احساس میکنه مظهر و کانون آرامش ، این دختریه که الان بش آرامش داده !!!   اون اوایلشم می نویسن به خدا توکل کن ، به خدا تکیه کن ، من می دونم منم برای تو دعا می کنم ، از امشب برای تو دعا می کنم! اینم به اون میگه من برای تو دعا می کنم ، فلان می کنم فیسار می کنم ! ته ته ته قضیه میشه اسرار برای دیدار ، تو همون برخورد های اول ممکنه تو بفهمی این اون نیست !!!  اصلا دختره اومده میگه من در برخورد اول که دیدمش اصلااا آقای دکتر اونی نبود که من می خواستم ، اما چون یک پس انداز و یک ذخیره ی ذهنی و خیالی مثبت برای او پس انداز کرده ، سه ماه باش چت کرده بدون آنکه ببینش ، حالا که می بینش و می دونه ، عقلش بش میگه که این اون نیست ! ولی چون یه پس انداز سه ماهه در جانب داری از او داره و حرف های اون داره ، میگه در هر صورت احساس کردم که ... به  هر حال ... می تونیم خوشبخت بشیم ، دقت می کنی؟؟؟   پسره هم به دلیل همین کمبودی که داره ، جلوه هایی رو به اون غالب می کنه کاذب که از آن خود اون دختر نیست ! ولی میگه آقای دکتر تنها تکیه گاهی بود که احساس می کردم دارم ! به هر حال احساس کردم دوسش دارم ! همین به هر حال ، به هر حال باعث می شد که این ها ارتباطشون نزدیک تر میشد ، از دو شهر ! پسره میومد اون شهر ،  ماشینی می

گرفتن تابی می خوردن ، آرام آرام ، آرام آرام آرام بدون آنکه بدانند این دو خط متقاطع ، اینها فقط در یک نقطه به هم طلاقی می کنند و باز کیلو متر ها بعد از ازدواج از هم فاصله میگیرن ، ازدواج اینترنت ، ازدواج دو خط متقاطع ! فقط!! شما در یه لحظه تلاقی دارید بر مبنای نیاز عاطفی و بعد دوباره فاصله گرفته اید

باد آورده را باد میبرد !  خیلی مثال زیبایی رو زدند جناب دکتر ! دو خط متقاطع نا گذیر به هم می رسن ، شما چه بخواین چه نخواین ، یعنی اگر تو دایره دو خط متقاطع قرار گرفتید نمی تونیم بگیم ما می ریم نزدیکیهاش بر می گردیم ، این لاین این خط خطیه که بالاخره به هم میرسن ! مام دلمون میخوان جوانا به هم برسن اما این رسیدن ، مثال مدفن عشق است ، یعنی به محضی که رسیدن واگرایی شروع میشه ، تا نرسیدی هیجان داری برا رسیدن ، تا رسیدی هیجان داری برای گریختن ، مانند قلعه ای که کسانی که بیرون قلعه قرار گرفتند می خوان برن ببینن تو قلعه چه خبره ؟ اونایی که تو قلعه هستن می خوان از قلعه فرار کنن ! آقای دکتر تعبیری داشتن تحت عنوان فاجعه ؟!  شما نگاه کنید ما الان تو جامعه مون با دو بحران روبرو هستیم ، یکی بحران تجرد که جمعیت مجردینمون بیشتر از مزدوجینمونه و یکی جوان های آماده به ازدواجمون ، ازدواج ها داره با تاخیر شروع میشه ، جمعیت زیادی به اصطلاح عقب موندن از ازدواج ، ولی ما یه بحران هایی  دیگه هم داریم که به طلاق یا طلاق عاطفی داره منجر میشه ! شما دوستان عزیز اگر  یه نگاهی به منحنی طلاق ها نگاه کنی دو تا چیز رو تو منحنی طلاق ها می بینی ، طلاق توی کشور ما نه تعادل تاریخی داره نه تعادل جغرافیایی داره ، اگر منحنی تاریخیش و منحنی جغرافیاییش بکشی به چیز جالبی بر خورد می کنید/  از نظر منحنی جغرافیایی هر چی در شهر های بزرگ مثل تهران ، اصفهان ، اینها بررسی کنید می بینید آمار طلاق روز به روز چیه ؟ بالاتره ، هر چی میری تو قسمت های محروم تر مثل لرستان ، شهر کرد ، اون جاهایی که اصطلاحا میگیم مناطق محروم میبینیم پایداری زندگی چیه ؟ بیشتره یعنی ما یه همچین عدم تعادل جغرافیایی چیه ؟ داریم میبینیم تو منحنی های طلاق ، یعنی هر چی محیط ها با وسایل تکنولوژی روز بیشتر آشناتر شدن و عوامل توسعه بیشتر شده ، متلاشی خانواده هم بیشتر شده !  و به ازدواج های موقت ، ازدواج هایی که دوامی نداره مبدل شده ، باز یه منحنی دیگه ای اگر رسم کنیم هر چی کشور ما از نظر زمانی داره پیشرفته تر می شه ،  باز طلاق ها داره چی میشه بیشتر میشه که یکی از علت هاش همین مساله است که تحولات تکنولوژیکی که در کشور ما هست ، تحولات فرهنگی رو ایجاد کرده که ما هنوز آماده ی این تحولات نیستیم ، آقای دکتر ما ایرانی ها تو تاریخ از یک بابت زبان زد بودیم ، به دلیل تاریخی ، و اون هم قدرت حاضمه ی فرهنگی که در ایران بوده ، یعنی ما ، چه کشور هایی حتی مثل موغول ها می مدند و کشور رو با خاک یکسان می کردند ، چه کشور هایی مثل اسلام که با گشایش ها  و فتوحاتی که خود مردم استقبال کردند ، چه روش های دیگری که ملت ها وارد ایران شدند قدرت حاضمه ی ایرانی اینقدر قوی بوده که اونا رو تو خودش بعد از مدت ااندکی حضم می کرده و اتفاقا اون نتیجه ی حاضمه ی فرهنگی هم خیلی بیشتر بوده یعنی مثلا ما تو اسلام ، اسلامی که آلوده بود با نژاد پرستی عرب ، به اسلام ناب تبدیل شد تو حاضمه ی ما ، ما می بینیم تو فرهنگ تشیع حاضمه ی ایرانی جذب می شه نه اون ناسیونالیستی عرب که تو سال های اول اسلام متاسفانه تو خود جهان اسلام رخ داد ، موغول هایی که اصلا بویی از انسانیت نبردند ، اینها باز جذب حاضمه ی فرهنگی ایران شدند ، مساله ای که ما الان دارم و از شما میخوام بپرسم ،  اینه که کو این حاضمه فرهنگی ؟ قطعا این حاضمه ی فرهنگی وجود  داره ! گم نشده تو کشور ما ، می خوام شما کمک کنید به عنوان یه کسی که تو این زمینه صاحب نظر هستید ، برای اینکه بتونیم این تکنولوژی جدید را حضم بکنیم ..... ما نمی تونیم اینترنت رو بگیم خذفش کنیم ، ما نمی تونیم جوانهامونو با تکنولوژُی جدید ارتباطشونو قطع کنیم ، اومده دیگه ، چه شکلی حضمش کنیم ، قواعد حضم اینو برامون بگید و چه کار کنیم حاضمه ی جوانهامون قوی بشه ! ؛

بله ، من یه نکته ای رو خدمت عزیزانمون عرض کنم ، همونطور که آقای دکتر عرض فرمودند ما ایرانی هستیم ، ما مسلمان هستیم ، ما آریایی هستیم ، آریایی یعنی چی ؟ آریایی یعنی نجیب ، آی ران که ما الان می گیم آیران یعنی سرزمین مردمان آریایی

، آیران یعنی سرزمین مردمان آریایی ، یعنی سرزمین مردمان نجیب ، ما نجابت داریم ، ما از پیش از اسلام هم نجابت داشتیم ، اسلام به عنوان یک ارزش متعالی یک ارزش جامع ، اومد این نجابت رو متبلور کرد و ما افتخار کردیم که هسته ی تبلور ارزشهای این دینمون ، اعتقادات ما ، و  سیره و روش ائمه ی معصومین ما رو تشکیل داد ، هسته ی تبلور ، شما این شاخه نبات ها رو که از مشهد ، یزد یا اصفهان سوغاتی میارن یا می برن ، شما اگر این شاخه نبات رو بخواین بسازین چه کار باید بکنید؟ شما باید آب رو از شکر ، اشباع بکنید ، بجوشونید و سرد بکنید تا اون شاخه نبات منظم ، اون کریستال های منظم 6 وجهی ، 12 وجهی ، 20 وجهی ایجاد بشه ، اما اگر شما هزار بار هم آب رو از شکر اشباع کنید ، بجوشونید و سرد کنید ، تا یک پدیده ، یک  پدیده ای توی این آب شکر نباشه ، تو نمی تونی شاخه نبات از توش در بیاری ، اون پدیده چیه ؟ ها؟ نخ ، نخ ؛ اون نخی که تو این آب شکره ، ما به این نخ می گیم هسته ی تبلور ها؟ اون عامل کریستالیزیشن ، اون عامل تبلور ، اون عاملی که باعث میشه این به پولکی تبدیل نشه و اون بلور های منظم رو به تو میده فقط اون نخیه که داخل اینه ! ما به اون نخ میگیم هسته ی تبلور !!!!  این سیستم حاضمه ای که آقای دکتر اشاره می کنن ، در حقیقت همین محور تبلوریست که ما روش تاکید داریم ، ما اگر همه ی مسائلمون ، همه ی روابطمون ، همه ی کارهایی که انجام می دیم ، چه برقراری رابطه از طریق اینتر نت باشه ، آیا خطر ناک تر از اینترنت وجود نداره ؟ چرا ، ما چیزی داریم ، که حدود 10 تا 15 برابره اینترنته ، این دستگاه شما نمی دونید چه دماری از ،.....  چرا ؟ چون این دستگاه وارد کشور ما شد ، اما فرهنگش وارد کشور ما نشد ! آقا پسر و دختر جامعه ی ما از سر صبح تا شب ، چیک چیک چیک چیک چیک ، برو پایین برو پایین برو پایین ، بیا بالا بیا بالا بیا بالا ، بیا این ور بیا این ور بیا این ور ، آه تلپ افتادی تو دل من نگاه کن (صدای خنده ) از سر صبح تا شب ، یه مشت جک و لطیفه و .... ، این دستگاه  به مراتب از اینترنت خطر ناک تره ، به مراتب ؛ چون فرد فرهنگ استفاده ی صحیح از دستگاه رو نمی دونه ! اینترنت هم یه دستگاهیه ! من اینو می خوام عرض کنم خدمت عزیزانم اگر در درون هر انسانی محور تبلور نباشه ، که به حرکاتش انتظام بده ، اگر محوری نباشی که به افکارش انتظام بده ، فرق نمی کنه چه تو دارایی اینترنت باشی ، چه نباشی !  فقط با همین موبایل یا تلفن ثابت یا هر وسیله ی دیگری ، تو می تونی زمینه ی انحراف را فراهم کنی ، من می گم تو این محور رو در خودت ایجاد کن ، در نظام خانواده در قبل از بلوغ بچه ها این محور تبلور والدین هستند ، والدین ! فرق تربیت والدین با تربیت بیرون از خونه ، تربیت سی دی با تربیت کاسته ، کسی که در خانه تربیت می شود ، سی دی وار تربیت می شه یعنی چی ، یعنی این تربیت دیگه پاک نمی شه ، چیزی که روی سی دی ریکورد شد ، ضبط شد ، ضبط شد، دیگه پاک ... ، اما تربیت بیرون ، تربیت کاسته ! یه تربیت منفی ، این بچه از  بیرون بگیره ، دوباره برگرده داخل ، دوباره پاکش می کنن دوباره مطالب روز...  والدین در خانواده تا قبل از ورود بچه ها و خروج بچه ها کار این محور تبلور رو می کنه ! به این بچه یه محوری رو انتقال می دن به نام خداوند ، این دستگاه حاضمه دستگاه خدا محوری در وجود انسان که بدانی کجا داری به خطا نزدیک میشی ؛ کجا داری به گناه نزدیک میشی ، این ، این درون ، این صندوق ، فطرت الله فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ، این یه صندوقیه ، آقا این یه رادیویی این داخل ، که داره مرتب ، چه خواب باشی چه بیدار ، این رادیو داره می خونه ، پیام های خدا و اس ام اس های خدا را بهت میده ، بعضی ها نامردانه روی این رادیو یه ملافه می ندازن ، بعضی ها یه پتو می ندازن ، کمتره ، بعضی یه تشک می نداز ن ، بعضی ها دورش رو کاه گل می ندازن ، بعضی ها دورش رو سیمان میکنن ، چه می دونم ، اما این رادیو ، تا زمانی که تو زنده ای روشنه و داره می خونه ، برای یه انسانی که خدا محوره ، سیستم تبلورش خدا محوریه ، این رادیو همچنان با صدای بلند داره می خونه ، و همین رادیو انسان رو کفایت می کنه که مرز های گناه رو و مرزهای خطا را بشناسه ،

خیلی متشکر ، پس چند محور بود ، یکی خدا محوری که برمیگرده به اون عقبه ی فکری و اعتقادیه ما ، ما خوشبختانه تو بررسی هایی که تو جامعه انجام شده ، جوانهای ما از نظر عقیقدتی شرایط درستی دارند ، یعنی عقیده حفظه ، یعنی کمتر جوونی رو می بینی که با خود خدا مشکل داشته باشه ، منتها دوست عزیز این عقیده ، عقیده ای که متبلور در زندگی شده باشه ، نه یه عقیده ای که به عقیده ی خود آقای دکتر قشنگ گفتن : گفتن این دو طرفی که دارن با هم چت می کنن ، استفاده ی ابزاری هم از عقیده شون می کنن ، من تو رو دعا می کنم ، تو هم منو دعا کن ،  من دارم می رم مشهد ، دعا میکنم تو هم بیای مشهد ، درست؟  این یه عقیده است ، یه عقیده این که عقیده منشا تصمیم گیری برا من بشه که آیا درست هست یا نیست ؟ با چهار چوب اعتقادی من درست است یا نه ؟ عقل محوری می تونه باز اون حاضمه رو قوی کنه ، انسانهایی که  عاقل باشن ، غنی شده باشن ، یعنی ما بتونیم از نظر خود مطالعاتی داشته باشن ، مطالعه که می گم ، نه مطالعات ژورنالیستی ، نه مطالعه ای که من خیلی رمان خوندم ، یعنی اینکه از نظر خوراک فکری غنی بشیم ، آدم هایی که غنی می شن از نظر فکری وعقلانی ، اینها مثل یه ناوی میشن که موجهای دریا به این راحتی تکونشون نمی دن ، عمدتا جوونهایی که مورد دست آویز قرار می گیرن ، جوونهایی هستند که در درون پوک اند ، در درونشون اون مایه ی قوی نیست ، عواطف خانوادگی ، !  یه نفر پرسیده چه عاملی باعث شده که این پسر یا دختر عمده ی وقتشونو بزارن روی اینترنت ،/؟  پیوند خانوادگی خودش خیلی جلوی خیلی از خطرات رو می گیره ! یعنی جوونهایی هستند که تا لب دره می رن و نمی یوفتن ، راستش اینه که یک پیوند وسیعی دارن با خانواده ، یعنی هیچ چی جلو دارش نیست ، ولی وقتی می بینه پدر و مادر همراهی نمی کنن ، بر میگرده ! یعنی حاظر نیست پشت پا بزنه به پدر و مادر ، لذا اینا خود خانواده حاضمه ی قوی در ما ایجاد می کنه و جالبه بدونید تمام این حرکت فرهنگی داره اینها رو می زنه ، یعنی یه جوری رابطه ی ما را با خانواده قطع بکنه ، یه جوری ما را با عقلانیت قطع کنه ، ببینید اینها همه نوعا ارتباطی که ما با موبایل ، اینترنت داریم بیشتر داره استفاده میشه از ارتباطات تصویری ، ارتباطات تصویری کمتر تصور خیزه ، شما وقتی یه کتابی رو می خونین فکر می کنید ولی حنبه های زیبا شناختی عمدتا حس زیبایی شما رو تحریک میکنه تا تفکر شما را! یه جوری هم خود اینها حرکت ها جوریه که این ریشه ها رو بزنه ، اون قدرت حاضمه چی بشه ، ضعیف بشه ! آقای دکتر من یه سری از نامه ها رو می خونم لطفا جواب بدید !  نوشته بدون اینکه حواسمان باشد ، اینترنت ، بلوتوث و غیره ما را فرا گرفت ،  و به اعتراف همه ی کارشناسان با ورود آن در زندگی ما چیزی به جز استفاده ی غلط در مسیر درست نداشت   با این اوصاف با ام ام اس که در راه است چه بکنیم ؟؟؟؟ صدای خنده )

یه نکته ای رو من خدمت عزیزانم عرض کنم و می خوام که این نکته رو بخاطر بسپارید ، این عمیق ترین و اصیل ترین بخش عرایض و صحبتهای من خدمت شما عزیزانم هست ، بسیار روی این پیامی که به شما عرض می کنم تاکید می کنم ، ببینید بچه ها ما در برخورد با مسائل و مشکلات ، و مباحثی که برامون پیش میاد ما دو تا کار می تونیم بکنیم! خطایی که بعضی ها انجام میدهند این است که وقتی یه اتفاقی برایشان می افته  مبتلا می شوند به تمرکز بر مشکل به جای تمرکز بر راه حل! من یه مثال بزنم برای شما ؟ آمریکا  هر 10سال یکبار کتابی چاپ میشود به نام اشتباهات بزرگ که در زمینه های فیزیک ، شیمی ، پزشکی، نظامی ، فظایی،....   صادقانه ، هر چه اشتباه تو اوت 10 سال داشت می نویسه ! ها!! این کتابها را حتما تهیه کنید و بخونید ، آدرس های این کتاب ها در اینتترنت هست ،  در چاپ دهه 60، مدیر سازمان فضایی ناسای امریكا خاطره ای زیبا و جالب  نوشته بود : ما در سال 1968 متوجه شدیم، زمانی كه سفینه از مدار زمین خارج میشود و در خلا قرار می گیرد، به خاطر شرایط نمی توان با خودكار روی كاغذ نوشت؛ سازمان فضایی ناسا به شركتهای تجاری سپرد كه خودنویسی بسازند كه در شرایط بی وزنی هم بنویسد، سرانجام یك شركت بعد از گذشت 8ماه و و هزینه 11 نیم میلیون دلاری موفق به ساخت خود نویسی شدند كه در بدترین شرایط نیز قادر به نوشتن بود. هم در شرایط بد می نوشت ، هم در حرارت بالا می نوشت ، هم در آب می نوشت ، هم در 30 درجه ی زیر سانتی گراد می نوشت ،  زمانی كه این موفقیت را جشن میگرفتند پیامی از کشور روسیه آمد كه ما از اول هم این مشكل را حل كرده بودیم و با مداد می نوشتیم.
به محض ورود یك مشكل ما باید به جای تمركز در مشكل به روی راه حل متمركز شویم. چه قدر زیبا و صادقانه خود این مدیر ناسا می گه : حماقت دیگه بدتر از این برای ما نبود که ما تمرکز کردیم بر مشکل به جای تمرکز بر راه حل ، بابا این مغز اگر راه بیوفته  ام ام اس یا هر چیز دیگه ای. ..   اینا که چیزی نیست

یر مردی كه تك پسرش در زندان بود برای او نامه ای نوشت : "پسر گلم تو كه هم اكنون در زندانی و من هم یك پیر مرد 80 ساله ی فرسوده ام، 5000 هكتار زمین، باید برای كاشت سیب زمینی شخم زده شود و من دست تنها چه كار كنم با این زمین و چگونه محصول را بكارم؟" پسرش از درون زندان تلگرافی برای پدرش فرستاد كه نوشته بود : "امسال از كاشت سیب زمینی دست بردار، من 12 قبضه اسلحه داخل زمین پنهان كرده ام، بعد از حبس خودم میام و اونها رو در میارم و میفروشم تا زمین را شخم بزنیم" این تلگراف به دست پلیس رسید و آنها با تمام قوا و تجهیزات به داخل زمین ریختند و زمین را شخم زدند.

مردی به پیش زنش آمد و به او گفت : "نمی دانم امروز چه كار خوبی انجام دادم كه یك جن به نزدم آمد و گفت كه یك آرزو كن تا من فردا برآورده اش كنم" زن به او گفت : "ما كه 16 سال اوجاقمون كوره و بچه ای نداریم، آرزو كن كه بچه دار شویم. مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف كرد؛ مادرش گفت : "من سالهاست كه نابینا هستم، پس آرزو كن كه چشمان من شفا یابد" مرد از پیش مادرش به نزد پدرش رفت؛ پدرش نیز به او گفت : "من خیلی بدهكارم و قرض و قوله زیاد دارم از اون فرشته تقاضای پول زیادی كن" 
مرد هرچه كه فكر كرد هوای كدامشان را داشته باشد؟ كدام یك از این افراد تقدم دارند،زنم؟ مادرم؟ پدرم؟
تا فردا راه چاره را پیدا كرد و با خوشحالی به پیش جن رفت و گفت : " آرزو دارم كه مادرم بچه ام را در گهواره ای از طلا ببیند.

اگر این مغزتا راه بندازی خدا همه مشکلاتتونو حل می کنه

بابا اینترنت ، ام ام اس فلان بابا بزار بیاد ...اما این فکر تا راه بنداز بابا تو ایرانی هستی ، تو ایرانی مسلمان هستی اگر تابع ائمه ی معصومین علیه السلام  شد فخر عالمه ، فخر عالم تو چیزی کم نداری ، چرا ؟ چون راه تعادل رو به تو نشون میده این یعنی درست فکر کردن ، بابا برو بچسب به اون اندیشه های بزرگ روان شناس عالم : امام علی ابن ابی طالب علیه السلام ، امام علی می گه تو اگر به مشکل امروزت ؛ غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی، مشکل امروز تو هرچه که باشد حل میشود. این مغز رو راه بندازین ، نگران ام ام اس و اینها هم نباشین !!

لطفا نحوه ی برخورد عملکرد برخورد پسر و دختر در صورت ادامه ی ارتباط توضیح دهید ، این ارتباط به صورت تلفنی و اینترنتی وجود داشت تا اینکه منجر به خواستگاری شد ولی به دلیل واجد الشرایط نبودن خواستگار سن 29 سال ،رشته کامپیوتر فراگیر پیام نور بی کار جواب منفی داده شد ولی متاسفانه ارتباطی به صورت محدود تر هنوز ادامه داره ، در ضمن سن  دختر 22 سال ،

این خیلی آدم رو نزدیک میکنه به قرائت سوره ی فاتحه !! (صدای خنده ) چی دارم بگم ! بابا ما یه حرف داریم ، یه حرف کلی ، صادق باشید ؛ همین کفایت می کنه

، صادق باشید ، صادق باشید ، واقعیت هایی که بیان می کنید  متوجه می شید اگر صادق باشید که بدرد هم می خورید یا نمی خورید !  حجیم سازی های ما برای دیگری است که باعث میشه ما فرد رو تا مرز صداقت در ذهن خودمون بالا میبریم  پسر و دخنر جامعه ی ما رو تو این خیابونا برید ، صبح تا شب همدیگر رو بکسل کردنه ، این حرف میزنه ، اون حرف میزنه ، این حرف میزنه اون حرف میزنه ، من نمی دونم چقدر شما ها حرف میزنید ، بعد کار میکشه به حجیم سازی های کاذب غلو گویی دروغ گویی ، و بعد چنان باوری یک پسر به دختر میده ، چنان باور کاذبی یک دختر به یک پسر میده که اینها متوجه نیستن ، اینها واقعیت های خودشون نیستن اینها جلوه های  هستند که پرتو افکنی می کنن چقدر زیبا میگه حضرت مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 6:37  توسط  

3

هین رها کن عشق های صورتی / عشق بر صورت نه بر روی ستی ( عشق به این قیافه های بزک شده رو بزار کنار نه اون چهره های پاک انسانی )

آنچه معشوق است صورت نیست آن / خواه عشق این جهان ٬ خواه آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای / چون برون شد جان چرایش هشته ای ؟ (تو اگر عاشق قیافه شی چرا وقتی که میمیره میزاریش میری؟

صورتش بر جاست این سیری ز چیست ؟ / عاشقا واجو که معشوق تو کیست ؟

پرتو خورشید بر دیوار تافت / تابش عاریتی دیوار یافت

بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم / وا طلب عشقی که پاید او مقیم

ما در این انبار گندم می کنیم/گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیاندیشیم آخر ما به هوش/کین خلل در گندم است از مکر موش

موش در امبار ما حفره زده ست/وز فنش انبار ما ویران شده  ست

گر نه موشی دزد در انبار ماست/گندم اعمال چل ساله کجاست ؟

اول ای جان دفع شر موش کن/ وانگهان در جمع گندم جوش کن

بشنو از اخبار آن صدر الصدور/لا صلاة تم الا بالحضور

بابا در این سوراخ سمبه رو ببندید ، در این سوراخ سمبه ها رو ببندید ببینید خدا با شما چه کار می کنه ! آدرس یارتون رو از خدا بخواهید ، به خدا قسم ، به خدا قسم ، به خدا قسم اگر به خودش پیله کردید ، اگر به خودش اسرار کردید ، اگر به خودش وصل شدید ، خودش آدرس یار شما را به شما می ده بسیاری از اوقات خدا پشت خطه خطوط دلمون رو اشغال کردیم ، بار  ها خدا پشت خطه  ، حواس ما ، هوای ما داره صرف کس دیگه ای کردیم ، خدا می خواد به تو پیام بده ، که بابا یار تو اینجاست ،همسر آینده ات اینه ، اون کسی که هم سر توئه ، از بس اسیر رنگها ، گفتگو ها ، چرند گویی ها شدیم ، حواسمون نیست خدا پشت خطه و می خواد آدرس اون طرف رو بهتون بده ، بابا صادق باشین ، همین !

نامه هایی رسیده  که  خیلی مردم نگران شدند ، که واقعا آیا فاجعه نزدیکه/ ببینین دوستان عزیز تحولات اجتماعی دو رو داره ، هم تهدید ها را زیاد می کنه ، هم فرصت ها رو ! اینکه ما داریم روی قسمت تهدیدش صحبت میکنیم ، نه اینکه بخواهیم یک جلوه ی تاریکی از عصر جدید برای شما نمایش بدیم ، به هیچ وجه ، ولی بدونید هر چی انسان پیشرفته تر میشه جدال حق و باطل هم پیشرفته تر می شه و همین جور که دشمن تجهزاتش قوی تر میشه متناظر حق هم داره تجهیزاتش پیشرفته تر می شه ، و همین جور که نگرانی های ما برای جوان هامون خیلی بیشتر از قبل ، افتخاراتمون هم بیشتر نسبت به قبل ، فقط دقت داشته باشید که من فرصت ندارم نا مه ها رو یکی یکی بخونم ، سرانجام این جمله رو عرض کنم خدمتتون که این دو تا داره به موازات هم میان ، اونوقت حیف نیست که یه عده ای از فرصت های عصر محروم میشن و می افتن توی دام تهدید ها ، انشاالله که شما کمتر دچار تهدیداش باشین ، سوال کردن ضمن تشکر از سخنرانی بسیار خوب شما می خواستم بدانم که آیا به طور کلی نباید از چت استفاده کرد ،یا وجود همان محور تبلوری که گفته شد انسان را در مقابل خطر هات چت مصون کند ، و نکته ی دیگر اینکه فرهنگ استفاده از چت و یا موبایل وجود ندارد ، آموزشی هم در این زمینه وجود ندارد ، خود من این جلسه اولین جلسه ای است که در این مورد دیدم ، فقط همیشه گفته می شود که خوب نیست ولی دلیلی گفته نمی شود ، ای کاش دولت تصویب می کرد که چه مخابرات ، چه ایرانسل همانجور که یه کاتالوگ می دن به افراد می دن برا استفاده ، یه کاتالوگ فهنگی هم بدن به مشترکینشون ، بفرمایید :

دقیقا ، نگاه من هم همین فرمایش شماست که .. واقعا ببینید بچه ها ما برای تصدیق راهنمایی و رانندگی 30 ساعت ، اخیرا شده 60 ساعت فکر می کنم ، باید فرد آموزش ببینه تا تصدیق رو بهش بدن ، ما برای زندگی کردن نیاز به تصدیق داریم ، ما برای زندگی مشترک ، ما برای پیوند زن و مرد نیاز به کلاس های آموزش داریم و اینکه گواهی ازدواج رو به فرد بدیم که شما دو نفر می توانید و لیاقت این را دارید ، نه فقط بر حسب سلامت جسمی ، به حسب سلامت روان ، به حسب سلامت وسعت روح ، این لیاقت را دارید که با هم یک زندگی مشترک تشکیل بدین ، جه جور ما برای گواهی راهنمایی و رانندگی 60 ساعت نیاز به آموزش و تعلیم و تربیت داریم تا تابلوهای بین راه را بشناسد ولی ما برای مسیر زندگی که پیچ و خم های بیشتر از، بالا و پایین های آن بیشتر از جاده های بین شهری است ، چه جوری برای این کلاس آموزشی نداریم ، همین طور که این عزیزمون اشاره کردند ما به کارگاه های آموزشی زیادی نیاز داریم ، همانطور که اشاره فرمودند ، همراه با هر دستگاه اینترنت ، با هر دستگاه موبایل ، حتی اگر دستگاه از بیرون از ایران وارد میشه ، خود اون موسسه ی ایرانی اون بروشور فرهنگی مربوط به هدایت و راهنمایی فکری رو کنار این الصاق کنه و به خریدار بده ، که آقا زمینه های انحراف از این دستگاه ایناست ، زمینه ی استفاده ی درست و متعادل از این دستگاه اینه ، بچه ها اینو به خاطر بسپارید ، افکار ما گفتار ما رو میسازه ، گفتار ما رفتار ما را شکل می ده ، رفتار شخصی ما عادت های ما را می پرورونه ،عادت های ما شخصیت ما را میسازه شخصیت ما سرنوشت ما رو می سازه و سرنوشت ماست که آثار خوب یا بدی رو در جامعه از خودش به جا می زاره ، بنابراین ریشه ی همه ی این مسائل اینجاست ، شما حتی اگر استفاده از وسیله ای را نمی دانی می توانی همون مقدار که تو اینترنت سرچ می کنی ، جستجو می کنی برای یافتن یک راه هدایت در استفاده از یک وسیله ، راه های استفاده ی فرهنگی درست از این وسیله رو هم میتونی بپرسی ، حدود استفاده ی درست از یک موبایل چقدره /؟ شما نمی دونید بعضی از این لطایف و مسائل مستهجنی که رد و بدل می کنید چه مقدار از تمرکز بچه های ما رو داره می گیره ، بعضی از بلوتوث های بسیار بسیار نا به هنجار و غیر اخلاقی ، چه قدر می تواند تمرکز یک بچه ی دبیرستانی یا یک فرزند دانشجوی تو رو در فلان شهرستان تحت تاثیر قرار بده ، اینو به خاطر بسپارید ، هر کدوم از این ها یک مقدار آسیب داره ، ببینید یک زمانی در مملکت ما ، کلام آخر رو بگم ، یک زمانی در مملکت ما ، یعنی اوایل انقلاب 10 سال ، گفتند ممنوع سازی ، ممنوع سازی ، استفاده از ماهواره ،ویدئو چه می دونم اینترنت و از این جور چیزا ... گفتند ممنوع !!  10 سال بعد گفتند محدود سازی ، محدود سازی ! این 20 سال انقلاب ، 10 سال سوم شد خنثی سازی ؛ خنثی سازی !! این 10 سالی که به حول و قوه ی الهی رسیدیم ، چون حرکت فرهنگی بطعی ، کنده ، ما باید این 3 دهه را طی میکردیم ، این 10 سال ، به حول و قوه ی الهی و به ما بعد از این داریم وارد دوران مصون سازی میشیم ، ایمن  سازی میشیم ، با همین جلسات ، با همین کلاس ها ، داریم مصون سازی می کنیم و این ما رو موفق می کنه ! بله آقای دکتر در این دقایق باقی مونده یه کم اثباتی صحبت کنیم ! چه استفاده های خوبی میشه از این وسایل جدید در جهت ازدواج خوب کرد ! یعنی شما توی یه الگوی ازدواجی که به نظر شما یه الگوی سالمیه ، چگونه از این وسایل استفاده کنیم ، یکی از مشکلاتی که ما داریم اینه که تعداد جلسات خواستگاری اگر از یه حدی بگذره بعد نه گفتن خیلی سخت میشه ، یعنی یکی اومده 5 جلسه خواستگاری ، بعد 5 جلسه بگه نظرم منفی خوب خیلی خانواده ها دچار مشکل میشن ، ناراحت می شن خوب بالاخره این 5 جلسه خیلی درگیر شده بود روحشون با همدیگه ، رفت و آمد هایی که ایجاد شده بود آثاری که گذاشته بود ، از اون طرف به جوان بگیم که خوب تو توی جلسه ی اول و دوم باید موضعت روشن باشه ، اگر خواستی ادامه بدی جلسات را ، دیگه باید نظر مثبت داشته باشی ، این میگه من در جلسه ی اول و دوم چقدر فرصت دارم که بتونم توی این جلسه ی اول و دوم بتونم کاملا احساس کنم که ما با هم تطبیق می کنیم ! این خلعی که توی ازدواج های سنتی ما هست امکانش هست با یه روش صحیحی از این وسایل جدید استفاده کنیم به کمک اونها بدون اینکه بخوایم اون قالب رو کامل به هم بزنیم !

دو تا منظور از این مطلب در حقیقت قابل استنتاج هست :  یکی اینکه استفاده از وسیله بین دو نفری که تا حدودی هم دیگر رو شناختن ، که خوب اگر خانواده ها افرادی رو مد نظر قرار داده باشن یا خود این دختر و پسر همدیگر رو شناخته باشن ، ما در ارتباط با پسر ها و دختر ها بزرگترین پیامی که به دختر ها داریم این است که اگر یک پسری چه با تلفن ، چه با دیدار مستقیم ، اومد به شما گفت فلانی عذر می خوام ، من نسبت به شما علاقه مند شدم و می خوام بیشتر با شما آشنا بشم ، توصیه ای که ما داریم این است که اولین کاری که دختر جامعه ی ما باید بکنه اینه که به اون آقا پسر بگه که اجازه بدید من قضیه رو به والدینم در میان بزارم ، اجازه بدید من به پدر و مادرم بگم ، این اولین پیام یک دختر باید باشه ، بزارید من با پدر مادرم صحبت کنم ، گر چه ما متاسفانه گاهی اوقات داریم دختر بیچاره ترم هفتم هم هست ، موقع ازدواجش هم هست دیگه آمادگی داره برا ازدواج ، پسره شایسته ای هم توی دانشکده پیدا کرده ، زنگ می زنه شهرستان به مادرش که مامان خلاصه تو این دانشکده یه پسری هست ،خوب وفلان و با یه خوشحالی و آرامشی میگه ، مادره از اون ور خط : دختر تو رفتی درس بخونی یا رفتی هوس بازی ، اصلا این دختر آنچنان می ریزه که بابا من ... با یه ...   اینو بدونید یه دختر اگر یه پسری رو در معرض خودش دید برای پیشنهاد برای ازدواج اولین پیامش این باید باشه که من قضیه رو باید با .... حالا این والدین میگن ما موافقیم ، ولی اجازه بدید ما برای آشنایی بیشتر بیاییم تو یه پارکی ، شما هم یه 40-50 متر دور از من قدم بزنید و صحبت کنید ، یه روشش اینه ، یه روشش اینه که این دو نفری که با هم آشنا شدند از طریق همین سیستم ، سیستم ارتباط چت ، گفتگو ، ببینید ما اگر یه پسری به یه دختری زنگ بزنه و این دختر این گوشی رو برداشته ، مکالمه ای رو سالم می دونیم که وقتی این پسره حرف میزنه ، مادرش یا پدرش میاد تو ، در نیاد بگه که خوب زهره جان خوبی من چیزه ام ام ساعت 4 بات صحبت می کنم ، باشه باشه خدافظ ، ارتباطی سالمه که اگر پدر یا مادر اومد تو اتاق این صحبت رو ادامه بده ، ادامه بده ، این مکالمه سالمه ، سالمه ! خود فرد می دونه ، بچه ها اضطراب یعنی این که فرد تخلیه ی انرژی مثبت ، یعنی هر جایی دیدید مضطربید ، چیزی نگرانتون می کنه ، بدونید اون چیز داره می ره که انرژی و امواج مثبت شما رو بگیره ، هر وقت دیدید تو خونه نگرانید ، دارید چیزی رو پنهان می کنید که اسباب زحمت شماست ، انرژی مثبت شما را داره می گیره ، شما را داره آسیب میده ، هر گاه شما با والدینتون شفاف بودید ، مکالمه ی تلفن ارتباط چت برای شما سالمه و لازمه ، به شرطی که اگر والدین وارد اتاق شدند شما با همون سبک و سیاق مکالمه رو ارائه بدید ، اما اگر منظور آقای دکتر در کل جامعه باشه ، ما تاکید به این داریم که سیستم هایی مثل ان جی او ها ، سیستم ها سازمان های غیر دولتی که می تونن در خدمت و معیت مردم باشند برای در حقیقت افزایش رفاه و خدمات بیشتر ، ان جی او ها می تونند در حقیقت اتاق هایی رو بوجود بیارن ، اتاقهای مجازی ، برای بررسی شخصیت های پسر و دختر که با تقریب معیار انطباق معیار ها ، تناسب معیار ها این ها رو به خانواده ها پیشنهاد بدند ، در تهران توی بعضی از این خونه ها این پیشنهاد وجود داره یعنی یک خانمی وجود داره ، یک حاج خانمی وجود داره ، این اسامی 30 تا 40 تا از دختر های خوب محله رو داره ، اسامی 20 تا 30 تا از پسر های خوب رو هم داره ، خب اینها اگر ریخته بشه توی دستگاه با دقت بیشتری کار بشه ، این ازدواج ها خیلی سریع تر و موفق تر باشه ،به شرطی که تحت نظارت یک گروه کارشناس باشه

نسل گذشته ی تکنولوژی که وارده جهان شد و وارد کشور ما شد ، در واقع استفادش خیلی عمومی و خانوادگی بود ، در حقیقت تلویزیون رو می زاشتیم تو اتاق نشیمن همه ی خانواده دور هم تلویزیون رو تماشا می کردیم ، تلویزیون ، تلفن وسیله ای بود برای کل خانواده ، این خط تلفن زنگ می زد ، یکی از اعضای خانواده بر می داشت و جلوی بقیه صحبت می کرد ، اشکالی که نسل جدید تکنولوژی داره و حساب شده هم هست ، این قضیه و ما هم ازش غافل هستیم ، اینه که نسل جدید تکنولوژی فرد را از خانواده جدا می مکنه و ارتباطات رو خصوصی می کنه ، یعنی از همون اول که شما با کامپبوتر روبرو میشدید ، کسی نگفت یه کامپیوتر بخریم بزاریم تو اتاق نشیمن ، هر کی خواست بره استفاده کنه ، یه کامپیوتر بدین من تو اتاقم می خوام ازش استفاده کنم ، یا موبایل تلفن شخصی حساب میشه ، نه تلفن جمعی ، من فکر می کنم این چیزی که داره الانه تو تکنولوژی جدید ، ذاتی تکنولوژی نیست، خطی که دارن بش میدن ، وگر نه چه ایرادی داره همون طور که تلفن خانوادگی بود ، موبایل هم خانوادگی میشد ، چه اشکالی داره همینجور که تلویزیون خانوادگی بود ، کامپیوتر هم خانوادگی باشه ، چه اشکالی داره همون موقع که ما پشت تلفن داشتیم صحبت می کردیم ، همه صدامونو میشنیدن ، اون موقعی هم که داریم پشت چت چت می کنیم خانواده هم مشاهده کنند که ما داریم چی می گیم ، اون داره چی جواب میده ، من فکر می کنم یکی از راه هایی که آقای دکتر میشه جلوی آسیب این قضیه رو میگیریم ، اینه که این وسیله رو از حالت شخصی خارج کرده ، حالت خانوادگی بهش بدیم ، هم به نسل جوان این آموزش رو بدیم ، هم به نسل جوان ، دیدگاهتونو بگید شما در این زمینه !( صدای موبایل ) اینم یکی دیگه از آفات موبایله که وسط سخنرانی تمرکز ها رو به هم می زنه ، اشالله لا اقل این تیکه رو گوش کنیم ، خاموش کنیم که تمرکزها رو به هم نزنه ! بفرمایید :

آره حالا باز موبایل اینجا صداهاش گاهی اوقات مزاحمه ، ما گاهی اوقات نصف شب دوستی دانشجویی به خود من مسیج میزنه ، از خواب بلند میشم دستگاه رو روشن می کنم ، میبینم نوشته : سلام استاد غرض مزاحمت بود که حاصل شد ، دیگه اونو آدم چی کارش کنه ، یا مثلا نصف شب مسیج زده استاد معضرت می خوام هواپیما بوق هم داره ؟ اینا رو آدم نمی دونه چی کارش کنه !

اینا بد آموزی داره وا ، ما اصفهانی ها یه تغییر فاز نسبت به تهرانی ها داریم ،شما این آفت ها رو انتقال میدید ، امشب همه مونو بیدار می کنید ! حضور انورتون که عرض کنم، ببینید این نکته ای که آقای دکتر اشاره کردند ، یه مطلبی است که قابل جلو گیری نیست ! یعنی طبیعت یک جریانی ، به سمت خصوصی شدن در فضای اجتماع داره حرکت می کنه ، علتش هم تمایل نهادی انسانه ، انسان تمایل طببیعی و نهادی و ذاتیش این است که یک فایل و فولدر و آرشیو خاص خصوصی برای خودش در مکالمات ، در ارتباطات داشته باشه ، این میل ذاتی انسانه ، من معتقدم که ما جلوی خصوصی شدن ها رو نمی تونیم بگیریم در تکنولوژی ، اما میتونیم فضای خصوصی سازی افراد رو با فیلترهایی آمیخته بکنیم که اون فرد قابلیت ها و اراده ی کنترل و نظارت بر خودش و افکار خودش رو داشته باشه ، یعنی ما باید روی تبلور شخصیت فرد کار کنیم ، تا بیاییم خصوصی سازی رو  ازش بگیریم و فرد رو ملزم کنیم به استفاده ی همگانی از وسیله ، صدای موبایل رو لود اسپیکر بزاریم تا پخش بشه همه بشنون ، به عقیده ی من این کار نه تنها ضرورتی نداره ، شبهه ایجاد میکنه ، یعنی میتواند این کار به سمت شبهه حرکت کند ! اما اگر هر انسانی در درون خودش ایمن باشه ، مصون باشه ، فیلتر داشته باشه ، کنترل کنه ، نظام مند باشه ، نظام مند باشه ، خودش می دونه از چه واژه هایی استفاده کنه ، از چه کلماتی استفاده کنه ، چه جوری بر خورد کنه ، ما با این طبیعت جریان جهانی نمی تونیم رفتار خصوصی سازی کنیم

آقای دکتر ما توصیه های عمومی که میکنیم ، با توجه به شرایطیه که در نسل نو جوانمون هست ، همونجور که میبینید ما الانه بحرانه عواطف رو تو بخشی از نسل نوجوانمون داریم ، بالاخره این جوان توی یه شرایطیه که اونجوری که باید اغنای عاطفی شده باشه ، نشده ! تو بعضی نکات همون طور که شما گفتید ، اون می خواد خودش رو مطرح کنه، به نمایش بگذاره ، اون می خواد کسی رو تصاحب کنه ، ما یه وقتی داریم با یه فردی صحبت می کنیم که تقریبا این نیازهاشو رو پاسخش روگرفته ازدواج کرده متاهل شده ، پخته شده ، سردی و گرمی روزگار رو چشیده ، یه وقتیه با یه نسلی صحبت می کنیم که تجربه نکرده ، اسیب ندیده ، دچار این بحران ها نشده که پخته بشه و الان در معرض این خطره ، لذا به نظر می رسه که به یه توصیه هایی باید برسیم که ، به یه تعادلی تو خانواده ها برسیم ، تبعا تعادل این طور نیست که به قول شما بیاییم ممنوع کنیم تو این دوره ،مثلا بگیم آقا جون سفره ی این چیزا را از  خونه ها جمع کنین و تعادل به این هم نیست که صرفا به توصیه های اخلاقی چیز کنیم ... چون هر کسی ادعا می کنه که من حواسم جمعه مطمئن باشین من عاقل شدم ، اتفاقا این هایی که خاماً بیشتر ادعای پختگی دارن تا آدم های پخته ، اونهایی که ناشی ان  بیشتر ادعای زرنگی دارن تا آدم های زرنگ ، لذا نوعا آدم ها میگن که به ما مگه اعتماد ندارین ، مگه فکر می کنید ما بچه هستیم ، چرا برخورد بچه گانه ....  پس بع قول خودتون ما باید به یه روش اعتدال گونه ای برسیم مثلا یه جوونی نوشته که دیگه عمرا مامان و بابام بزارن من برم سراغ اینترنت با این حرف هایی که شما زدید ، حالا من برای تحقیقام دیگه چه فکری بکنم ، چه کار بکنم  ؟ یعنی بالاخره ما باید به یه روش هایی برسیم که الان خانواده های محترم که دارن این برنامه ها رو می بینن یا اینجا هستن بالاخره از ما روش میخوان ،خود شما برای تربیت فرزندانتون چه روشی رو اتخاذ کردید ؟

ببینید به نکته ی قشنگی توجه فرمودید : ما تا مادامی که به هم دیگه باور ندادیم ، نمی تونیم موثر باشیم ، من یه سوال از شما می کنم ، جوابش یک کلمه بیشتر نیست ، در رساله ی حضرت امام اشاره کردند که شرط ، امربه معروف و نهی از منکر ...............  است !

تاثیر

آفرین کی گفت تاثیر آفرین ! شرط امر به معروف و نهی از منکر تاثیره ، همین ! هر جا دیدید امر به معروفتون اثر نمی زاره، داری تلاش بی خودی می کنی ، والدین ، بچه ها اینو باید بدونن ، این اعتدال ، والدین اگر به فرزندشون گفتند که تو داری از این وسیله استفاده می کنی ، این وسیله داره تو رو گمراه می کنه ! و فرزند مخالفت می کنه در 2 شرایط و حاله ! یا والدین آگاه نیستن به وضعیت فرزندشون و استفاده ی فزرندشون ، یا اینکه فرزند حرف والدین رو در رابطه با این اثر تا اون موقع هنوز امتحان نکرده ! والدین محترم اینو بدونن که استفاده از اینترنت لازمه ، بسیار هم لازمه ، بسیار ضروریست ، اما موظف اند که این اثر رو هم در فرزندشون بزارن که پسرم مواظب باش ! دخترم مراقب باش ، این اثرات و این خطرات رو هم داره !  داره!!  چرا بچه ها به حرف والدین گوش نمی دن ! چرا معمولا بچه ها به حرف والدین گوش نمی دن ، خیلی از مادرا پدرا میان پیش ما میگن آقای دکتر بچه مون به حرف ما گوش نمی ده چرا ؟  چون خود بچه ها شاهد هستند والدین خودشان به آنچه که می گویند عمل نمی کنند ؛ وقتی که بچه ها می بینند والدین خودشان به آنچه که می گن عمل نمی کنن دیگه به حرف والدین گوش نمی دن ! پدره در میاد میگه که » حالا عمق دلسوزیش اینه : بابا من که بد بخت شدم ، خاک عالم هم تو سرم رفته ، تو دیگه این کار رو نکن ! مگه میشه همچین چیزی !؟ مگه می شه یه همچی... تو میای میگی که مثلا....  اصلا اون نمی پذیره اینو ، چون به چشماش شاهد بوده ، که تو صبح تا شب نشستی پای منقل ، نشستی پای سیخ و سنگ ، نشستی پای مواد ! حالا میای میگی بابام نشین پای این خراب شده ! نشین پای این اعتیاد ! اون وقتی که میبینه تو به آنچه که می گویی در حفظ ارزش ها در اصالت دادن به ارزش ها ، در توصئه ی ارزشها ؛ اعتقادی نداری به کجای حرف تو توجه بکنه ، پدری که روزی 100 بار دروغ میگه ، بعدش می خواد بچه اش رو نصیحت کنه که نرو پای این دستگاه ، مبتذله ، این حرف دیگه اثر می زاره ؟! کسی می تواند امر به معروف و نهی از منکر بکنه که از وجود خودش ، پرتو اثر رو ببینی ! این میتونه پدر باشه ، من از زندگی خودم به شما بگم! ما از سادات طباطبائی هستیم ، ما با تعدادی زیادی برادر و خواهر ، تعدادی از بچه های ما در جنگ به شهادت رسیدند و از بین رفتند ، مادر من یه زن بی سوادی بود که 7 بامداد رو می گفت 7 بالدار ، یعنی توی بیان کلمه ی بامداد ساده بود، پدر من با اون تحصیلاتش عاشق مادر من بود ، ما همه عاشق هم بودیم ، عاشق هم بودیم، هرگز والدین من منو برای نماز صبح بیدار نکردن ! من فقط به نماز جماعتی که پدرم با مادرم می خوند از خواب بیدار می شدم ! این ها نماز رو می خوندند ، بعد اون صدای استکان و نعلبکی و صبحانه اول صبح بود که بلند می شدیم ، هنوز صدای نعلبکی و استکان عین صدای آرامش بخش تو وجود منه ، عین صدای نماز صبح بود ، این 2 چهره ی نورانی برای من کانون انرژی بودند ، من چه طوری میتونم بگم که از نماز خاطره ی بدی دارم ، بعد وقتی می دیدم اینها وجودشون نماز بوده ، ما اگر والدینمون در رفتار خودشون درست عمل کنن ، این خود تاثیره ، و من یاد می گیرم برای حفظ حریم انسانی خودم و یاد میگیرم وقتی به این دستگاه نزدیک شدم چگونه ازش استفاده کنم ، کجا ازش استفاده کنم ، در چه حدود و ساعتی ازش استفاده کنم که به ارزش های انسانی من آسیب نزنه ، از شما می پرسم چه زمانی یه انسانی داد می زنه ، ؟ ها ؟ وقتی یک انسانی داد می زنه ، یه علامتی رو در خودش داره ! اگه گفتید اون علامت چیه ؟ هر وقت دیدید یه انسانی داد میزنه ، بدانید این آدم قبلا آروم حرف زده کسی به حرفش گوش نداده ! چت ، برقراری ارتباط با پسر یا دختر مردم ، روابط انچنانی ، مواد مخدر ، مشروبات الکلی ، این ها داد زدنه ، این نشان می ده ، مشروب داد زدنه ، مواد داد زدنه ، این نشان می ده که این فرد ، تو خانواده یواش حرف زده کسی به حرفش گوش نداده ! حالا داره با مشروب داد می زنه ! با مواد داد میزنه اینا که تعارف نداره !

روایت زیبایی داریم که اگر کسی بخواد قبل از این که خودش رو اصلاح کنه دیگران رو اصلاح کنه ، مثل اینه که یک شاخص کجی را ، ... این شاخص تا کجه سایه اش هم کجه ، خیلی تشبیه زیبایی تو روایت! شما هر چی بخواهید سایه اش رو صاف کنید ، نمی تونید ... این خودش کجه ، می خوای سایه رو صاف کنی اینو خودشو صاف کن ، تا سایه صاف شه ، بزرگترا ، اگه می بینید نسل جوان کج اند ، برای اینه ما کجیم ، هی به نسل جوان چیز نگیم ! یعنی این کلمه ی تاثیر تو همینه ،

ذات نا یافته از هستی بخش ، کی تواند که شود هستی بخش !

رطب خورده منع رطب نمیتوان کرد ، (.Practice what you preach) 

خیلی متشکر نکته ی خوبی گفتید منتها آقای دکتر این ورش بگید : این بهوونه ای نمی شه که من اشتباه کنم ها ، بگم حالا که پدرم رعایت نکرد ، مادر من رعایت نکرد ، من به خودم حق می دم هر اشتباهی بکنم ، چون که بدونید دوستان عزیز ، تمام عوامل محیطی از عوامل ژنتیک گرفته ، آموزش و پرورش گرفته ، حکومت گرفته ، صدا و سیما گرفته ، اقتصاد گرفته ، پدر  و مادر گرفته ، همه ی عوامل محیطی توی شکل دهی شخصیت ما 40% 30 % نقش دارند ، 60-70 % اراده ی ماست ، اگر این نباشد عدالت خدا زیر سواله ! اگر قرار باشه عوامل خارج از اراده ی ما سهم بیشتری از اراده ی ما داشته باشه تو تربیت ما ، دیگه ما نمی تونیم ثابت کنیم که خدا عادله ، اون چیزی که باعث بهشت و جهنم ماست ، باعث کمال و سقوط ماست ، 70 % خودمونیم ، عوامل محیط برای اراده های ضعیف موضوعیت داره ، اما اگر کسی ارادش قوی باشه ، همه ی عوامل محیطی هم بر عکس باشه ، اون اراده کار خودش رو میکنه ، لذا از آقای دکتر خواهش می کنیم که این ور قضیه رو هم برامون بگن ،

 بله ، بله از اون طرف مسئله رو هم اگر نگاه کنیم همون طور که آقای دکتر گفتند ، این دلیل نمی شه که اگر شما در محیط والدین رو یا اون فردی که بر شما در فضای خانواده اشراف داره ، خواهر بزرگ شما ، برادر بزرگ شما اگر خدایی نکرده دچار یک خطای رفتاری هست یا اختلال رفتاری هست ، خدای نکرده ما بیایم از این به عنوان یک مستمسک استفاده کنیم و تصور کنیم حالا که بزرگ تر ما این طوره ما هم باید این شیوه رو ادامه بدیم ، در زندگی شخصیت های خیلی خیلی بزرگ  من در زندگی خیلی از شخصیت هایی علمی ، در زندگی خیلی از شخصیت های هنری ، بودند والدینی که بسیار دچار آلودگی رفتاری ، و آلودگی های فکری که دارن ، این بچه ها با توجه به عنایت خداوند ، عنایت خداوند ، و اراده ی قوی که داشتند ، اون استقامتی که داشتند، اون استقامتی که داشتند ، استقامت ، بچه ها اینو خیلی دقت کنید که ما در نماز ، میگیم اهدنا الصراط المستقیم ، مستقیم رو عربها به ... ما در لبنان به خط مستقیم می گفتیم ، دوقری...ها رهب الدقری ،دقری یعنی مستقیم ، اهدنا ال.... خدایا ما را به راه مستقیم.. مستقیم به معنای این راه راست نیست ، یعنی خدایا ما را به راهی هدایت کن که در ان نیازمند استقامتیم ، خدایا ما را به راهی هدایت فرما که در آن نیاز مند چی.؟ استقامتیم ، شما اینو هر روز در نمازهاتون می گید

، اینو بدونیدکه راه راست به استقامت نیاز داره ، والدین ما ، خاله ی ما ، عموی ما ، عمه ی ما ، دایی ما هر کسی ممکنه یه خطای رفتاری داشته باشه این برای مای انسانی که مشمول 2 پارامتر عنایت خداوند و اراده ی فردی هستیم ، مشمول این فرد نمی شه ، که بیایم بگیم که حالا که عمو یا عمه ، یا پدر ، بیایم این خطا را ادامه بدیم ، یا کپی کنیم ، یا اختباص کنیم ، ما انسانیم ، و به اندازه ی وسعت انسان بودن خودمون جهان رو می فهمیم و درک می کنیم ، شما از زمانی که می فهمید ، از زمانی که بفهمید ، بچه ها مغز انسان مثل فیلم عکاسیه ، مغز انسان مثل فیلم عکاسیه ، تا نور خورد ، دیگه خورد ، فیلم عکاسی تا نور خورد ، دیگه اون نور رو نمیشه ازش پس گرفت ، شما تا زمانی که نسبت به مسئله ای جاهلید و نا آگاهید بر ضمه ی شما نیست ، شما تا مغزتون نور خورد و فهمیدید ، دیگه نمی تونید نفهم بشید، شما اگر فهمیدید دیگه مسئولیت دارید ، و اگر مسئولیت دارید دیگه مشمول جزا و پاداشید ، چون فهمیدید، بنابراین همه چیز وابسته س به فهم شماست

/ و سلام علیکم و رحمت الله و برکاته /. الهم صلی علی محمد و آل محمد

 پایان زمستان 87      تایپ 3/1/1390   عیدی همه ی دوستان و سروران ،  تایپ از محمد رحیمی !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 6:36  توسط  

ازدواج موفق در اصفهان از آقای دکتر شاهین فرهنگ www.khanehtahavvol.com

شعر » سمینار ازدواج موفق در اصفهان از آقای دکتر شاهین فرهنگ   www.khanehtahavvol.com     سی دی شماره 7

با لهجه ی اصفهانی

اندر وصف حال ازدواج ،

سلام جناب دکتر ما چی طوری؟

 حالت خوبس مثل پولو تو دوری !

اومدی اینجا بحثای شاد کنی

دل ما را از غما آزاد کنی

اومدی اصفهان پیش ما دوباره

بحثای تو انگار ادامه داره

چند روزیه دکتر دلم هلاکس

نگو که اینجا بحث ازدواجس

ننم میگفت وخی برو باغی نور

شنفتم اونجا می دن زن به زور

می گفت یه دکتر اومدس از تهرون

دختر می ده به پسرها چه آسون

گفتم ننه زن نمی خوام ، یه رازس

گفت می بینیم ، .......... شب درازس

منم که زن نمی خوام اونم به زور

راه افتادم و اومدم باغی نور

اومدم اینجا گفت بلیتت کوجاست ؟

گفتم حاج آقا مگه این سینماست ؟

آخ که چی چی ، بلیطشم گرونس

گفتم که هرکی بخره دیوونس

چون که دیدم چاره ای هم نداشتم

17 تومان براش کنار گزاشتم

خلاصه وقتی اومدم بیشینم

دلم می خواست فقط تو را ببینم

صدا و سیمادا که دکتر دیدم

من همه جوره تو رو پسندیدم

دکتر فرهنگ که می گن همینه

با با این که نصفیش زیری زیمینه

خیلی بلا و نا قلا و تیزه

از همه انگشتاش هنر میریزه

مردوما دائم میاره پا تخته

عاشق و استاد سوال سخته

دکتر ما چن قضه با کلاسس

دکتر چه این میکروفونت درازس

میگد به ما مردا که زن بستونید

زیاد که نه ، ولی کم بستونید

دکتر آخه زن که مایه عذابس

دل تمام مردامون کبابس

خواستی بگیری سوا کن خوباشا

اول باید راضی کنی باباشا

تازه اونم اگه باباش راضی شد

تازه بدون شروع این بازی شد

از صبح تا شوم باید بوگوی عزیزم

تمومی عشقما به پات می ریزیم

شروع میشد جنگ زن و خار شوور

اونم خلاص شه ، با مادر شوور

خارسو تو شهر ما خیلی عزیزس

جیگر اون برای زن لذیذس

دکتر خلاصه درد نیارم سرت

زن یکی خب نیست ، دو تا خب سه ، عالی

هفت و هشتا اگه شد چه  حالی

میبینی اینا که دارن می خندن

نصفشون دنبالی شوور می گردن

زن نمی خوام ، زن که آخه وبالس

دختر می خوام ، دختر را عشق و حالس

راستی یادم رفت که بگم که تا یک

دکتر و حضار عزیز عید شما مبارک

 

 بچه ها دیکته دارید قبولی سخت است / هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است

حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند / گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

جمله ها اکثرشا سخت و دو پهلو هستند / جمله ها مثل دو تا دوست به هم وابستند

بچه ها روز مهمی است بخوانید که من / سر قولی که ندادید بمانید که من

دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید / از خیابان خدا با عجله رد نشوید

بنویسید خدا بعد بخوانید هوس / بنویسید قناری و بخوانید قفس

بنویسید که طوفان و طلاتم  شده است / هی بچرخید خدا پشت خدا گم شده است

بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است / بنویسید شعف دخترکی غمگین است

گر چه بابا غم نان می خورد و ما نان را / آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

دست آخر ننویسید دو رنگی ها را /  بچه ها وقت تمام است ورقها بالا

 

 

Practice what you preach

 

فریاد زدیم چرخ گردون /  لیلا نداده ای به مجنون

فریاد بر آمد که خاموش / کم داد اگر نگیرد افزون

 

خدا عادل است و به همان میزانی که داده است مطالبه می کند

فقط عشق مطلق است که ترس را از بین می برد. ( مسیح علیه السلام )

اگر شخصی .... رفتگر نامیده می شود ، باید همانگونه خیابان ها و معابر را جارو کند که میکل آنژ نقاشی میکرد، بتهون سمفونی می ساخت و شکسپیر شعر می سرود. او باید آنگونه خیابان ها را جارو کند که تمامی موجودات آسمانی و زمینی مکثی کنند و بگویند :

اینجا رفتگری کار می کرد که کارش را خوب انجام می داد.

مارتین لوترکینگ 

مَرده  به پسرش گفت پسر،  می خوای یه دختر ، یه زن خوب برات بگیرم ، دختر بسیار عالی !

 گفت نه بابا بزار من خودم انتخاب می کنم ، پسر باید خودش هم...

گفت اگر بت بگم کیه ؟ ؟ حرفتو پس می گیری ها ؟ ؟ 

گفت خوب کیه ؟

گفت دختر بیل گیتس ها ؟

گفت خوب ، با کمال میل !!

رفت پیش بیل گیتس ، گفت جناب بیل گیتس معذرت می خوام یه خواستگار خیلی خوب می خواین؟ گفت بیش از ده دوازده هزار خواستگار داره دخترم ، به اندازه ی کافی !

گفت اگر بگم این خواستگار کیه ردش نمی کنی ها !

گفت کیه ؟

گفت قائم مقام مدیر کل بانک جهانیه ها ؟

گفت اگه اونه فرق می کنه

 رفت پیش مدیر کل بانک جهانی

گفت یه قائم مقام خوب می خوای؟

گفت نه به اندازه کافی قائم مقام داریم !

گفت اگه بگم کیه فرق می کنه ها !

گفت کیه ؟

گفت داماد بیل گیتسه ها !!!

 

 

اگر این مغز راه بیوفته ، همه ی این مسائل رو حل می کنه

 

بچه ها  می دونید ثروت بیل گیتس چقدره ؟ الان می دونید که نفر اول ثروت در جهانه ‍!   قبلا؟   نه این طور نیست !

بیل گیتس الان به 50 کشور آمریکایی شخصا وام داده ،   یه زمانی نفر دوم سوم بعد از هواردیوز و بعد از ترویت و بعد از چالز و بعد از اینا بود اما الان در نقطه ی تاپ ثروته ،

بیل گیتس میگه در مورد ثروتش ، بیلگیتس میگه اگر یک ماشینی با سرعت 120 کیلومتر حرکت کند ، با سرعت 120 کیلومتر ، هر 1 کیلومتر دستش رو از پنجره در بیاره و یک بسته ی 100 تایی 100 دلاری ، یعنی یک بسته ی 10000 دلاری رو بندازه تو ماشین وبره و کیلومتر بعد بسته ی بعد و کیلومتر بعد بسته ی بعد با سرعت 120 تا ها!! مقدار پولی که جمع میکنه از سود روزانه ی من کمتره ! اینو بیل گیتس می گه ، بعد از بیل گیتس پرسیدند بهترین خاطره

ازش پرسیدند :

واقعا این بهترین خاطره  می تونه باشه برای شما ، 

از بیل گیتس پرسیدند : آقای بیل گیتس : آیا از خودت ثروتمند تر ، کسی رو سراغ داری؟

گفت آره فقط یک نفر

گفتن فرد معروفیه ؟

گفت نه

این یک آدمی است که من تا آخر عمرم نمی تونم ثروتم رو با اون برابر کنم

گفت من سالها پیش ، میدونید که بیل گیتس کارمند اخراجی بود ! گفت زمانی که من از اداره اخراج شدم و مترصد (چشم براه) این بودم که یه تکه زمین از زمین پدرم رو که برای من مانده بود رو بفروشم و عملیات طراحی ماکروسافت رو با اون شروع کنم

گفت زمانی که یک کارمند اخراجی بودم  در فرودگاه نیو یورک ، یه پروازی داشتم ، گفت همینطور که داشتم توی فرودگاه تاب می خوردم ، رفتم قسمت نشریات ، چشمم خورد به یک روزنامه ، از تیتر روزنامه خوشم اومد ، گفت اومدم اون روزنامه رو بخرم

دست کردم تو جیبم دیدم پول خورد ندارم !

گفت که اون پسر روزنامه فروش که یه پسر سیاه پوست ده دوازده ساله ای بود ، گفت اشکال نداره روزنامه رو بردار

گفتم بردارم برا خودم ؟ ؟  ؟؟  گفت آره بردار برا خودت گفتم خوب چرا   ؟   تو که این طور ضرر می کنی ! گفت نه اشکال نداره خودم بت می بخشم گفت سه ماه بعد باز به طور تصادفی من توی همون فرودگاه قرار گرفتم و باز اومدم ،  از تیتر یه مجله ای خوشم اومد یه مجله ی گران قیمت ! گفت اومدم اون مجله رو بخرم باز پول خورد نداشتم

گفت  ایشون به من گفت که مجله رو بردار برا خودت !!

بش گفتم که پسر جان من سه ماه پیش اومدم روزنامه بگیرم پول خورد نداشتم به من بخشیدی ، الان هم که داری این مجله رو می بخشی تو ضرر می کنی آخرش ، گفت نه ! این از سودمه ! در حدی نیست که ضرر بزنه به خود شرکت، از سودمه میبخشم

گفتم آخه برا چی می بخشی ؟ گفت دوست دارم ، دلم می خواد ! خوب شما اگر که ،   من دوست دارم به شما ببخشم

بیل گیتس میگه  من پس از رسیدن به اون قدرت بالا در طراحی ماکروسافت  و رسیدن به اون ثروت عظیم ، میگه سالهای سال ، من در اندیشه ی این انسان بودم ، گفت 19 سال بعد موقعی که رسیدم به اوج قدرت ، یه اکیپی رو مامور کردم که دنبال این فرد بگردند و اینو هر جایی که هست اگر زنده است ، اگر هم مرده خانوادشو ، پیدا کنند و برای من بیارند  ، گفت بعد از 19 سال که اومدن از طریق سوابق و پرونده های توی اون فرودگاه بررسی کردند ، متوجه شدند که این یک چوان سیاه پوست آمریکایی مسلمان که بعد از کنار گذاشتن روزنامه فروشی الان دربار یک هتل ، گفت به هر حال ما اینو پیدا کردیم و فرا خواندیم به دفترم و ایشون اومد ، گفت موقعی که اومد ، گفتم منو میشناسی؟؟؟؟؟؟/

گفت که بله ، جناب بیل گیتس بزرگ          ، شما را همه ی دنیا می شناسن

گفتم تو منو به خاطر نمیاری ، گفت نه !

گفتم اما من از تو یه خاطره دارم !  گفت زمانی که در فرودگاه روزنامه می فروختی ، قضیه رو بهش گفت ، بعد بش گفت که من می خوام جبران کنم به من اجازه بده که اون لطف تو رو جبران کنم ، بعد خیلی جالبه این چیزی  که خود بیل گیتس می  گه ، اینو در لکسپرس فرانسه زده ، این خاطره رو ، میگه ، بیل گیتس میگه این پسر می خندید ، گفت ازش پرسیدم برا چی می خندی؟؟

گفت می خوای با چی جبران کنی ، مثلا چی می خوای  به من بدی؟؟؟؟

گفت هر چی تو بخوای !!!

گفت مثلا چی کار میخوای بکنی !

گفت هر چی تو بخوای ، تو هر چی بخوای من بهت می دم ، دیگه این کلمه سیر آبت نمی کنه !؟

من به 50 کشور آفریقایی شخصا وام دادم ، تو هر چی بخوای بهت می دم ، گفت یه مرتبه بیشتر خندید ،       و من متعجب بودم از خنده ی این آدم !!!

گفتم برا چی می خندی؟؟

گفت برا اینکه آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی !!!!!؟!!!!!؟؟!!؟!؟؟!

گفتم برا چی نمی دونم ؟

گفت خیلی فرقه بین اون کاری که من کردم و این کاری که تو می کنی !

آقای بیل گیتس من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ، و نو می خوای در اوج داشتنت ببخشی!!

و این جبران نمی کنه ! این اون کارو نمی کنه !

بیل گیتس می گفت که همواره احساس می کنم ثروتمند تر از من ؛ ثروتمند تر از شخصیت هر انسانی مثل من این انسانه ، این انسانی که در اوج نداشتن ، بخشید!

/**/

 

لینکلن : من نمی دانم که پدر بزرگم که بود اما به این نکته بیشتر اهمیت می دهم که بدانم نواده او چه کسی خواهد شد.

هر واقعه ابتدا به صورت یک رویا است ، آنگاه اتفاق می افتد.

 

امید دارویی است که شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل می کند.

 

  ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد . . . . .  که خطی کز خرد خیزد تو آن را از عنان بینی . . . . .

 

در سفر عشق خظر باید کرد !! 

Variety is the spice of life.

 

دانستن یک زبان دیگر یعنی داشتن یک عقل دیگر!

پزشک ارتپد :  پیاده روی ورزش نیست!!

 

طبیبان فصیحیم   که شاگرد مسیحیم / بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم

بپرسید از آنها که دیدند نشان ها / که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم

 

حواست باشه چی می خونی ، چون زندگیت - افکارت و اعمالت را – همانطور شکل می ده .

 

زمان

گر نبود مشربه از زر ناب / با دو کف دست توان خورد آب

گر نبود اسب مطلا لگام / زد بتوان بر قدم خویش گام  

گر نبود شانه ی آج بهر ریش / شانه توان کرد به انگشت خویش

گوش تواند که همه عمر وی / نشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد ز تماشای باغ / بی گل و نسرین بر آرد دماغ

گر نبود بر سر خوان نان و این / هم بتوان ساخت به نان جوین

گر نبود دلبره هم خواب پیش / دست توان کرد بر آغوش خویش

این همه بینی همه دارد عوض / وز عوضش گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض ای هوشیار / عمر عزیز است غنیمت شمار

زمان رو از دست ندید !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:15  توسط  

عمل !!!!

 

جفت مایی جفت باید هم صفت / تا برآید کارها با مصلحت
جفت باید بر مثال همدگر / در دو جفت کفش و موزه در نگر 
گر یکی کفش از دو تنگ آید بپا / هر دو جفتش کار ناید مر ترا 
جفت در یک خرد و در یک بزرگ / جفت شیر بیشه دیده هیچ گرگ 
**********
مشک را بیهوده حق خوش دم نکرد / بهر حس کرد او پی اخشم نکرد 
**********
گر جهان را پر در مکتون کنم / روزی تو چون نباشد چون کنم؟
*********
کفر گفتم فک به ایمان آمدم / پیش حکمت بر سر جان آمدم 
*******
چون پی یسکن الیهاش آفرید / کی تواند آدم از حوا برید ؟
*******
بنزد عقل هم داننده ای هست / که با گردنده گرداننده ای هست 
کافر پیر ار پشیمان می شود/ چون که عذر آرد مسلمان میشود

 

در دانشگاه فقط اصول تدریس می شوند ، به کار بستن این اصول در خارج از دانشگاه اتفاق می افتد!!
*********
مشاوره ی خوب یعنی مشورت کردن با کسی برتر از خودت 
*********
اگر بدانی که برای نفس کشیدن به چه میزان اعتماد به نفس و انرژی و جرات نیاز است ؛ آنوقت دیگر هیچ کاری را زمین نخواهی گذاشت و از عهده ی هر آنچه که بخواهی انجام دهی ، بدون ترس ، بر می آیی !!! 
********
اگر به میزان تنفس هایی که در یک روز انجام میدهیم ( 900*24= 21600 بار ) سماجت داشته باشیم ؛ بدون شک از عهده ی هر کاری بر خواهیم آمد !!!

یک نکته ی ریز و جالب و کمی خنده دار:

همانطور که می دونید نیازهای عاطفی هر انسانی به چند دسته تقسیم می شوند ، یکی از آنها نیاز به لمس کردن و لمس شدن است : بچه ها وقتی که دارند بزرگ می شوند از بدو تولد تا 8-9 سالگی به طور مداوم توسط افراد بزرگتر لمس می شوند ولی همزمان با بزرگ تر شدن آنها و رشد جسمی آنها کم کم افراد خانواده مثل پدر ، مادر، خواهر و برادر بزرگ تر یا خاله ، عمه ، عمو ، دایی  دیگر به شکل گذشته با آنان رابطه برقرار نمی کنند و به نوعی از لمس کردن این بچه ها دوری می کنند ، ولی این نیاز همواره با این بچه هاست و آنان همیشه در پی پیدا کردن راهی برای این عمل هستند مثلا خود را لوس میکنند ، یا در پی بهانه ای مثل بازی کردن هستند تا این نیاز آنان کاملا برطرف شود.

پسر در سن دوم راهنمایی پس از کلی فکر کردن برای اینکه راهی جهت لمس شدن پیدا کند به مادر خود می گوید : مادر کمرم می خاره ، بخارون برام !  مادر هم که نمی خواهد این کار را بکند میگوید : می خاره ؟ برو بمال به چهار چوب در !!! 

 یا بی دلیل خود را به بیماری می زند مثلا : مامان نگاه کن ببین طب دارم ؟  یا مامان ببین این چیه تو کمرم ؟ فکر کنم جوش زده !   مادر هم این طور جواب میده :  چیزی نیست، هیچی معلوم نیست ؛ آخه جوش کجا بوده !   بچه : تو دست بکش معلومه ، زیر پوستیه ! و بسیار نکات ریز دیگر پیرامون این مسئله !

اگر نیاز عاطفی انسان ها در حد خفیف خودش توسط اطرافیان تامین گردد ، دیگر جایی برای اینکه چیزی درون بچه ها به عنوان حسرت باقی بماند نخواهد ماند و آنان در صدد بر طرف کردن آن در جامعه نخواهند بود! و به طرز معجزه آسایی از فساد در جامعه کاسته خواهد شد.

پس بیاییم از این پس با دوستان خودمان دست دهیم و آنان را در آغوش بگیریم و هم به خود و هم به دیگران کمک کنیم تا این نیاز متقابل بر طرف گردد.

البته نکات بهداشتی را هرگز فراموش نکنیم و دست و صورت خود را مرتبا با آب و صابون شستشو دهیم تا از انتقال بیماری ها جلوگیری کنیم ، در ژاپن یکی از رسومات تحسین بر انگیز آنان این نکته است که هنگامی که شخصی سرما می خورد یک پارچه ی زرد رنگ به پیشانی خود می بندد و دیگران می دانند که اجازه ندارند او را لمس کنند و به او دست دهند ، تا زمان بهبودی کامل !

دومین دلیل در طلاق ها پس از اعتیاد ، بر طرف نشدن نیاز جنسی طرفین می باشد !

 

البته طلاق های اخیر در ایران 48% آنان بدلیل مشکلات اقتصادی بوده است!!!

 

نیاز های عاطفی به 5 دسته تقسیم میشوند  ،  که یکی از آنان مورد فوق می باشد ، نیاز به تایید شدن ، نیاز به تشویق و ..... که در حال حاظر یادم نیست!

 

دکتر انوشه در اصفهان دانشگاه اصفهان

اگر غضه های بی حاصلی را که خورده ایم جمع کرده و حساب کنیم بسیار غصه خواهیم خورد!

عمری چکش برداشتم و بر سر میخی بر روی سندانی کوبیدم ، اینک پس از یک عمر می فهمم که هم آن چکش هم آن میخ هم آن سندان خودم بودم !!
به انسان ثروت و سلامتی را بدهید ، هر دو را در جستجوی خوشبختی از بین خواهد برد!
اونقدر به دنبال مفقود نگرد که موجود را هم از دست بدهی !
زندگی را آسان بگیرید زیرا روزگار به قدر کافی به شما سخت خواهد گرفت !
 جامعه هم به انسان های خوش بین نیاز دارد ، وهم به انسان های بد بین ؛ چرا؟ 
چون خوشبین هواپیما می سازد ، و بد بین چتر نجات میسازد 
اما اصل کار چه کسی است ؟ خلبان ! خلبان است که باید واقع بین باشد!
پیچ جاده آخر راه نیست ، مگر اینکه تو نپیچی !
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای ! آشفتگی من از این است که دیگر نمیتوانم به تو اعتماد کنم !
این عادت متعارف کشور ماست : سلامتی فدای پول ، در مرحله اول ، بعد پول فدای سلامتی ! چند سال بعد : سلامتی فدای پول ، بعد پول فدای سلامتی !
اول با انگشتت آهسته به پیشانیت بکوب تا بعد مجبور نشوی با مشت به سرت بکوبی!!
زرتشت می گوید : آنکس که با زندگی میسازد زندگی را می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز!!!
زندگی مثل بادکنکی ست در دستان یک کودک ؛ بعضی از افراد از ترس ترکیدن آن از لذت بردن از آن پرهیز می کنند! خیلی از آدما هستند که با زندگی مثل یک بادکنک بر خورد میکنند ، از ترس ترکیدنش بسیار احتیاط می کنند و حاظر نیستند اون لذت احتمالی رو هم ببرند !!

می توان به زور جوانی را به دانشگاه کشانید اما نمی توان به زور آن را به زور به اندیشیدن وا داشت !!
اساسا اینو بدونید : هیچ کس نمی تونه ادعا بکنه که مسئولیت هدایت اندیشه جوانان را به عهده داره ! اندیشه با خود جوانان است ، کار من یا امثال من هدایت صحیح احساسات جوانان است ، نوع نگاه و اندیشه به عهده ی خود آنان است و به هیچ کس مربوط نیست !  
اختیار بادها در دستان ما نیست ، اما اختیار بادبان ها در دستان ماست !
فرق ما با اروپایی ها این است که : اروپایی ها در خانه استراحت می کنند ، در اداره کار می کنند و در خیابان تفریح می کنند ؛ 
ما در خانه تفریح می کنیم ، در اداره استراحت می کنیم و در خیابان کار می کنیم !!!

طرف آرزو می کرد یه خونه ی بزرگ انگلیسی ، یه زن مخلص و مطیع ژاپنی ، یه غذای خوشمزه ی ایرانی و یه حقوق تاپ آمریکایی گیرش بیاد !! بعد از چند سال دیدند که این آدم : یه خونه ی ژاپنی ، یه غذای بی مزه ی انگلیسی ، یه زن چاق و لهر آمریکایی و حقوق ایرانی گیرش اومد!!!
صلح و آرامش دلیل نمی خواهد ، این جنگ و پرخاشگری و عصیان است که به دلیل و بهانه نیاز دارد
کسی که هیچ چیز رو تحمل نمی کنه ، خودش هم تحمل پذیر نیست !!

سالها باید بگذرد تا به یاری یافته هایمان ، رها شویم از دست بافته هایمان یعنی عادت هایمان !!  

انسان موفق کسی است که با سنگ هایی که در مسیرش قرار گرفته ، برای خود پلکان میسازد و با آجر هایی که به سمتش پرتاب می شود ، برای خود خانه می سازد ، انسان موفق کسی است که تعدید ها را تبدیل به فرصت می کند!
یک مدیر موفق کسی است که اگر به شما بگوید بله یعنی شاید ؛ اگر بگوید شاید یعنی نه ، و اگر بگوید نه که دیگه مدیر نیست !!

در جنگل های افریقا شیر افریقایی هر شب که می خوابه می دونه که باید فردا از کنده ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدوه ؛ و غزال افریقایی هر شب که می خوابه می دونه که باید فردا از تند ترین شیر افریقایی تند تر بدوه ، مهم این نیست که تو شیر باشی یا غزال مهم اینه که بدونی فردا رو باید از امروز تند تر بدوی !!!

کفشی که به پای یک نفر می خورد ، پای دیگری را می زند ! برای زندگی کردن هیچ دستور العملی وجود ندارد که در تمامی موارد برای همه ی آدم ها مناسب باشد ، هیچ گاه در روی زمین دنبال یه دستورالعمل ثابت برای زندگی نباشید اگر می بینید بنده چندین کتاب توی زمینه ی روانشناسی یا تیپ شناسی یا رفتار گرایی و اینا می نویسم ، این کتاب به اندازه ی یک اپسیلون از نیاز های شما رو میتونه بر آورده کنه 
هیچ کتاب روانشناسی از هیچ انسانی روی کره زمین، همه مشکلات شما رو حل نمی کنه ! هیچ کتاب انسان گرایانه ای ، پرفکتیسمی تکامل گرایانه ای به شما اندیشه ی متعالی برای رسیدن به یک مسیر واحد رو نمی ده چون انسان ها متفاوت اند!! من اگر یه خانه ای اینجا ، خانه ی برادرش اینجا(با دست اون طرف رو نشان میده ) به محض 1 متر فاصله گرفتن می فهمم اگر تمام شرایط خانواده ی این دو یکی باشه ، همین یک فاصله ی 1 یا 10 متر ، نوع زندگی و سبک زندگی این دو نفر رو متفاوت میکنه !!

از چند تا از اندیشمندها پرسیده بودند جالب ترین لحظات زندگیتون که لذت بردید چیه ؟ 
خیلی برای من جالب بوده جواب هایی که این ها دادند
 یکی از اندیشمندان گفته که : توی خیابان وقتی که دارم می رم احساس کنم یه توپی یه مرتبه غل خورده افتاده جلوی پام طوری که بتونم با پا بزنم زیرش این خیلی برای من لذت بخش بوده !!
یکی از اندیشمندان میگه : وقتی یه کودکی تو رو با پدر و مادرت اشتباه بگیره و بپره تو بغلت لحظه ی خیلی جالبیه که بعد متوجه شده اشتباه گرفته !!
یکی از اندیشمندان میگه که : جالبترین لحظه ی زندگیم زمانی بوده که توی فکر بودم یه قاصدکی آروم اومد نشست روی شونم 
خود من واقعا جالب ترین لحظه ی زندگی برای خود من : نصف شبه که از شدت سکوت ، نصف شب از شدت سکوت ، نمی دونم متوجه این عرضم می شید یا نه ؟ از شدت سکوت از خواب بیدار می شید ! بعد پرده ی پنجره رو کنار می زنید بعد می بینید آروم آروم داره برف میاد ، داره برف میاد !! یه حسی هست که آدم اون نصف شب بهش دست میده ! احساس می کنه که این دونه های برف مثل فرشته دارن میان پایین ! چه احساس جالبیه !
یه خانمی می گفت زیباترین لحظه ی زندگی برای من : موقعی است که این ملافه های سفید خشک شده که روی بند افتاده و باد داره می زنه زیرش آماده ی جمع کردنه ! خیلی کیف میکنم
یکی از اندیشمندان میگفت جالب ترین لحظه ی زندگیم موقعیه که صبح زود با وحشت از خواب بیدار می شدم ، احساس می کردم باید سریع آماده بشم برم مدرسه دیرم شده ، یه مرتبه متوجه می شم جمعه است : راحت چه قدر حال خوبی داره نه !! 
یکی از دانشجو ها می گفت بهترین لحظه برای من توی مسیر از دانشگاه تا خونه است ، آرزو می کنم ای کاش فلان غذا برای ناهار باشه ، وارد خونه که میشم می بینم مادرم همون غذا رو پخته آماده !! همون عذا که من چند دیقه تو راه تو فکزش بودم 
یکی از لحظه های جاب زندگی اینه که وقتی در کمد رو باز می کنی میری سراغ یه پیرهن یا شلوار قدیمی می بینی که یه پول درشتی توشه ؟ چقدر جالبه نه ؟ اصلا باورت نمی شه که این پول از کچا اومده !!؟؟؟؟؟؟
یکی از اندیشمندا می گه جالبترین لحظه برای من رانندگی توی شبه توی یه جاده ی طولانی و اینکه ماه جلوی روم باشه و توی این مدت مدام با این ماه صحبت کنم !
چارلی چاپلین میگه یکی از جالبترین لحظات توی زندگیم اینه که خیلی از اوقات تنها می شدم می دیدم کسی نیست دور و برم توی آیینه برای خودم شکلک در می آوردم و کیف می کردم !!
یک بار توی اتوبوس یادم به یه مسئله ای افتاد بی دلیل بلند خندیدم بعد متوجه شدم مردن همه نگام می کنن فکر می کنن این خول و چل شده !!! 
   

شده گاهی اوقات نصف شب از خواب بیدار شید فکر کنید صبح شده بعد متوجه می شید نه 3-4 ساعت دیگه وقت دارید بخوابید ؟ چقدر باقی اون خواب کیف داره ؟ نه ؟ آره

 

یکی از جالبترین لحظه های زندگی آدم این است که آدم صدای بارون رو از تو رخت خواب بشنوه ! نه!

یکی از اندیشمندا می گه از جالب ترین لحظه های زندگی برای من اینه که از حمام که میام ببینم یه حوله ی گرمی گذاشته شده ! حوله گرمه

یکی از دانشجوها میگفت : بهترین لحظه ی زندگیم اینه که آخرین امتحان رو با موفقیت بدم و آماده باشم برای یه مسافرت

خوب

 کنفسیوس یه جمله ی جالبی داره ! کنفسیوس میگه اگر برنامه ی 1 ساله ای دارید برنج بکارید ، اگر برنامه ی 10 ساله ای دارید درخت بکارید ، و اگر برنامه ی 100 ساله ای دارید انسان تربیت کنید.

 

از حضرت لقمان پرسیدند : یا لقمان : تربیت این فرزند از چه سنی شروع می شود؟ فرمود از 20 سال قبل از تولدش

از 20 سال قبل از تولدش

یعنی از سنی که والدینش توی سن 3-4 سالگی هستن !

 

انسان ها اساسا به 3 قسمت تقسیم میشوند : از نظر درجه ی کمال و از نظر تعالی سبک زندگی انسان ها به 3 قسمت تقسیم می شوند : مثل میوه ها هستند : بعضی از انسان ها دیر رسند ، بعضی از انسان ها زود رسند

و بعضی از انسان ها نارسند : یه جمله ای در مورد همین نارس ها هست که می گه : نترس از اینکه زندگی ات یک روز به پایان برسد ، بترس از اینکه اصلا آغاز نشده باشد. وای بر احوال کسی که تا پایان عمرش زندگیش اصلا آغاز نشده باشد.

 

جوان ها ، انسان ها در برخورد با فشار های اجتماعی 3 گروه هستند: از نظر شخصیت برخورد با فشار های اجتماعی » عده ای از انسان ها گوجه ای هستند : اینها در اولین فشار چی میشن :؟ له می شن و اینها دیگه غیر قابل برگشتن .اینها دیگه برگشت پذیری ندارن . ایریورسیبلن

 

بعضی از انسانها چیین ؟ شیشه ای هستند : اینها ترک هایی بر می دارن مثل ترک های شیشه ی یک ماشین اما فرو نمی پاشن قابل چفت و بستن . بعضی از انسان ها هم لاستیکی هستن : اینها قدرت فلکسیبیلیتی بالایی دارند ، بسیار انعطاف پذیرند با هر بار فشاری که برشون وارد می شه ، قوی تر برمیگردن به صحنه ی اول  .

 

از نظر روابط ، روابط و تعامل اجتماعی ، باز انسان ها به 3 گروه تقسیم میشن : بعضی از انسان ها نارگیلی هستن ! بچه ها اینو بدونید آلمانی هم مثل نارگیل هستن من باهاشون زندگی کردم ، آلمانی هام مثل نارگیل اند . تیپ های نارگیلی تیپ هایی هستند که از یک پوسته ی بسیار سفت و محکمی بر خوردارند اصلا به این سادگی به کسی راه نمی دن اما اگر موفق شدید یه راهی ، روزنه ای به داخلش پیدا کنید می بینی کاملا الکی و آبکی ، یه سری از افراد نارگیلی اند. بعضی از افراد هلویی اند ، هلویی اند، اینو بدونید ایرانی های اصیل و آمریکایی های این ها هلویی اند ، یعنی چی ؟ یعنی تا یه جایی اجازه ی انعطاف و نفوذ می دن ، برای ایجاد تعامل ، اما تا یک جایی ، به اون نقطه ی پایان و دد لاین که رسیدی ، دیگه هیچ کس قدرت نفوذ ، به هسته که رسیدن دیگه امکان نفوذ وجود نداره . بعضی از تیپ ها هم شلقمی اند اینها از سر تا ته شون یه سفتی ثابت دارن ، کافیه شما از همون اول این سفتی رو آشنا باشید ، اینو من در خیلی از رفتار های بچه ها دیدم ، خیلی حواستون باشه زیبا ترین حالت تعامل اجتماعی ، برخورد هلوییه

 

اینو بخاطر بسپارید : سبک زندگی ، سبک زندگی انسان ها تابع یک فرهنگ کلی        از جامعه به اضافه ی یک سری خورده فرهنگها ، خورده فرهنگ های قومی و محلی ، به اضافه ی یک سری هنجارهای درون خانوادگیه ! دقت می کنید چی عرض می کنم؟

بنابر این دو گروه ، دو گروه از انسان ها در سبک زندگی راحت اند ، یکی اون کسانی که سبک کاملا مدرنیته را برگزیدند ، یکی اون انسان هایی که سبک کاملا سنتی رو برگزیدند ، اینها در فضا و منش خودشون راحت اند ،

کیا دچار پریشان خاطری هستند ؟ 2 گروه از افراد : 1 گروه انسان هایی هستند که دچار آشفتگی اند ! چون نه سبک مدرنیته رو و نه سبک سنتی رو مد نظر دارن ، اینها دچار آشفتگی اند : یه گروه هم دچار دو گانگی هستند یعنی هم سبک مدرنیته رو برگزیدند و هم سبک سنتی رو!  این تلرانسی که معمولا گروه اخیر دارند ، یعنی کسانی که دچار آشفتگی اند ، و کسانی که دچار دو گانگی هستند ،  اکثر بار حوادثی که ما در روز نامه ها می خونیم از اتفاق هایی که می افته در اخبار ، در مراجعه برای مشاوره ، در پریشان خاطری و سرگردانی مربوط به همین گروه هاییست که دچار آشفتگی یا دو گانگی شدند.

وقتی که به اصطلاح جعبه ی سیاه بعضی از مسائل اجتماعی یا درون خانوادگی رو ، این جعبه ی سیاه رو باز می کنیم ، و

نوار حوادث درون اون جامعه ، درون اون خانواده رو بررسی می کنید ، به یک واقعیت های زشت و ناگواری می رسید .

 

 

1- دلبستگی 2- همبستگی 3/1 - پیوستگی 3/2 گسستگی 

 

 

اگر سر به زیر باشی می گویند : احمق است ، اگر غمگین باشی می گویند : عاشق است ، اگر مالت را به حساب خرج کنی می گویند : خسیس است ، اگر دست و دل باز باشی می گویند : ولخرج است ، اگر خوش لباس باشی می گویند : ژیگولو است ، اگر دیر زن بگیری می گویند مرد نیست ، اگر زود زن بگیری می گویند : آتش تند است : اگر فقیر و بی پول باشی  می گویند بی عرضه است ، اگر پولدار باشی می گویند : اهل زد و بند است ، اگر بی قید باشی می گویند : لات آسمان جل است ، اگر بخندی می گویند : نیشش باز است ، اگر اخم گنی می گویند : عبوس و بد اخلاق است ، اگر خوش سر و زبان باشی می گویند : چاخان است ،  اگر ....   

حالا شما به من بگویید لطفا آخر با کدام ساز این مردم باید رقصید که خوششان بیاید.

  مجید شیخ الاسلامی سبزوار

 

انیشتین میگه : من راه موفق شدن را بلد نیستم ولی راه شکست خوردن را خوب  بلدم، و آن راضی کردن مردم است

 

دم دروازه را میشه بست ولی در دهن مردم را نه!!!!

 

همه ی ما آدما ، مخصوصا توی ایران ، از این داستان های عرفانی و احادیث مهرطلبانه توی ذهنمون داریم ، ولی متاسفانه برخی از افراد سود جو و سلطه گر میان و سریعا با منحرف کردن ذهن ما ، از ما سوء استفاده می کنند در جهت نیات و اهداف خودشون ولی ما باید حواسمون جمع باشه و قاطعانه برخورد کنیم چرا که مومن زیرک است و زیرکی با فکر کردن است ، اما این جور افراد می خواهند با فعال کردن احساسات ما ، ما را از فکر کردن باز دارند.  حواستان جمع باشد.

 

 <<کسانی که به دنبال تشویق بیرونی هستند ، شادی خود را در دست دیگران جستجو می کنند >> .

یکی از مهمترین روشها برای بد بخت کردن خود این است که بیش از اندازه به ارزیابی های اطرافیان خود اهمیت دهید. ارزیابی بیرونی به معنی ارزشی است که دیگران به رفتار و گفتار شما می دهند، این که مثلا بگویند شما زیبا ، باهوش و موفق هستید. این وضعیت شما را تحت کنترل سایرین قرار می دهد و قضاوت آنها را به یک اهرم فشار روانی تبدیل خواهد کرد . یک روز احساس شادی و موفقیت می کنید ، روز دیگر حالتان آنقدر بد است که باید در رختخواب بمانید . اما اگر تنها به قضاوت خود متکی باشید ، سکان زندگی را به دست میگیرید و احساسات خود را کنترل کنید ، نه به آن معنا که از انتقاد های اطرافیان خود استفاده نمی کنید. بلکه منظور این است که عیبجویی های دیگران زندگی شما را بیش از حد تحت تاثیر قرار نخواهد داد.

 

 برای نزدیک شدن به خدا ، به مردم نزدیک باش!  جبران خلیل جبران

 

همیشه گفته ام خدا پشت هزاران پرده است و با افتادن اولین پرده دنیا تمام می شود.   جبران خلیل جبران !

 

 

 فرصت را از دست مده و در كار سستي مكن كه ميوه آن ذلت است .

 

فراموش شدگان، فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.....

 

اسلام شناسی: اگر می بینید اسلام میگه کاری رو نکنید ، فقط به این دلیله که از لذت کارهای جایگزین اون بی بهره می مونید! یعنی سرتون گرم چیزای پوچ میشه و چیزهای اصلی رو فراموش می کنید و محروم میشید ! اسلام با این مخالفه!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 23:3  توسط  

بهشت با سند منگوله دار


بهشت با سند منگوله دار         دکلمه : بهشت با سند منگوله دار   دکتر انوشه

همراه با گلواژه هاي ناب پاکان روزگار :
احمد عزيزي ، جواد ديانت ، مجيد سيف ، سارا محمدي ، غلامعلي شکوهيان ، محمود شريفي ، طاهره رستمي ، حسين جعفر زاده ، امين اميري ، ابراهیم سلیمانی مقدم(تراک اشتباه)
بهشت با سند منگوله دار (دکتر انوشه) 
تنظيم آهنگ ها :
مجيد سبحاني ، پژمان برات زاده .
محتويات :
تنها ، عشق ، زندگي ، ديدار ، سرزمين سوخته ، بغض ، پاييز ، با تو معنا شوم ، رنگين کمان ، درد ، آزادي ، بيهودگي ، دنيا ، يک خط تا خدا ، قفس آسمان ، نياز ، احساس ، توهم ، يادمان رفت ، ناله ، تصوير ، باران ، تولد ، حرف هاي تنهايي ، مادر ، تحول ، در انتظار ، بعثت ، اسير ، فالگير ، بي خاصيت ، هبوط ، اشتباه ، کسي مثل خودم ، خسته ، پرواز ، راه ، زنگ ، شرابي مگر ، شبيه ستاره ، محکوم ، بهار .

1- تنها
تو ای کسی که هیچ گاه نیامدی به وعده گاه 
هنوز هم سه شنبه ها ، به وقت مرگ آفتاب 
کنار نرده های باغ ، من انتظار می کشم 
ما را اسیر خواب بی تعبیر کردند !
در چهار چوب قابها زنجیر کردند !
من پیش از این با چشمه ها هم راز بودم ؛
روح مرا مرداب ها تسخیر کردند !
در کنج پستوها اسیرخویش ماندند ،
آنان که لفظ اوج را تفسیر کردند !
در ساحل رخوت به امید سلامت ،
خود را وبال گردن تقدیر کردند!
وقتی که بعضی ها قلم را می جویدند ،
یاران صفا با قبضه ی شمشیر کردند !
آن شب که می رفتند تا مرز خطر ها ،
گفتند می آییم اما دیر کردند !
ای کاش ما را نیز می بردند همراه ؛ 
ما را گرفتار دل بی پیر کردند !
2- عشق 
بيا وقتي براي عشق هورا ميكشد احساس ، 
بروي اجتماع بغز حسرت گاز اشك آور بياندازيم !
بيا با خود بيانديشيم ،
 اگر يك روز تمام جاده هاي عشق را بستند!
اگر يك سال چندين فصل ، برف بي كسي باريد ؛ 
اگر يك روز نرگس در كنار چشمه غيبش زد ؛
اگر يك شب شقايق مرد؛
 تكليف دل ما چيست؟
و من احساس سرخي ميكنم چنديست !
و من از چند شبنم پيشتر خوابم ، نزول عشق را ديدم !
 چرا بعضي براي عشق دلهاشان نمي لرزد ؟
چرا بعضي نمي دانند كه اين دنيا به تار موي يك عاشق نمي ارزد؟
 چرا بعضي تمام فكرشان ذكر است، 
 و در آن ذكر هم ياد خدا خاليست ؟!
 و گويي ميوه ي اخلاصشان كال است !
چرا شغل شريف و رايج اين عصر رُجالي است ؟
چرا در اقتصاد راكد احساس اين مكاره بازاران ، صداقت نيز دلاليست ؟

3- زندگي 
اين اواخر خيال مي كردم زندگي ماجراي خوبي نيست! 
جيغ زد يك نفر سرم آقا ! اين خدا هم خداي خوبي نيست !
توي دفترچه ي غزل هايم حس و حالي غريب قل مي خورد !
تازه فهميده ام اي بابا ؛ گريه هم آشناي خوبي نيست !
ساعت پنج و نيم تنهايي ، بالهاي مرا كه مي بردند 
ساده بودم كه باورم مي شد ، آسمان ابتداي خوبي نيست !
مادنم اينجا ، كنار دلشوره ، پيش مرداب سرد عادت ها !
هيچ كس هم نگفت بيچاره ؛ اين حوالي كه جاي خوبي نيست !
جاي خالي شعرهايت را، چشم هاي كسي قرغ مي كرد !
مطمئن باش ميروم من هم ، بي تو ماندن خطاي خوبي نيست !
دل خسته ام از اين اتاق چند در چند ؛
يك آسمان چند است آقا؟ بال و پر چند ؟
آقا اجازه ! عيد يعني چه ؟ چه روزي ؟
من از پدر پرسيده ام ديروز هر چند!
او هم نمي داند حساب روز و شب را، 
مي پرسد از من، خواب راحت تا سحر چند ؟ 
تا اينكه سهم هر كسي يك لقمه باشد ، 
بابا بگو دست پدر تقسيم بر چند ؟ 
مي پرسد از من فاصله عمر خودش را ؟
مي گويمش اندوه ما را ضرب در چند ؟‌
 
4- دیدار (خنده ، گريه)  
گريه توی اتاقش نشسته بود! 
يكي سنگ زد به شيشه !
گريه آمد نزديك پنجره !
خنده با چمدانش آن پايين ايستاده بود! 
گريه بال در آورد از خوشحالي!
از پله ها سرازير شد !
در خانه را باز كرد و قش قش خنديد! 
خنده چمدانش را انداخت زمين !
خودش را انداخت تو بقل گريه!
 و زار زار گريست !
روزي براي كار !
كاري براي تخت !
تختي براي خواب !
خوابي براي جان !
جاني براي مرگ !
مرگي براي سنگ !
سنگي براي ياد !
من ونسان ونگك نيستم! 
اما دلم براي آن ستاره ي زردي كه مي خواهد خودش را از بالاي برج ميلاد پرت كند روي تخته ي رنگم ، مي سوزد! 
و مي دانم چيزي از آسمان كم نمي شود اگر بگويم آبي سهم من است و بنفش سهم كسي است كه پرت مي شود !
من ونسان و انسان هر روز شاهد سقوط ستاره هاي زرديم !
و بنفش گر يه اش مي گيرد اگر اين حرف ها را بشنود !

5- سرزمين سوخته 
اينجا بدنيا آمدم! در سرزميني سخته!
 اَهل همين آباديم اهل زميني سوخته! 
خورشيد آتش ميزند، در شهر من محصول را! 
پاييز هنگام درو، وقتي بچيني سوخته !
احساس پوچي ميكني، حتما تو هم همراه من!
محصول عمري زحمتت؛ وقتي ببيني سوخته!
هر روز بايد بشنوي؛ از جمع اين دلمردگان !
يا عاشقي كم مي شود، يا همنشيني سوخته!
من كودكي هايم شبي، آتش گرفت از دفترم! 
من كودكي هايم شبي، آتش گرفت از دفترم !
تصميم كبري گم شدو، سارا و سيمين سوخته!
اي مادر افسانه اي سيمرغ، يادي كن مرا!
زاييده ماه ميهنم، امشب جنيني سوخته!
امشب جنيني سوخته !
و خداوند از من پرسيد: كدام صندلي را دوست داري ؟
گفتم: همان كه كرايه اش پيشاپيش توسط تو پرداخت شده باشد! و رو به نيمه ي باز دري باشد كه به آسمان گشوده شود!
 پرسيد: نامت چيست؟ گفتم نمي دانم! 
هيچچ وقت ندانسته ام! شايد اگر بنشينم رو به آسمان ، بتوانم نامم را به خاطر آورم !
همان كه تو هميشه با آن مرا مي سرودي!
 از ابتداي گندم يا سيب يا حبوط !
اين بار من از او پرسيدم: نامت چيست؟
و خداوند مكثي كرد و گفت: گاهي لبخند تو و گاهي اشكت!
تنه ي تنومند دسته ي تبر را فرياد زد 
برادر نا تني چرا ؟ تو خوب مي داني 
تابستان، حياط! پاييز، مرگ! زمستان، برزخ! و بهار حشر است!
پس صبر كن! صبر كن!
 دسته ي تبر احساس كرد؛ آرام آرام گريست! 
احساس از سرش جوانه روييد !
منم اينجا، بدون آرزوهايم ؛ آرزوهايي بي انتها! 
دستانم سرد و دماغم قرمز! 
هر صبح آرزوهايم گم مي شوند!
در سياهي واكسي كه به كفش هاي مردم مي زنم !
ديشب آرزوهايم را در باغچه اي كاشتم ،
به اميد جوانه زدنشان ،
دعا مي كنم وقتي درختم ميوه داد! 
ميوه هايش را بين مردم قسمت كنم! 
سهم هر كس يك آرزو !
يك آرزو !
6- بغز 
از خشك سال آواز، لبهايمان ترك زد !
ديشب بجاي چوبان، يك گرگ نيلبك زد! 
شايد شنيده باشي، از بس كه خشكسال است! 
احساس كوزه هامان از تشنگي ترك زد!
ابري كه باز مي گشت از كوچه هاي يك بغز! 
بر زخم كاري دشت، يك عالمه نمك زد! 
بر سقف خاطر ما؛ ديگر كبوتري نيست !
اين حرف را كه گفتيم ، ديروز قاصدك زد! 
وقتي كه شعر پيچيد، در سفره اي دلم را !
من اعتماد كردم اما دلم كپك زد! 
تقصير هيچ كس نيست ، تقصير اين دل ماست !
بيهوده سادگي ماند، تهمت به شاپرك زد !

7- پاییز (مهر ماه) 
حالا، سر هر چهار راه، پاسبان چراغ قرمز را به شاعر مي فروشد!
او همچنان زرد، و هيچگاه سبز نمي شود! 
حالا حيثيت هر روز، پشت باشگاه بدن سازي تن آرا گم مي شود! 
و زندگي، لاي صداي غيژ غيژ چرخهای نان خشكي، مي پوسد !
حالا، قوس دايره اصالت انسان ، بر مدار دشنه و دلار و افيون مي چرخد!
و شه زاده هاي هزار چهره ي خيالي ؛ با كوله بار آزادي ؛ بر مدار هيچ ايستاد اند!
و مسراع هاي ظريف شاعرانه را ؛ ريشخند مي كنند !
حالا؛ حالا تنها دلخوشيمان اين است، كه بر باره ي انتظار، مردي به رنگ ماه، همچنان ايستاده است، و بهار را قسمت مي كند!
نيمه ي شهريور، بوي درس و مشق و كيف، بوي نو بودن دفتر و كتاب !
منم و رنگ كبود غم ها!
آسماني كه در آن جوجه ي مهر، روي دوش دو كبوتر خواب است!
و حياطي كه از آن، بوي تنهايي من مي آيد!
و نسيم خنكي، كه از آن سوي غروب، مي وزد بر لب حوض!
روي ديوار ترك خورده ي دل، پيچك خانه ي ما سبز سبز است ولي؛
لا به لاي گره ي اَنبوهش، برگ زردي است كه پيغام حقيقت دارد!
مثل يك پيك غريب، قاصد پاييز است!
باز هم پاييز است! باز هم پاييز است!
 فصل تنهايي من، فصل تكثير علائق در غم! فصل خاكستري خاطره ها، فصل تبعيد نسيم! 
فصل روييدن خار حسرت، باز هم پاييز است!
 باز هم خاطره ها، باز هم ياد عقاقي بودن!
ياد آن زورق مهر بين امواج تماشايي عشق! 
كه شبي، بين طوفان زمان، مدفون شد!
ياد آن خاطره ها! باز هم پاييز است!
 دندان روي صبر مي گذارم، كه دهان تو بوي حلوا بگيرد!
هميشه لاي حرفهايت، كلمه ي پس و پيش مي ماند! 
مي ترسم، اينبار، زمان من را ،به جاي دير شدن، درست ادا كني!
من نگفتم خدا صبرتان بدهد، فقط غم آخرت شده ام!
 كه همچنان حلوا حلوا ببويي!
 بي خيال اين همه ايوب!
 امروز بايد روز خوبي باشد! بي خيال!

8- با تو معني مي شوم! 
مي خواهم لغتي باشم، كه با تو معني شوم! 
مي خواهم لغتي باشم، كه با تو معني شوم! 
مي داني كه با شنيدن نامت، قلبم، از بلندترين ارتفاعات، سقوط مي كند! 
ذرات قلب خرد شده ام، آنقدر كوچك اند، كه ديگرهيچ چيز، نمي تواند، آنها را بشكند! 
از كوچيتان عبور مي كنم! 
زنگوله ها جلينگ جلينگ مي خندند!
 و غژ غژ در چوبيتان، به دلم مي ماند!
سالهاست، پشت در، هيچ كس و پشت پنجره ها يك نفر، هر روز، چكه چكه، منتظر مي ماند! سالهاست !
آه روز خوبيست، براي مردن، رفته رفته نفس هايم را مي شمارم!
تهران، جيره بندي اكسيژن، هواي مچاله شده، كوچه هاي زير و بم، و خيابان ها، در كساد كاسبان، خميازه مي كشند !
صبح، در رخوتم ته مي گيرد، و نگاه هايي كه زنگ مي زنند! 
آجر هاي مريض بيمارستان ها، فصل هاي نارنجي را از ياد برده اند!
 و دستان نازك صبح ، نبض رود هاي عزيز را نمي داند!
 سالها، آري سالها، سالها! 
سالها من در ايستگاه تهران، حراّج شده ام!
 دهانم پر شده از سكوتي كه حرف توي حرف مي آورد! 
مي روم دادم را، با مدادم بكشم!
 مي روم دادم را، با مدادم بكشم! 
شبها شباني مي شونم كه خوابم نمي برد!
رخت عوض مي كنم و به دشت مي زنم!
گوسفند هايم را دوباره، سه باره، هزار باره، مي شمارم، بلكه خوابم ببرد! 
گوسفند ها گرگ مي شوند، و چرتم را اول هر رويا پاره ميكنند! 
در پناه درخت، كبريت مي كشم و يك گله اسب گر گرفته را، كه از پشت قوطي هاي كبريت، رم كرده اند، تماشا مي كنم! 
از درخت بالا ميروم، آنقدر كه ميرسم به آخرين شاخه ي شجره نامه ام! 
آنجا كه درخت تمام مي شود، و آسمان آغاز! 
به خودم مي گويم: حالا وقت پريدن است،
 و مي پرم؛ و مي پرم از خوابي كه نمي بردم؛ از بس كه مي ترسم، مبادا، نا غافل، از آن بپرم!
 آن هم به جايي كه، هيچ جاي اين سطرها، جا خوش نكرده! كه پيدا يش كنم! 
سعي مي كنم، اين بار خوابم ببرد، در شكاف درختي كه، شجره نامه ام را، در ان جا گذاشته ام!  

9- رنگين كمان 
اشك هاي من، و خورشيد چشمان تو،
رنگين ترين رنگين كمان جهان را، خواهند ساخت! 
آري اشك هاي من، و خورشيد چشمان تو!
 هستم، هستي، هست!
 هستم، هستي، هست!
 فعل هاي مفرد خالي از بودن! 
بودن يا نبودن !
نه مسئله اين نيست! 
او نيست اما هست! هست! هست!
خسته تر از خستگی؛ و پير تر از سرنوشتم! 
خسته تر از خستگی؛ و پير تر از سرنوشتم!
ومي دانم كه تنهايي، حتي اميد را، مسموم مي كند!
در انتهاي پاييز، باغ، و من ، و غوغاي كلاغها!
 گوشه ي خودش نشته بود، و فكر مي كرد،
 به شاخه هاي شاد، به باد، كه همه را شكسته بود! 

10- درد
مادرم باران است، و هميشه مي گفت: 
تو همواره در كنج سكوت، تنها خواهي زيست! 
در سالروز تولدم، روسپي را در گورستان ديدم!
گفت بخواه!
گفتم عشق، هم بستر شدن با خداست! 
گفت فقر، معشوقه ي جديدي برايت مي سازد،
گفتم اما نه براي كسي كه مثل هيچ كس است! 
ببين عشق لبخندي به زيبايي است در دل تاريكي!
سال هاست باور كردم، زندگي سرما نيست! 
سالهاست وجود خدا را، در گذر ثانيه ها باور كرده ام!
و او تصوير وجودم را، در گذرنامه ي سرزمين عشق، الصاق كرده است!
سال هاست! ، سالهاست!
 از درد، از كبود تنم حرف مي زنم!
من بي زبان وبی دهنم حرف مي زنم!
اصلا تعجبي كه ندارد، زبان كه نيست؛ 
با تكه تكه ی بدنم حرف مي زنم!
من با شما كه تازه به دوران رسيده ايد، 
از درد از غم كهنم حرف مي زنم !
از داغ ها، كه روي دل من گذاشتيد! 
با دكمه هاي پيراهنم، حرف مي زنم !
يادم نبود، پيرهني نيست در تنم!
من مرده ام و، با كفنم حرف ميزنم!

11- آزادي 
بفرماييد بنشينيد، صندلي عزيز!  
لطفا ورق بزنيد، بخوانيد، كتاب محترم !
صادق باشيد، تا بگويم، تنها اين عينك، اين عصا ، بوف كور را، هدايت نكرده است!
من در كجاي نام تو ايستاده ام ؛
اينجا هم كه چكه مي كند ؛
صد قطره: خون، عرق، اشك! 
بادي كه مي وزد، فقط رفتگر ها را جارو نخواهد كرد،
 بپا سرت كلاه نيافتد، اين حرف را كلاهي كه با دوچرخه گذشت، به من ياد داده است !
باسكول هاي جهان دروغ ميگويند !
اين شعر، و همه ي شعر هاي من، وزن ندارد !
اين شعر تُن تُن ، تن ماهي نمي خورد!
اَداي نهنگ در نمي آورد! فَ‌ عَ ، فَ عَ ، فَعَلا تُن ، تن ماهي جنوب! 
اين شعر وزن ندارد، فقط چاپ كه شد، وزين مي شود !
اولين شعر كه چاپ شد، پدر يك دوچرخه آورد !
دومين شعرم كه چاپ شد، پليس پدر را برد! 
مادرم تا چند سال زندگي، به همراه پرستوها، همواره در انديشه ي كوچك، آزادي بود!

12- بيهودگي 
اين كه ما با موهاي تراشيده كجا مي رويم ، بماند !
كلافه مي شوي؛ از بس كه اين خيابان ها سر از جيب هاي من در مي آورد !
تو هم با اين ناخن هاي بلند، از همان اول انگشت نما بودي !
دست از سر عزرائيل برداريد، ما تازه عاشق شده ايم !
له شدن اين خيابان لعنتي، شبيه قاب خالي روبرو !
ديگر كسي از ما سراغي نمي گيرد! 
سيگاري نيم سوخته برميز !
و ساعتي كه عقربه هايش در لحظه اي مقرر، با هم گلاويز مي شوند !
تو ، من، و چند نقطه چين !...
با تبسمي تاريك، به هم زل مي زنيم !
آنقدر كه عقربه هاي مجهول، ميان سنگيني سكوتمان، سرفه مي كنند !
بگذار همه فكر كنند، پيش ازاين، اتفاقي نيفتاده است!
 قرار نيست با عاشق شدني ساده، تيتر اول روزنامه ها شويم !

13- دنيا 
دنيا به رو ي سينه ي من، دست رد گذاشت !
بر هر چه آرزو به دلم بود، سد گذاشت !
مادر، دو سيب چيد و به من داد و گفت: عشق! 
اين را به پاي هر كه فرا مي رسيد، گذاشت !
من سيب زرد خاطره را گاز مي زدم !
او سيب سرخ حادثه را در سبد گذاشت !
قبل از تولدم به سه تا نقطه مي رسيد .... !
اما به جاي روز تولد عدد گذاشت !
دنيا شنيده بود كه من شعر مي شوم !
ناچار روي سينه ي من دست رد گذاشت !
پا روي پا گذاشتم و دست روي دست !
تا يك نفر رسيد تن شيشه را شكست !
از حد و مرز شيشه كمي بيشتر شدم !
حجمي شدم كه در بدنش دانه اي نشست !
هي جان گرفت در من و از من مرا گرفت !
 تا شد گياه در دل اين خاك ريشه بست !
هر شاخه اش جوانه زد و شاخه شاخه شد! 
گل شد، بزرگ شدو تن شيشه را شكست !
از نو كسي به داد دل شيشه مي رسد !
هي چسب مي زندو نميداند آنچه هست! 
گلدان زخم خورده ي قيمتيست !
كه يك دانه در غريزه ي سردش به گل نشست !
ديگر خيال زخم و ترك نيست بعد از اين !  
اين دانه مدرك سر پا بودن من است !

14- یک خط تا خدا  
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی!
چیزی از این باران پاییزی بفهمی !
من دوستت دارم ولی یادت بماند !
دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی !
به ابابیل تو سوگند که انسان خاک است !
تپه ای خاک که در دامن آن نقب زدند !
وخداوند در آن زندانی است !
تکرارلحظه ها به جنونم کشانده است !
دیگر بهانه ای که بمانم نمانده است !
کو چوب دستی و نی و کو هی هی شبان ؟
دیری است گرگ خودش را رسانده است ! 
دیری است گرگ خودش را رسانده است ! 
تفل و جوان و پیر در این عصر ادعا !
یک واژه از کتاب صداقت نخوانده است ! 
در شط گرد و کینه و قحطی وفا !
صد آفرین به آنکه دلش را تکانده است !

15- قفس و آسمان 
هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی !
 من را نگاه کن دو دقیقه که با منی !
من با تو حرف می زنم اما تو زیر لب !
می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی !
هی پا یه های صندلیت را عقب نکش !
با ساعدت نگو که فقط فکر رفتنی !
این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است !
یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی !
آخر کدام گوشه ی دنیا شنیده ای !
مردی چنین کشاله شود در پی زنی !
کافه شلوغ شد، کافه شلوغ شد؛
چه بگویم ؟ بلند شو! 
اول سنگ ها شورش کردند،
 دوم سبزه ها بالیدند،
 سوم مرا ایستاده بقل کرد،
و چهارم فکر کردم که می اندیشم، پس هستم! 
مسخره، دمر خوابیده بود،
 در نی زاران همدیگر گم کریم،
و باتلاق مرا فرا گرفت،
 یعنی اصلا او را ندیدم !
اول جن ها فرار کردند،
دوم بسم الله گفتم !
و آخر اینکه مرا نزدیک دکارت نخوابانید،
 مرده شور فلسفه اش را ببرد !
خانم! مگر شما لیسانس حسابداری ندارید؟
چرا مرا تحویل نمی گیرید؟
تازه رسیده ام ! 
و تنها یک روز است، که بر شاخه ی این درختم !
چشم تو از پیاده رو روبرو گذشت!
 پشت چراغ زرد، سبز شد!
 بوق نزنید، یک عاشق دارد، خاطرآتش را، پنچر گیری می کند!
وقتی قفس با آسمان فرقی ندارد !
امروز و فردا بی گمان فرقی ندارد !
وقتی غروری نیست تا آتش بگیرد!
 خاموش یا آتش فشان فرقی ندارد!
اینجا و آنجا، هر کجا باشی همین است !
هر جا که باشی آسمان فرقی ندارد !
وقتی که این کشتی ندارد نا خدایی !
بی باد بان با بادبان فرقی ندارد !
در ذهن مردم یاسمن بی شاخه زیباست !
هیزم شکن با باغبان فرقی ندارد !
وقتی برای مرده بودن زنده هستی !
 گهواره با تابوتمان فرقی ندارد !

16- نیاز 
هر شب، قبل از خواب، به آسمان نگاه می کنم! 
به ماه، به ستاره ها!
 برای ستاره ها بوسه ای میفرستم،
 با آنها حرف می زنم،
 بغز هایم را به ستاره ها می دهم ،
و نوازش و لبخند شان را می گیرم،
و بعد می خوابم !
 دیگر خیالم کاملا راحت است؛ راحت! 
هیچ اتفاقی نمی افتد!
 چون، هیچ کس، دو بار نمی میرد!
 حرف های سیب، مدت هاست، زیر جاذبه ی زمین مدفون شده!
 مثل پنجره ی محبوس در چهار چوب فلزی!
کاش سنگی، یا توپی، هوای شکستنم را می کرد! 
کاش ، کاش ، کاش !
مه را می توانم تحمل کنم، غبار را نه!
تو که هستی ؟ که چنین ریشه ات با من یکیست! 
 می دانم! 
آنقدر که با مرگ آشنایی با زندگی نیستی! 
چرا ؟ چرا با من حرف نمیزنی ؟
 شاید از جنس مرگم! شاید! 
نمی توانم تو را طلب کنم ! 
آخر نسیم اگر باز ایستد هیچ است !
 و تو، تو همه چیز؛ همه چیز؛ همه چیز!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:20  توسط  

17- احساس 
دلم برای عروسکی می سوزد،
 که همیشه چشم هایش باز است،
 ولی هیچ وقت چیزی نمی بیند !
گنجشکی، در باغچه ی حیاطمان،
 میان برف جان داد !
بهار که از راه رسید،
در باغچه، زبان گنجشک روییده بود!
زمستان، بهاری ترین فصل خداست ، برای کلاغی که عریانی درخت را بیتوته می کند!
و شرم، چشمهای مردی است، که دست هایش را، در جیب های خالی فرو می برد !
از شکوفه های بادام، تا رویاهای دخترکان بالغ ، فصلی است، که سرمایش، شکوفه ها را، به یائسگی می کشاند !
 گناه اگر نباشد ، می خواهم کمی دوستتان داشته باشم!
احساس می کنم، بعضی روزها باید، کمی دلتنگ شما باشد، کمی پرت شما شود حواسم، 
راستی که پیر می کند موهای آدم را !
این روز هم گذشت!
 نشنیده بگیرید از من!
 می دانید؟ بدون گناهانی کوچک!
 هیچ نمیشود زندگانی کرد!
 البته اگر بیاید، شاید، عاشقتان هم شوم، کم کم ،
 و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم!
 من که آدمی مختصرم!
 بی تعارف،
 بدون گناهی کم،
 عاشقتان نمی توانم بمانم!  
میدانید که؟ آنقدرها کسی نیستم من !
صلاح اگر می دانید،
 پیر که شدم،
 سپید شما باشد موهایم!
قبول است ؟ 

18- توهم 
وچه واهی بود، وقتی پنداشتم، تو گم شده ای!
و در نیافتی، که جهنم را من، با طراوت کرده ام!
و چه واهی بود، وقتی پنداشتم، با مهر می توان زندگی کرد!
تابلوی سر راه، نشان می داد، که دیگر، هرگز از تو عبور نخواهم کرد!
سکه های بی شمار، تو را از من ربودند!
و اینک فِراقتی یافتم، از، فُراغ تو! 
و تو را خواهم دید، که از درخت جدایی، آه می چینی !
و تو را خواهم دید، که در حصرت کفنی هستی، که تو را در بر گیرد !
به یاد داری آن شب کشتزار هشیاری مرا داس های دلربایی تو درو کرد!
 و خرمن آگاهی مرا از ساری هوس های تو کوبید !
تا خمیری از جهل برای تنوره ی قلبم بسازد،
 و نان فحشا را به حاظمه ی روحم دهد!
و چه زیبا انگشتان غی خداوند همه چیز را بالا آورد!
 به یاد داری؟
 

19- یادمان رفت
سر مشق های آب بابا، یادمان رفت !
رسم نوشتن با قلم ها، یادمان رفت !
گل کردن لبخند های هم کلاسی!
 با یک نگاه ساده حتی، یادمان رفت 
 ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته !
آن زنگ های بی کلک را، یادمان رفت !
راه فرار از مشق های توی خانه !
ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت !
آنروز ها را آنقدر شوخی گرفتیم !
جدّیت تصمیم کبری، یادمان رفت !
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم !
یادش بخیر، اما خدا را یادمان رفت !
در گوشمان خواندند رسم آدمّیت !
آنحرف ها را زود، اما، یادمان رفت!
فردا چه کاره میشوی؟ موضوع انشا!
ساده نوشتیم آنقدر تا، یادمان رفت!
دیروز، تکلیف آب بابا بود و خط خورد!
تکلیف فردا، نان و بابا، یادمان رفت !

20- ناله 
گریه های دم به دم ، ناله های دربدر،
 اشک های بی امان، زجّه های بی اثر! 
خنده های زورکی، غصه های بی ریا، وعده های پوچ پوچ! 
شِکوه های بی ثمر، طعنه ها، کنایه ها، زخم های ناگذیر !
دِشنه های مردم و، درد های بی خبر! 
واژه های نا امید، سطر های سوت و کور !
هی مدام زمزمه، این قضا و آن قَدَر !
روزهای غم زده، لحظه های بی هدف !
این تمام قصه بود، بی حضور یک نفر !
بی حضور یک نفر !
 


21- تصویر
از تو تصویری هست !
از تو تصویری هست !
در طلوع گل سرخ !
از پس پرده ی عتر!
در تراویدن من!
از رگ آبی ابر!
 تپش قلب زمین!
در شب زایش خاک!  
از تو تصویری هست !
از تو تصویری هست !
در گلوگاه قناری، هنگام نماز 
در غم قربت باد ! 
در دل جنگل کاج !  
موسم وحشت گل!
 بوی تند باروت !  
در گذر گاه نسیم !  
 تپش مضطرب بچه یتیم !  
فصل گستاخی گنجشک جوان ! 
در بر آشفتن رویای سحر گاه چنار !  
از تو تصویری هست !
از تو تصویری هست !
در خرامیدن نهر !  
وقت جاری شدن از مخمل دشت !
در بلندای غرور آور پرواز عقاب !
زورق لانه ی بلدرچین !
در میان شط طوفانی یک گندم زار !
تندی نبض غزال !
در هراس گذر از معبد فقر !
از تو تصویری هست !
در بانگ پر از شور چکاوک ها ! 
خیمه ی عتر عقاقی در باغ !
دست بی شرم نسیم !
سرخی گونه ی سیب ! 
از تو تصویری هست !
کاش تصویر تو جاری میشد !  
در بلور رگ جوی !
تا زمین بارور از عتر تنت می گردید !
نسیبم از غمت عشق است یا آتش؟ نمی دانم !
نگاه مبهمت عشق است یا آتش؟ نمی دانم !
در این خواب کویر آسا ، بر این داغ عطش افزا !
زبان زمزمت عشق است یا آتش؟ نمی دانم!
من و چرخ و فراموشی هم آغوشی ،خطا پوشی! 
دلیل عالمت، عشق است یا آتش؟ نمی دانم!
پس از یک عمر لنگیدن و با تردید جنگیدن،
قدم در مقدمت عشق است یا آتش؟ نمی دانم !
چنان از گرده ام عسیان !
کشیده تسمه ی نسیان !
که اسم اعظمت، عشق است یا آتش؟ نمی دانم !
نه آن وحدت نه این کثرت !
من و آیینه حیرت !
عدم تا آدمت، عشق است یا آتش؟ نمی دانم !
مرا گفتی بیا، چون سوی خود می خوانمت ! 
اما در این می خوانمت، عشق است یا آتش نمی دانم !

22- باران 
ببار باران، ببار!
ببار برای شادی چتر های خوابیده در کنج کمد!
برای بارانی های تا شده ی بی قرار، ببار! 
ببار برای باز باران های کتاب دبستان!
 و برگ های سپیدار را در جوی پر آب بچرخان!
ببار ، ببار برای تشنگی آسفالت های داغ خیابان !
برای شستن تن خسته و کثیف ساختمان !
ببار ،ببار برای چشم های بازیگوش که خیره به پنجره اند
 برای لباسهای خشک روی بند که عاشق بند بازی اند!
ببار برای گفتگو های بی سر و ته،
 به به ! چه هوای خوبیست!،
 یا چه می چسبه تو این هوا !
آری ببار، برای ما، برای ما که در حسرت طعم ابر و آسمانیم !

23- تولد 
مبارک باد !
 تولد پرواز در بال کبوتر !
 تولد آواز در ذهن قناری !
تولد سیب در باغ بهشت !
مبارک باد !
تولد ماه در باغ ستاره !
تولد آب در غربت ماهی !
تولد گل در تنهایی گلدان !
مبارک باد !
تولد عشق، در نگاه تو !  
تولد تو، در قلب من !  
تولد من در عشق تو ! 
مبارک باد ! مبارک باد !
آنقدر به این سو نیامدی، تا سیلاب، رود را عریضتر کرد !
و تو، در آنسوی رود، کمرنگ شدی !
کمرنگی ات را به گردن فاصله انداختی !
هرگز ندانستی کسی که برای تو هدیه می آورد، مسافر نبود!
همیشه علامت تعجب!! مانده ام برای آدمهایی که، هزار علامت سوال؟؟ بوده اند برای من !
همیشه علامت تعجب!! مانده ام برای آدمهایی که، هزار علامت سوال؟؟ بوده اند برای من !
تا واژه ها چون ماهی در آب می لغزند !
تا واژه ها چون ماهی در خاک می میرند !
هرگز نخواهی دانست،
تا این گونه مضطرب تا این گونه پر نیاز ، 
در لحظه های حضورت شناورم، 
هرگز نخواهی دانست، 
تا در سکوت پر راز این سکوت، 
پر می کشد، نگاه پر از مهربانیت، 
هرگز نخواهی دانست، 
که دوستت دارم !

24- حرفهای تنهایی 
آسمان بی ستاره، انتظار است، منتظر شب !
آسمان پر ستاره، بی قرار است، بی قرار روز !
آسمانی از ستاره، انتحار است، کشنده ی خود، کشنده ی خود!
شکست، حاصل ضربِ تقسیم ِ جمع ِتفریق ِ محاسبات ماست!
 و پیروزی جذر اِنُم تلاش های ما !
و آن درخت که میوه ی همچون تنه ی خویش دارد، همیشه سبز می ماند!
 و هیچ زردی یافت نمی شود، که در درونش سیاهی نباشد،
سیاهی از تلاقی انتهای زردی ها بوجود می آید!
 پس برای یافتن هر گمشده ای باید خود نیز گم شد !
پرواز ، گریه بغز گل گلدان است !  
پرواز ، آرزوی قفس مرغان است !
پرواز ، امید یک پنجره ی زندان است !  
پرواز ، پرش چشمکی از عشق !
پرواز ، یوسفی گمگشده ی انسان است !
پرواز ، توبه ی رندان است !
پرواز، لحظه ی، میان، زدن، پلکان است 
و غریبانه ترین غربت، آنست، که غریب آنرا حس نمی کند! 
و پاکی نیرومند ترین محرک، برای آلودگی هاست!
آقا، آقا نگاهت، جای آهوهاست می دانم !
دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم !
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد !
جای تو وسعت دریاست می دانم !
برگشتنت در قلب های مرده ی مردم !
همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم !
آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن، در چشم های پر گناه ماست، می دانم !
جای سر انگشتان پر نورت در این ظلمت، مانند رد باد بر شن هاست، می دانم !
در باور کوتاه این مردم نمی گنجی، وقتی بیایی اول دعواست، می دانم !
ای کاش بر گردی، ای کاش برگردی، که بعد از این همه بی تو بودن یکباره حس بودنت زیباست، می دانم! 
کی باز می گردی! کی باز میگردی! برایم بودن با تو زیباترین آرامش دنیاست، می دانم !
تو باز می گردی! 
تو باز می گردی!
آقا تو باز می گردی! 
اگر امروز نه فردا !
از آتشی که در دلم بر پاست می دانم !

 
25- مادر  
مادر ، مادر اگر چشمان سرخ پر غمت را، از اشک گاهی سیر می کردم، ببخشید !
گاهی اگر دلواپسی ساده ات را، بی منطقی تعبیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر اگر چشمت به کوچه خیره می شد، و من همیشه دیر می کردم، ببخشید !
مادر ، اگر گاهی برایت توی قصه، روباه ها را شیر می کردم، ببخشید !
مادر ، مادر فقط یک چیز میخواهم بگویم ، تنها شما را پیر می کردم، ببخشید !


26- تحول
چشم هایت را ببند،
باز کن ،
حالا همه چیز عوض شد ،
دنیا به اندازه ی یک پلک زدن تغییر کرده است !
حواست هست !
من همان انوشه ام، که پار سال، یک ستاره خواست از آسمان دلت!
 حالا، به هفت آسمانت هم راضی نمی شوم !
چهارده شب است، همین وقت ها، کسی پشت حسرت نگاه من، تکه ای از نان نقره ای می کند!
کاش زود تر بیایی، 
کاش زود تر بیایی، 
تا قبل از همه، 
آخرین نان نقره ای آسمان را با هم بر داریم !
کاش زود تر بیایی ، کاش! 
کفش هایت پر از رفتن ،
چشمانت پر از جاده های دور ،
و کوله پشتی ات پر از حرف نگفته !
به تو حسودیم می شود!
چقدر خوب دستانت را، به فاصله عادت دادی!
پاهایت را، به رفتن های دور،  
لبهایت را، به سکوت، 
و خاطره هایت را، به فراموشی،
به تو حسودیم می شود، 
تو که به داشتن قلبی سنگی عادت کردی، 
یادت هنوز در من باقیست، 
و صدای قلبت طنین گام های توست،
که آهسته از من دور میشود !
به اََبر ها خوش آمد می گویم، 
لبخندشان طلوع مختصر آفتاب، 
و بوسه یشان، ساعقه است!
به اَبر ها سلام می دهم،
که از غرش زمینیان نمی هراسند،
و می دانند، آسمان، فراخ تر از زمین است !
تا شبی که مردگان در سروش سحر، به خود بلرزند، من منتظر خواهم بود !
آری، منتظر خواهم بود!
و در قعر بودن ها، به انتظار آن شب، پوست می اندازم !
آنگونه که سنگ ها، در سرمای سرد سرد، 
هر شب پوست می اندازند،
تا حقیر ترین ذره ها، به خاک بپیوندند !

27- در انتظار 
تو را غایب نا میده اند، نه اینکه حاظر نباشی، چون ظاهر نیستی!
غیبت به معنی حاظر نبودن، 
تهمت ناروایی است که به تو زده اند، 
و آنان که بر این پندارند، 
فرق میان ظهور و حضور را نمی دانند!
آمدنت که در انتظار آنیم، به معنای ظهور است نه حضور، 
و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، 
ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را !
وقتی ظاهر می شوی؛ 
همه انگشت حیرت به دندان می گزند!
 و با تعجب می گویند،!
که تو را پیش از این هم دیده اند!
 و راست می گویند،
 زیرا که تو میان مایی چون امام مایی!
 جمعه ها که از راه می رسد، 
صاحبدلان دل از دست می دهند، 
و قرار از کف می نهند، 
و غافله ی دلهای بی قرار رو به قبله می کنند، 
و آمدنت را به انتظار می نشینند!
 اینک ای قبله ی هر غافله،
 در آستانه ی آدینه ی تنهاییم، 
سرود ساکت انتظار را،
برای تو زمزمه می کنم !
آمدنت را به انتظار نشسته ام !
 

28- بعثت (خدا)
 همه در بعثت ذرات هستیم !
همه پیغمبر به ذات هستیم !
بشر آینه دار بی ثباتیست !
وگرنه دانش توحید، ذاتیست !
خدا جز خاک مأوایی ندارد !
جهان غیر خدا جایی ندارد !
خدا درلابه لای لامکان است !
خدا مثل حقیقت، بی نشان است !
خدا مثل حقیقت، بی نشان است !
خدا جاری، خدا می بارد اینجا !
خدا این عشق را، می کارد اینجا !
خدا در گِل، خدا در آب و رنگ است !
خدا نقاش این، دشت قشنگ است !
خدا را می توان از خلسه فهمید !
خدا را در پرستش، می توان دید !
خدا در باطن آباد شراب است !
خدا در قعر چشمان تو خواب است !
خدا یعنی درختان حرف دارند !
شقایقها درونی ژرف دارند !
 خدا سرچشمه ی لیل و النهار است !
خدا معراج شبنم، در بهار است !
خدا ذات گل و ذات قناری ست !
خدا اثبات باران بهاری ست !
خدا در هر نظر آینه ی ماست !
همین حالا، خدا در سینه ی ماست !
همین حالا، خدا در سینه ی ماست !




29- اسیر
دلا هنوز مانده ای، اسیر دست سرنوشت !
چه استخاره می کنی؟ سر جهنم و بهشت !
سبد سبد تلاش را، به روی شانه می برند !
چرا هنوز مانده ای در ابتدای فصل کشت ؟
چه روز های تیره ای، که در برابرت نشست !
از آن شبی که بخت بد، به نام تو قفس نوشت !
اسیر نان و گندمی، میان این همه گمی !
مگر که معجزه کند، رسی به چشمه ی بهشت !
همیشه گفته ام زمین، سرای ماندن تو نیست !
پرنده باش و پر بزن، از این محله های زشت !


30- فالگیر !
خش خش، صدای باد، و یک شهر برگ زرد ! 
حجمی ز دود و نور و رقص و غبار و گرد !
ده فال حافظ و پرنده و یک قفس !
یک صورت چروک، و یک قلب پر ز درد !
در غار غار زشت کلاغان، نمی شنید ، 
گویی کسی، صدای قدم های پای پیرمرد! 
از آن زمان که قامت او چون کمان خمید،
بی چاره مانده بود پریشان و دوره گرد! 
در آخرین قمار پریشان زندگی ،
گویا گرفته بود حریفش دو تاس نرد !
لرزید از برودت سرمای بی کسی !
سرما کتاب درد دلش را تمام کرد !
بر برگ برگ دفتر پاییز زندگی !
آنجا کنار قامت بی جان پیر مرد !
دستی نوشته بود برایش بیادگار !
ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد !
ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد !


31- بی خاصیت 
احساس جویدن ندارد، دندان مصنوعی !
قلب پلاستیکی، نه سرای مهر است، نه کین!
راه، حس می کند، پای مصنوعی را،
 اما راه، احساس نمی شود!
صمعک را می شنوم ؛
عینک را می بینم ؛
عصا را تکیه می کنم ؛ با چوب های زیر بقل!
 به جمع چارپایان خوش آمدی می شنوم ؛
کشیدن بار، و سواری دادن را !
قبول، تو خدا باش و من !
فقط یادت باشد ؛
سکانس سیب را، از این تراژدی حذف کن ! 
شعرت را رک و پوست ...  
نه پوستش را نکن !
خاصیت سیب سرخ توی پوست آنست، 
با اولین قطار باید برگردم ...
زاده ی بهار ،شعری بخوان ...
کلاغ ها منتظر من اند !
مسافرین محترم پاییز، لطفاً ....
چه بی رحمانه تخته کرده ای، مِی خانه ی چشمت را !
عینک آفتابی دیگر چه صیغه ایست ؟
حالیمان نشد که حمالیم !
هی گفتند، اما نفهمیدیم که سیاهی آخرین رنگ نیست !
و پستی از دوستی شروع می شود! 
تازه گاهی چشم هایی که رعال نیستند ؛
روی صندلی ایده آل می نشینند!
 و بعضی وقت ها شعر از پله ها بالا می رود ؛
و از ارابه ها ی چرخ و فلک، پایین می آید؛
 تا نگاه ها بدانند که حرف و برف یکی است ! 
لطفا بدون معادله سازی صدا یم کنید !
تا بدانم چقدر شعر هستم !
 اما نه، ببخشید؛ 
روی آخرین بند شعر به چرایم پاسخ نگفتید ؟
و باز هم حالیم نشد ؛
و حالیم نشد که دنیای ما، دنیای چَراست نه چِرا؟ 
 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 22:15  توسط  

 32- هبوط
روبروی سکوت نشسته ام،
 زمان ایستاده است،
شاخه ی رویاهای معصوم،
از سیاره های دندان زده لبریز است ،
و آب داخل لیوان، دارد، 
شکل پرنده ی قشنگی، 
به خود می گیرد ،
سکوت بهشت است، 
حس می کنم حبوط نکرده ام،
 ناگهان صدا،  
صدای قه قه ی شیطان یک ساعت ،
صدای پایکوبی عقربه های مست کرده،
 صدای افتادن زمین از شاخه،
 دستانم را سرد می کند،
در دور دست، دارد، 
زنی زمین را گاز می زند! 
برگ ها میرقصند،
 با آهنگ باد، باران ،
نوایی دل انگیز، و سکوت،
که تشویق همگان است!
کاش می ماندی و نمی رقتی ،
 کاش می ماندی،
 کاش می ماندی، تا دعاهایم را کامل می کردم! 
دیروز قلبم شکست،
 ولی صدایش، 
مثل صدای شکستن عتیقه های مادر بزرگ،
 یا ظرف های بلوری زمان قاجار،
 بلند نبود!
کوتاه و ریز بود ، 
درست مثل شکستن پوسته ی تخم مرغ،
نسل های گم شده ام،
 در خیابان جریان دارند،
چهل پنجاه ساله هایی که، 
هیپی بودیمو، بی خود ،  
نماز هم می خوانیم ،
هر سال یکبار، حسین برایمان کافی بود، 
که تا مدتی آدم شویم، و باز فرار !
در جنگ، هر روزمان حسین شد، 
 8 سال، 2900 روز، انسان را، تجربه کردیم،
 اینک، درختان خیس، خمیازه میکشند،
 نیمکت 3 متری، تکیه به عصا، روزنامه می خواند ،
زمین بر باربند دوچرخه ی اطلس لق می زند،
 باور کن،
ما هنوز فصل نامه ها را نخوانده، نقد میشویم!
بودای خاموشی، 
طلسم سوخته ی قبیله ی بی آب،
 هنوز جمجمعه ام بر باغهای بابل ، 
کلاغ های معلق را به تفکر وا می دارد، 
و دجله سوار بر خر دجال،
 منشور همورابی را صوت می زند، 
کسی نمی داند ، 
کسی نمی داند، 
ما در همه ی جغرافیا ها و قرن ها،
با یک زبان گریسته ایم،  
آری، تجسم دنیای سرمدی است ، 
وقتی که نسل من، 
یا همین باغ پیر، 
با افتخار و خوش،
تاج طلای برگهای زرد را، بر سر نهاده است! 
گمان نمی کنم سن باغ زیاد باشد،
ما، همه دچار پیری زود رس شده ایم !
پاییز نازنین، 
مرحمی است، 
بر درد های ما، 
تا که بدانیم، 
در کهولت خود، 
تنها نیستیم !


33- اشتباه 
هر شب به اشتباه بشر فکر می کنم !  
درباره ی گناه بشر، فکر می کنم !
درباره ی حقیقت آن ارتکاب تلخ ،  
از آنسوی نگاه بشر، فکر می کنم !
باری،
در این هزاره ی شیطانیو هبوط،  
دائم به پرتگاه بشر، فکر می کنم!
همواره در همایش دلگیر سرنوشت،  
بر پرده ی سیاه بشر، فکر می کنم !
با اینکه از وجود خودم، دست شسته ام ،  
اما به راه و چاه بشر، فکر می کنم !
باور کنید موی تنم راست می شود ،
وقتی به اشتباه بشر ،
وقتی به اشتباه بشر، فکر می کنم !

34- کسی مثل خودم 
کسی بی خبر آمد !
مرا دست خودم داد !
کسی مثل خودم غم !
کسی مثل خودم شاد !
کسی مثل پرستو !
در اندیشه ی پرواز !
کسی بسته و آزاد !
اسیر قفسی باز !
اسیر قفسی باز !
کسی خنده، کسی غم !
کسی شادی و ماتم !
کسی ساده، کسی صاف !
کسی درهم و برهم !
کسی پر ز ترانه !
کسی مثل خودم لال !
کسی سرخ و رسیده !
کسی سبز و کسی کال !
کسی مثل تو ای دوست !
مرا یک شبه رویاند !
کسی مرثیه آورد !
برای دل من خواند !
من از خواب پریدم !
شدم یک غزل زرد !
و یک شاعر غمگین !
مرا زمزمه می کرد !
و یک شاعر غمگین !
مرا زمزمه می کرد !
یه روز دلم خسته شد و بارشو بست و رفت سفر
بود و نبودشو گذاشت، شبونه رفت تو بی خبر
چاره نداشت، باید می رفت، دور میشد از بلای عشق
زندگیشو نجات میداد، از تب ماجرای عشق
هیچی از سفر نمی دونست، از رنج راه، خبر نداشت
یه حالت غریبی داشت، پا که توی جاده میزاشت 
بارون تندی اومد و ستاره هاشو شست و برد
باد اومد و زوزه کشون آرزوشو به خاک سپرد
موج اومد و امیدشو، کوبید به سخره های سخت
عطش سپرد یقینشو، به وهم سوخته ی درخت
خاطره هاشو مه گرفت، ساعقه زد خیالشو
سنگ قضا به خون کشید، باور سبز بالشو 
هر جا که رفت جفا کشید، هر چی خطر به جون خرید
تنهایی و دربه دری، امون تفلک و برید 
با این همه دوست داشت بره، اما چرا نمی دونست 
شتاب می کرد زود برسه، اما کجا نمی دونست 
تا اینکه بعد چند سالی، یه روز که سر زد سپیده
انگار دلش گواهی داد، که این سفر سر رسیده 
شب مونده بود پشت سرش، آفتاب شادی روبروش
انگار دیگه رسیده بود، به سر زمین آرزوش
بعد یه عمر آوارگی احساس می کرد آروم شده 
دوره ی غم سر رسیده، در به دریش تموم شده 
خوب که نگاه کرد یکه خورد، فکر کرد داره خواب می بینه 
چند بار که چشماشو مالید، دید که آره، قسمت اینه 
دید که بعد از اون همه عمر، با یه تن زخم و کبود
برگشته جای اولش، برگشته اونجایی که بود
من ایمان دارم که اگر چشم ستاره ها به تو بیفتد
تا ابد ساکن زمین خواهند شد ایمان دارم 
اگر می شد صدا را دید چه گلهای قشنگی می شد از باغ صدایت چید
اگر می شد صدا را دید 
اگر می شد صدا را دید 

35- خسته 
مردی کنار پنجره تنها نشسته است ! 
مردی که بخش اعظم قلبش، شکسته است !
مردی که روح زخمی او درد می کند !
مردی که تار و پود او از هم گسسته است !
چیزی درون سینه ی او می خورد ترک ،
سنگی میان تنگ بلورش، نشسته است! 
مردم در انتظار نوای نی اند و مرد ،
حتی نفس نمی کشد، از بس که خسته است !
با احتیاط می کند از زندگی عبور !
مردی که مرگ بر سر او، شرط بسته است !
اکسیری از چشمان تو ترتیب دادیم ،
تا عشق را با فاصله، ترکیب دادیم ،
وقتی صدای پای تو نزدیک می شد ، 
وقتی صدای پای تو نزدیک می شد ،
ما کوچه های شعرمان را، شیب دادیم! 
حالا تصور کن که در رسمی شبانه ،
قلبی جدا، اندازه ی یک سیب دادیم !
بعدا که قفل خانه ی ما را شکستی ، 
فَحشی برای واژه ی تخریب دادیم !
چون ما برای مردن تو جا نداریم،
چیزی به نام فاصله، ترتیب دادیم !
چیزی به نام فاصله، ترتیب دادیم !
 شومینه ی قدیمی و چند تکه چوب،
عکس هزار و سیصد و اند دم غروب ،
تصویر پشت قاب یک مرد شیشه ای،
با یک عروس شیشه ای از خطه ی جنوب!
دو استکان چای، دو دست گره زده ،
یک خنده ی ظریف، یک یادگار خوب ،
آقای شصت ساله و یک خاطره همین ،  
عکس هزار و سیصد و اند دم غروب،
حالا تمام خاطره یک قاب شیشه ای، 
این میخ، این چکش، این قاب را بکوب!

از خشک سال آواز، لبهایمان ترک زد !
دیشب به جای چوپان، یک گرگ نیلبک زد !
شاید شنیده باشید، از بس که خشک سال است،  
احساس کوزه هامان، از تشنگی ترک زد !
ابری که باز می گشت، از کوچه های یک بغز!  
بر زخم کاری دشت، یک عالمه نمک زد !
بر سقف خاطر ما، دیگر کبوتری نیست !  
این حرف را که گفتیم، دیروز قاصدک زد !
وقتی که شعر پیچید، در سفره ای دلم را !  
من اعتماد کردم، اما دلم کپک زد !
تقصیر هیچ کس نیست، تقصیر این دل ماست !
بیهوده سادگی مان، تهمت به شاپرک زد !

36- پرواز 
كاش ميشد لحظه اي پرواز كرد !
كاش ميشد لحظه اي پرواز كرد !
حرف هاي تازه را آغاز كرد 
كاش مي شد خالي از تشويش بود !
برگ سبزي تحوه ي درويش بود !
كاش تا دل مي گرفت و مي شكست ! 
عشق مي آمد كنارش مي نشست !

كاش با هر دل دلي پيوند داشت !
هر نگاهي يك سبد لبخند داشت !
كاشكي لبخند ها پايان نداشت !
سفره ها تشويش آب و نان نداشت !
كاش مي شد ناز را دزديد و برد !
بوسه را با غنچه هايش چيد و برد !
كاش ديواري ميان ما نبود !
بلكه مي شد آنطرف تر را سرود !
كاش من هم يك قناري مي شدم ! 
كاش من هم يك قناري مي شدم ! 
در تب آواز جاري ميشدم !
بال در بال كبوتر مي زدم !
آنطرف تر ها كمي سر مي زدم !
با پرستوها غزل خوان مي شدم !
پشت هر آواز پنهان مي شدم !
كاش هم رنگ تبسم ميشدم !
در ميان خنده ها گم مي شدم ! 
در ميان خنده ها گم مي شدم ! 

آي مردم من غريبستانيم !
امتداد لحظه اي بارانيم !
شهر من آنسو تر از پرواز هاست !
در حريم آبي افسانه هاست !
شهر من بوي تغزل مي دهد !
هر كه مي آيد به او گل مي دهد ! 
دشت هاي سبز، وسعت هاي ناب !
نسترن، نسرين، شقايق، آفتاب !
باز اين اطراف حالم را گرفت !
لحظه پرواز بالم را گرفت !
مي روم آنسو تو را پيدا كنم !
در دل آينه جايي وا كنم !
در دل آينه جايي وا كنم !

مي كنم وا چون شقايق اخم را 
مي كنم وا چون شقايق اخم را 
مي تكانم زير باران زخم را 
زير باران سايه ام همراه نيست 
چند بيتي بيش تا من راه نيست 
لحظه هاي نيمه شب هم با من اند 
لحظه هاي نيمه شب هم با من اند 
خلسه هاي سبز تب هم با من اند 
من كه بودم، باغ من باغي نبود 
نغمه اي جز شيون زاغي نبود 
من كه بودم، آسمان رازي نداشت 
روح من هم، حال پروازي نداشت 
آسمان سربي، ولي باران نداشت 
طرح يك لبخند بر لب، جان نداشت 
من نبودم نيمه شب آغاز شد 
يك شقايق رو به باران باز شد 
بي خودي بود و شقايق بود و باغ 
سايه ام آتش گرفت از روح داغ 
سايه ام دودي شد و با باد رفت 
آنچه بوي خستگي ميداد رفت 

سر زدن از خاك چيزي ساده نيست 
سر زدن از خاك چيزي ساده نيست 
زندگي در جِيب باغ آماده نيست 
زندگي در جِيب باغ آماده نيست 
باغ من هر نيمه شب دق مي كند 
باغ من هر نيمه شب دق مي كند 
تا شقايق را، شقايق مي كند 
پاس بايد داشت سبز باغ را 
آفتاب خانه زاد داغ را 
داغ را بايد چراغ عرش كرد 
خستگي را زير باران فرش كرد 
بايد اينك رَست روي دست خويش
امتدادي يافت از بن بست خويش 
امتدادي يافت از بن بست خويش 
بايد اينك چون دقايق راه رفت
زير لبخند شقايق راه رفت 
بي خودي هم، كوچه باغي تا خود است 
باغ من، لبريز لطف احمد است 
باغ من، تعبير خواب فاطمه است 
تا من از من، يك شقايق فاصله است 

زير باران مي روم، خود مي شوم 
تا من او هستم، بي خود ميشوم 
زير باران مي روم، گويم علي  
تا من او هستم، می گويم علي...علي...علي...

37- راه 
مقصد گم است و راه به پایان نمی رسد
فریاد می زنیم و، صدامان نمی رسد
بر روی دست ماست، که گندم نشانده اند 
حتی به رسم هدیه، به ما نان نمی رسد
دستم به دامنت، که در این فصل بی بهار
بی برگی ام، به خاطر باران نمی رسد 
زخمی به روی شانه ی ما، سبز می شود
زخمی که تا همیشه، به درمان نمی رسد 
ای دوست رفته ایو در این شهر بی کسی
 من ماندم و سری که به سامان نمی رسد 
یک گام پیش روست، ولی پای شوق نیست
 با پای خسته، راه به پایان نمی رسد
با پای خسته، راه به پایان نمی رسد
 
  

38- زنگ
این تراک بی کلام است.

39- شرابی مگر 
مرا مست کردی، شرابی مگر 
گرفتی مرا، شعر نابی مگر
گرفتم سراغ تو را از نسیم 
گل نو رس من، گلابی مگر 
به سوی تو می آیم اما دریغ  
مرا می فریبی، سرابی مگر 
رهاندی مرا از غم تشنگی  
چه سبزم به یاد تو، آبی مگر 
ز برق نگاهت چنان برف کوه  
دلم آب شد، آفتابی مگر 
به جان من خسته آرامشی  
دل آسوده ام با تو، خوابی مگر 
غم بی تو بودن، مرا پیر کرد  
مشو دور از من، شبابی مگر 
تو ای روشنی بخش شبهای من  
گل یاس من ماه تابی مگر 
 گل یاس من ماه تابی مگر

40- شبیه یک ستاره 
حرفی بزن تا قصه هایم جان بگیرد،
بغز گلویم بشکند، باران بگیرد،
بگذار از لبهای خوشبختی لبانم، 
حتی شده، یک بوسه ی پنهان بگیرد،
مگذار سختی های این راه نفسگیر ،
پروانه ی امید را آسان بگیرید،
یک روز می آید که سقف زندگی را 
با هم بسازیم و دلم سامان بگیرد
لبخند تو زیباترین تعبیر خورشید
چیزی بگو، تا عمر شب، پایان بگیرد
مرا شبیه خودم، شبیه یک ستاره بکش 
شبیه من که نشد، خط بزن، دوباره بکش
مرا شبیه خودم، در میان آتش و دود 
شبیه چشم و دلم، غرق صد شراره بکش 
و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب
بسوزان قلب مرا، پاره پاره بکش
و زخم های دلم را ببین، و بعد از آن 
لباس بر تن این قلب بی قواره بکش 
بخند، خنده ی تو شعله می زند بر من 
بخند و شعله های من را، به یک اشاره بکش
برای بودن من عشق را اشاره بگیر
و خط رد، به تن هر چه استخاره بکش
ببین ستاره شدم با تو، ای بهانه ی من 
مرا شبیه خودم، شبیه یک ستاره بکش
سر می کشم در آیینه، حیرانم از خودم
در من چه رفته است، که پنهانم از خودم 
خود را مرور می کنم و فکر می کنم 
من جز حدیث رنج، چه می دانم از خودم 
عمری است هر چه می کشم، از خویش می کشم 
باید دوباره روی بگردانم از خودم 
آن راهبرم، که گرچه همه رهروام شدند
برگشته در هوای تو، ایمانم از خودم 
باید دگر به خویش بگویم که عاشقم 
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم 
از تن به تیغ عشق، سرم را جدا نما 
تا چهره ای دوباره، برویانم از خودم 
هر روز می روم سر آن کوچه ی قدیم 
آنقدر پر شتاب، که می مانم از خودم 
شاید دگر نبینمت، اما برای توست 
این آخرین ترانه که می خوانم از خودم 
امشب چگونه از تو بگویم، چگونه 
چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم 

41- محکوم 
همه محکوم در قبر تن خود
همه مسلوب در پیراهن خود
حقوق سایه ها از یاد رفتند 
تمام برگ ها، بر باد رفتند
چرا خورشید این آیینه کم سوست
چرا امسال بی وهم پرستوست 
چرا لبخند ما، شادی ندارد 
چرا آیینه آزادی ندارد
چرا هجرت به ویرانی زیاد است 
چرا در گرده ی گل اعتیاد است
چرا ما از حقایق میگریزیم 
چرا ما با شقایق می ستیزیم 
چرا ما نور را انکار کردیم 
چرا ما سایه را تکرار کردیم 
چرا آیینه در زنگ است اینجا 
چرا خورشید کم رنگ است اینجا 
چرا عرفان کنار خواب ما نیست 
چرا ترتیل در مهتاب ما نیست
چرا در بین ما عُزلت زیادی است
چرا آیینه ی ما، انفرادی است 
همه در حسرت پرواز هستیم 
همه یک مشت کفتر باز هستیم 
چرا ما دیدگانی تر نداریم 
چرا ما چشم همدیگر نداریم 
کسی درس شقایق را روان نیست 
کسی شبنم شناس ارغوان نیست 
کسی با ساقه ها صحبت ندارد 
کسی یک لحظه گُل فرصت ندارد
نه در مهمانی رنگیم شاداب
نه کادو می خریم از کوچه ی خواب 
اگر آیینه ای داریم زنگ است
و گر حُسنی بیاندوزیم رنگ است
چرا گل ها به گلدان ها اسیرند
چرا باید قناری ها بمیرند 
چرا باید به رنگ گل، نجوشیم 
چرا یک استکان آتش، ننوشیم 
چرا آیینه باید خسته باشد 
سر شب، مهربانی بسته باشد 
چرا اینقدر قدر خنده ها کم 
چرا صد برگ گل، یک قطره شبنم 
نه داروخانه ی دردی است در ما 
نه در گود طرب مردی است در ما 
همه در جلد تنهایی کتابیم 
همه مثل سوال؟ بی جوابیم 
نه برگ سبز عشق، در دفتر ما
نه شور سرخ عرفان، در سَر ِما


42- بهار 
بهار آمد، اما پیش از آن ،
ما در سکوت سرد زمستان، 
گم شده بودیم !
طراوت آمد ،
 و ما، در پژمرده گی باغ خزان ،
پر پر شده بودیم !
شادی آمد ،
و ما، در غمگینی اجبار زمان،
ساکت شده بودیم !
سبزی آمد ،
اما سالها پیش تر ما در برهوت دلهامان ،
غرق شده بودیم !
زندگی آمد ،
اما پیش از آن، ما در گورستان تاریک قلب ها،
دفن شده بودیم !
بهار... ، بهار...، سبز پوش شاخه ی شیدایی ،
و تابستان، حنا بندان میوه ها،
 زمستان، دفتری ؛بارانی ،
و با خط هایی بدون لکه ،
دل را به پاییز می دهم ،
برگ ریز برگهای بهارانی که می رود ،
برگ ریز روز های سفید ، خاکستری ، سیاه !
آفتاب همیشگی، با تلنگری می آید، غرورم را می شکند !
از هر چه همسایه ی بی سایه، بدم می آید !
غرورم را می شکنم،
آری، از هر چه همسایه ی بی سایه، بدم می آید !
پدرم همیشه می گفت:
سایه نشین، از خودش، سایه ای ندارد! 
به چشمانم خیره نشو ،
به چشمانم خیره نشو ،
حتی لحظه ای هم، نگاهت را معطوفم نکن !
بگذار به کفش هایت خیره شوم 
آری به کفش هایت؛
شاید روزی رد پایی از تو دیدم، در بیابان غربت 
آتش نمیشوم،
تا در گذری از من، همچون باد !
خاکستر می شوم، 
آری،
خاکستر می شوم تا مرا ببری با خود، 
تا بهار، تا بهار...




br /
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 22:14  توسط  



مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.


در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد. 


 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.


فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.


هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنن





آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند



آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند


یادتون باشه فکر کردن مهمه ! یه دزد فکر می کنه ؛ یه پلیس هم فکر میکنه ! ولی خیلی هامون از فکر کردن فرار می کنیم ! چون آدم نمی دونه فکر کردن خوبه یا بده! 

می گفت توی آموزش و پرورش ایران خییییییییییییلی مشکلات هست ! 
اونوقت بخاطر جنگ روانی که توی رسانه ها هست ، میگن ما توی ایران مشکل نداریم ! این یک آرامش ذهنی به انسان می ده ولی حقیقت چیزه دیگه ای !!! و وقتی که انسان رشد می کنه و وارد جامعه میشه و با واقعیت ها روبرو می شه ! شک عجیبی را باید تحمل کنه!!
مثلا به بچه توی مدرسه می گن کارخانه داره حقوق کارگر ها رو خورده ! تمام اون چیزی که بچه برای خودش می سازه اینه که کار خانه دار شدن = بد نیومدن به بچه از همون بگن کار خانه دار خوب هم هست !!


فکر کردن یعنی بتونی از چند تا معلوم یه سری مجهول رو استخراج کنی !! حفظ کردن شعر و مطلب و فرمول فکر کردن نیست! شریعتی می گفت: مردم حاظرند بمیرند تا فکر کنند!!! 

در کتاب مقدس و آسمانی ما قرآن در دو جا ، انسان به حیوان مثال زده شده ! مثلهو کمثل الکلب ، مثلهم کمثلل حمار ، کجا این 2 عنوان رو میاره ، کجا این دو معنی رو خطاب می کنه ؛ یکیش بلعم باعوراست ، مثلهو کمثل الکلب مثل او مثل سگه 
مثلهو کمثل الحمار مثل او مثل چیه ؟ الاغ
چه ویژگی مشترکی علمای یهود که میگه مثلهو کمثل الحمار با بلعم باعورا که میگه مثلهو کمثل الکلب ، چه ویژگی مشترکی این دو با هم داشتند ؛ ویژگی مشترکشون این بود که هر دوی این ها از علم بسیار بالایی بر خوردار بودند ؛ اما فاقد هر گونه معرفت ؛ علم زیاد داشتند بدون معرفت؛ (دکتر انوشه )

 

برای کسی که برای شما تب می کند نمی رید ، چون کسی نیست که از اون پرستاری کنه!! آی پی آر اس

کار عقل هدایت دل است تا نقطه ی ناب عاشق شدن ، از اون به بعد این دله که عقل رو رهبری می کنه!! دکتر انوشه 

شرط  رسیدن به عشق : *صلح با طبیعت *طلح با مردم *صلح با خدا  *صلح با خودتون  !!!!دکتر انوشه 

برای این که صلح کنید اول باید بشناسیدشون و دوم قبولشون کنید   دکتر شریعتی توی وصیت نامه اش به بچه هاش گفت سفر کنید حتی اگه شده پیاده!!!!!!!!

 ما توی ایران مقاله زیاد می نویسیم ولی عملیشون نمی کنیم !  پس اگر علمی نتونه به ثروت تبدیل بشه علم نیست !  اینم یه تعریفه!!!   تلویزیون 

هر چه داری در دل از مکر و رموز / پیش ما رسوا شود مانند روز 

که بپوشیمش ز بنده پروری / تو چرا رسوایی از حد می بری 

لطف حق با تو مدارا ها کند / چون که از حد بگذری رسوا کند

یک جزیره ای سبز هست اندر جهان (یک جزیره توی دنیاست ، پر از سبزی و علف توشم یه دونه گاو بیشتر نیست 
یک جزیره سبز هست اندر جهان / اندر او گاویست تنها خوش دهان 
جمله صحرا را چرد او تا به شب / تا شود ضفت و عجیب و منتجب 
شب ز اندیشه که فردا چه خورم / گردد او چون تار مو لاغر ز غم 
چون بر آید صبح بیند سبز دشت / تا میان رسته قصیل سبز و گشت 
اندر افتد گاو با جوه البقر / تا به شب آن را چرد او سر به سر 
تا سبز و فربه و لمتر شود / ان ترش از پی و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزل / تا شود لاغر ز خوف منتجر 
که چه خواهم خورد فردا وقت خر / سالها اینست خوف آن بقر
هیچ نندیشد که چندین سال من / می خورم زین سبزه زار و زین چمن 
هیچ روزی کم نیامد روزی ام / چیست این ترس و غم و دلسوزیم 
باز چون شب میشود آن گاو ضغف / می شود لاغر که آور رزق رفت 
( همش نگران پایان ترمیم ، نگران پولی هستیم که قراره بیاد ، نگران چکی هستیم که قراره ....) چند درصد از مرگ و میر های این 4 سال اخیر در تهران چند% اش روی خط سکته و اضطراب باشه خوبه؟ 
نرخ و سن سکته قلبی ما در ایران خیلی وحشت ناک این عددی که عرض می کنم ! رسیده به 32 سالگی !!!! چرا !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟/
سن سکته ماله 55 به بالا بوده !!! توی جوامع اروپایی روی 54-53 مانده! توی کشور های جهان سوم رسیده به 32 سالگی !!!!
چرا این اتفاق افتاده ؟ 
بی توکلی !عدم اتکال به خداوند 

این جمله رو اگر تو به مشکل امروزت، غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی، مشکل امروز تو هرچه که باشد حل میشود.

حجت الاسلام دعایی صاحب امتیاز روزنامه اطلاعات در خاطراتش نقل می کنه از حضرت امام 
می گه زمانی که ما تبعید شدیم به ترکیه و از اونجا بعد از مدتی ما را فرستادن به عراق 
گفت زمانی که هوا پیما در فرودگاه نجف نشست، ما و حضرت امام از هواپیما پیاده شدیم ، حضرت امام اشاره کرد به یه تاکسی گفت حرم !
گفت تاکسی هم ایستاد و ما سوار شدیم گفت من افتادم به ترس و لرز به خاطر اینکه یک دینار عراقی، یک ریال ایرانی ، یک ریال سعودی ، یک لیر ترکی با ما نبود
گفت من نگران شدم خدایا ما که لباسامون هیچی توش نیست آقا هم که می دونه من هیچی ندارم 
نکنه این فکر کرده پیش من یه مقداری پولی چیزی هست یا مثلا دم زندان به من دادند این چطوری می خواد پول راننده رو بده ؟!!!!!
گفت آقا در تمام این مدت 12 کیلو متر که از ما از فرودگاه آمدیم تا حرم مطهر ، امام سرش رو گذاشته بود آروم داشت چرت می زد! و من همش دلواپس این بودم که این نکنه پیش من فکر کرده پولی هست!!!!
ماشین ایستاد دم حرم ! گفت من سریع ماشین پیاده شدم شروع کردم با لباسامو ور رفتن ببینم امام چی کار می کنه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

گفت امام هم خیلی با تانی و تامل در اومد و یه مقداری به خودش رسید و در همین موقع یه نفر از راه دور (یه روحانی ) گفت آقا تو اینجا چی کار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت : آقا ما سراغ تو رو نو ترکیه می گیریم 
شروع کرد امام رو گرفت تو بغل و بوسید و سر و صورت . ...
امام بش گفت اول پول این راننده ی تاکسی رو بده 1 ریال ما نداریم 
پول اینو بده بعدا با هم حساب می کنیم 
گفت من معنای توکل مطلق رو اونجا فهمیدم!!!
 تماما به خدا سپردن
 چند تا اینطور داریم ؟
چند نفر حاظرن یه همچین معامله ای رو با خدا بکنن! همه چیز رو بسپارن !!!
 

اینم قشنگه و جواب خیلی از ماها می تونه باشه :

دکتر وین دایر توی سخنرانی بوستن میگفت: 
طرف توی خونش بود و می خواست بیاد بیرون ، کلید ماشینش رو از روی میز برمیداره و همین که می خواد بیاد بیرون، برق قطع میشه و اون پاش گیر می کنه به میز و کلید هاش میوفته روی زمین! کاملا تاریک بود ! هر چی روی زمین رو می گرده پیداش نمی کنه ! یه لحظه نگاه می کنه می بینه هوای بیرون روشن تر از داخل خونه است! به خودش می گه : چقدر تو احمقی!!! هوای بیرون روشنه و تو توی تاریکی دنبال کلید می گردی! میره بیرون از خانه و توی کوچه دنبال کلیداش می گرده! توی این لحظه همسایه ی اون هم میاد بیرون و میبینه اون داره دنباله چیزی میگرده ! میگه چی شده کمک می خواهید ؟؟ میگه آره کلیدهای ماشینم رو گم کردم و دارم دنبالشون می گردم! میگه آه صبر کن منم کمکتون کنم!! 
بعد از چند دقیقه ازش می پرسه : حالا کجا دقیقا انداختی کلیدها رو؟! میگه داخل خانه !!!!!
می گه تو چقدر ابلهی ! توی خونه گم کردی داری بیرون دنبالش می گردی؟؟ میگه خوب اینم ابلهانست که توی تاریکی دنبال کلید بگردی!!!!
حالا خیلی از ما ها مشکلاتی که داریم در درون ما هستند و به دست خودمون حل می شوند ولی ما داریم در بیرون از خودمون دنبال جوابش می گردیم ! و بعضی ها هم می خواهند کمک کنند!

 

نوشتن برای فراموش کردن است نه یاد آوردن!

برو ای مد برو چون سگ آوار بمیر 

که وجود تو بجز لعن خداوند نبود 

سایه ی شوم تو جز سایه ناکامی و یاس 

بر سر همسر و گهواره ی فرزند نبود!

 

من تو را ای عشق از کف داده ام / هم خودم را هم تو را گم کرده ام

آن من عاشق من دیوانه را / من نمی دانم کجا گم کرده ام

من نشانی های خود را می دهم / یک نفر باید مرا پیدا کند

یک نفر باید که با طوفان عشق / برکه ی خشکیده را دریا کند.

سیامک 

من استاد و سرورم جناب دکتر فرساد بهم زد و گفت دکتر بیا یه کیس بسیار عجیب رو ببین!

گفتم چی شده! گفت بیا ببین این آقا پسر 9-10 ساله عاشق یه دختر 17-18 ساله شده اظهار علاقه کرده دختره هم بهش بی محلی کرده ، دختره بهش توهین کرده اینم با سنگ زده سر این دختره را شیکسته!!!!!!!!!!

رفتیم کانون اصلاح و تربیت گفتم کجاست ؟ گفتن تو اون اتاقه !

رفتیم دیدیم یه بچه ی فسقلی این قدری تو اتاق مثل افلاطون رفته تو فکر !!!!!

رفتم گفتم اسمش؟ گفتن اسمش سیامکه!

گفتم سیامک قربونت برم  تو اینجا چی کار میکنی ؟

گفت برا چی منو آوردین اینجا؟؟؟

گفتم مرد حسابی شنیدم سنگ زدی سر دختر مردم رو شکستی !؟

گفت خوب بله توهین کرد!  گفتم خوب بخاطر اینکه مزاحمش شدی پیله بش کردی ، توهین کرد بهت !

گفت توهین به مادرم کرد!

گفتم خوب برا چی مزاحمش شدی؟؟//

گفت خوب عاشقش بودم

گفتم مرد حسابی تو قدت سنت ! نصف اونه عاشقش بودی /؟؟؟؟

گفت بله عشق سن و سال نمیشناسه!!!!!!!!!!

باور کن اعصاب ما خورد شده بود از دست این بچه!

این قدر (5سانت) نامه ی عاشقانه از این بچه بجا مونده بود  با همون خط شکسته پکسته بنام پیوند دهنده ی قلب ها و ...  از روزی که تو را دیدم سر کوچه و چه ... از این مزخرفات

جالب اینجا بود که در زیل یکی از این نامه ها نوشته بود عزیز دلم اینشالاه که 293   گفتم سیامک این 293 پلاک خونست؟؟!  گفت نه یه رمزیه !!!

گفتم شماره تلفن ؟اونموقع تهران 7 رقمی بود گفتم این که باید 7 رقم باشه که!

چرا سه رقمه ؟  گفت نه شماره هم نیست! یه رمزیه بین خودمون ! گفتم تو رو جان سیامک این چیه؟!؟

گفت یه رمزیه قرار نیست به تو بگم!

از ما اسرار

گفت راستش 293 یعنی انشالاه 2 تا بشیم بعد 9 ماه 3 تا بشیم!!!   در این لحظه سالن از صدا منفجر میشه و همه میگن سیامک سیامک سیامک سیامک سیامک سیامک سیامک سیامک سیامک  با کف و صوت !!!  

شما اگه 1000 تا روانشناس رو هم بیارید بزارید روی این قضیه نمی تونید این بچه ای که افتاده توی این سن توی این مجرای تفکری نمی تونید اصلاح بخشی انجام بدید

زمانی که ما رفتیم سر گذشت این نوجوان معصوم رو مطالعه کردیم متوجه شدیم که سیامک در زمان تولدش، مادرش سر زا از دنیا رفت سیامک با پدر بود ، پدر معتاد به مواد مخدر و مبتلای به هروئین پدر سیامک در سن 4 سالگی سیامک در زندان در اثر تزریق میمیره ! سیامک رو به عمه اش میسپارن ! عمه ی سیامک قاچاقچی مواد مخدر بوده! از سیامک در اون سن پایین برای توزیع مواد در کوچه محله ها استفاده می کرده!
سیامک در سن 7 سالگی با پیدا کردن تنها آدرسی که از خاله ی خودش در یکی از بخشهای اطراف نیشابور داشت از طریق ترمینال خزانه در تهران فرار میکنه! در نیشابور توسط عزیزان نیروی انتظامی شناسایی میشه و مورد مطالعه قرار می گیره و سیامک رو به خالش میسپارن 
خاله ی سیامک به مدت 4 سال مثل یک فرشته ی بسیار دلسوز ، بسیار دلسوز و مراقی از سیامک پرستاری می کنه و مراقبت می کنه ! از جانش عزیز تر 
متاسفانه خاله ی سیامک بعد از 4 سال در اثر سرطان می میره !
دوباره این بچه آواره می شه! 
آنچه که برای ما جالب بود این بود!
تصویری که ما از خاله ی سیامک ، تصویری که از خاله ی سیامک در جیب سیامک پیدا کردیم دقیقا کپی تصویری بود که از آن دختر به ما دادند!!!!
باور بفرمایید این دو تا عکس رو می زاشیتت کنار هم عین سیبی بود که از وسط نصف کرده باشی
و تازه ما متوجه شدیم که عاشق این دختر نشده! سیامک دنبال مادر خودش داره می گرده سیامک دنبال اون چشمه ی عاطفی جوشان مادره و پر کردن اون خلا بی مادری و بی پدری و دنباله یه محبتی می گشت که شمه ای از محبت خاله رو ، چهره ی خاله ی خودش رو داشته باشه!
سیامک رو یکی از همکارای ما که خانواده اش در بیرون از ایران بودند ، یکی از همکارای ما سر پرستیش رو به عهده میگیره و الان چندین و چند ساله که با این آقای دکتر زندگی میکنه 
سیامک پسری بسیار جذاب رشید خوش تیپ مسلط به زبان انگلیسی ، تحصیل کرده اما جالبه که هر وقت ما را میبینه یواش در گوش ما هنوز که هنوزه از ما سراغ همون دختر رو میگیره ، سراغ همون دختر و من ایمان دارم که این تا سنین بسیار بسیار بالا هنوز در جستجوی همون ، تصویر همون دختر در حقیقت خاله ی خودشه
 اینها قالب های محرومیتی است که باعث می شه بچه های ما در سنین دانشگاه پسر یا دختر ما بدلیل محرومیت عاطفی ناشی از خلایی که در خانواده وجود داره فقط دنبال یه کسیه که اونو درکش کنه دنبال این نیست که با کسی ازدواج کنه ! دنباله یه همصدایی که اونو فقط درکش کنه ! هر کسی که باشه ! چه هم جنس خودش چه جنس مقابل 
دنبال یک همدرک میگرده نه همسر ! بگذریم!

سیگار ماده ای داره بنام تیکوتین

و چایی ماده ای داره بنام  تئین

که باعث آزاد شدن هرمونی بنام آندرفین در مغز میشه!

همان هرمونی که پس از 2 ساعت ورزش کردن آزاد میشه و باعث نشئگی فرد میشه با این تفاوت که در

گیرنده ها و رسپتور هایی که در سی ان اس مغز وجود داره نیاز مجدد به ماده ی نیکوتین ابراز میشه ! در خواست میشه و اگر این پاسخ داده نشه دقیقا اثر معکوس میذاره

یعنی عضلات روحیه حال به سمت یک افسردگی دمقی شل شدن عضلات و فرد مگر آنکه دوباره سیگار رو روشن کنه شدت مصرف سیگار ، نیاز به کاهش فاصله در مصرف رو افزایش میده  بحث سر یک یا هر از چند گاه کشیدن چند نخ سیگار نیست. نیاز به استمرار در این مصرف است!

 

  سلام بالاخره انتظار سر اومد

salam mohammad jan
tavalode to ham mobarak
kheili mokhlesim
kheili mahi................

 


 

 

کپی شده از www.mylovebox.blogfa.com


سلام

ایندفعه می خوام گفته های یه دکتر رو بنویسم. فکر کنم بشناسیدش  دکتر انوشه! خیلی ها قبولش دارن منم همینطور. امیدوارم حرفاش همینطور که روی من اثر گذاشت روی مخاطب های وبم هم اثر بزاره

 

معناي 10 سال رو کي ميفهمه؟
زن و شوهري که پس از 10 سال تازه طلاق گرفتند

معناي 7 سال رو کي خوب ميفهمه؟
دانشجوهاي فارق التحصيل پزشکي

معناي 4 سال رو کي ميفهمه؟
بچه هاي کارشناسي که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه

معناي 2 سال رو کي خوب ميفهمه؟
سرباز فراري ها

معناي 1 سال رو کي خوب ميفهمه؟
پشت کنکوري ها!

معناي 9ماه رو کي خوب ميفهمه؟
مادر هايي که بچه ي مرده اي به دنيا آورده باشن

معناي 1ماه رو کي خوب ميفهمه؟
کساني که 30 روز ماه مبارک رمضان رو روزه گرفتن

معناي 1هفته رو کي خوب ميفهمه؟
سر دبيرهاي مجلات هفتگي!

معناي 1روز رو کي خوب ميفهمه؟
کارگراي روز مزد

معناي 1ساعت رو کي خوب ميفهمه؟
عشاق منتظر

معناي يک دقيقه رو کي خوب ميفهمه؟
اونايي که از اتوبوس جا موندن

معناي يک ثانيه رو کي خوب ميفهمه؟
اونايي که در تصادف جون سالمي به در بردن

معناي يک دهم ثانيه رو کي خوب ميفهمه؟
اونايي که تو المپيک مقام دوم رو به دست آوردن

معناي يه دوست (يه مخاطب)رو کي خوب ميفهمه؟
اوني که اون رو در يک حادثه اي از دست داده باشه

بچه ها ثانيه ها در گذر اند اميدوارم روزي بياد که هيچ کدوم افسوس

ثانيه هاي گذشته رو نخوريم

راستی کتاب دکتر ترجمه هم شده ، تبلیغش رو توی اینترنت پیدا کردم ! این کتاب آلمان چاپ شده!!!

Zahra Gholami

Mahmoud Anoosheh, PhD, studied psychology and genetics, professor at Tehran University. Zahra Gholami, MA student, studying teaching English as a foreign language

 
 
Mahmoud Anoosheh

Mahmoud Anoosheh, PhD, studied psychology and genetics, professor at Tehran University. Zahra Gholami, MA student, studying teaching English as a foreign language

 
 
€ 68 00 *incl. VAT 
Beyond the Faces
Behavior Dynamic Analysis by Face Reading 
flap text of the book
Face-reading is considered to be a natural science nowadays. It has a close relationship with biology, sociology, social studies and anthropology. This book is the result of the author’s 11 years research in different countries upon different nations. The book deals directly with face-reading and description of the personality traits according to different parts of the face. Remember that the most important thing in face reading is: when reading a face it is important to take each feature within the context of the whole.

VDM Verlag Dr. Müller e.K.
ISBN 978-3-639-22580-8, paperback, 176 Pages

In the name of God

Well tonight I want to talk about Dr Anoosheh, a famous poet and psychologist who is the idol of thousand people, specially teenagers and the young.

There is less few mobiles that don’t have his funny clips on them.

He was born in Khuzestan, one of the hottest places in Iran. And it was Thursday 20th of Aban 1338 or 11th November 1970. His mother was an illiterate housewife and his father was a graduated association in English linguistic. He loves Ireland.

His mother told: 7baldar instead of 7bamdad. She was completely illiterate. His family consists of 11 children, 1devoted mother and 1 smiling father; however war took 4 of his family members but all the others reached the high levels of education.

His father was a master, hero and teacher in life for him; and he was a student, child and a friend for him.

His father said: until you don’t have the smile on your face, you have not worn your clothes completely.

He started studying hard and couldn’t do something stupid in his youth time because he was named Mr.Anooshe in his childhood by his father. He has to have a burning ambition. After entering university, he starts doing researches and then he went to Beirut University to continue his major there. His filed in psychology is Face Reading. The reason he chose it was these questions:

Why are human different with each other?

Why human’s reactions through difficulties are different?

Why usually slim people are nervous?

Why fat people are calm and kind?

Why depressed people’s face is distinguished?

What’s the reason of knowing people’s characteristics through their faces such as: honesty, anxiety, prejudice, calmness, patience, treachery, dissimulation?

Is it true that after some years, couples faces would be similar to each other?

And finally:

Why all the people can understand the feeling of scare through eyes, eyelids and ears?

The feeling of happiness through cheeks, mouth, eyes and eyelids

 The feeling of sadness through eyes and eyelids

The feeling of amazement through eyebrows, eyelashes, forehead and lips

The feeling of kindness through eyes and lips

The feeling of contempt through eyes, cheeks and lips

And the feeling of anxiety from the whole of your face

He was the counselor of France ambassador and now he is doing 4 base national researches in Iran that one of them is why people in Iran are so skeptical?  Also he works in jails and teaches in Shahid beheshty universities in Tehran. The book he has written is: chi in 2 volumes and beyond the faces, and really beautiful CD of his poems named: Behesht Ba Sanade Mangule dar!  He has gained experiences in 89 university inside and out of Iran through Lebanon to France. 

He is being invited in many universities to have a lecture and as far as I know many people know him in different countries. I run a web log and add it by Web gozar web counter and it has viewer more than 26 countries!  He wanted to do a research and asked students to help; more than 19000 students were ready. He is famous because he is helping us to have a better life.

He is in favor of Molana and one of the best books he has ever read is Molana. As I read it, too. It has many answers of our mental problems in.

 Well let me finish it. If I want to talk about him and his books and speeches and poems, I would talk about 3 or 4 hours.

 



زمانی کاملا لباس می پوشی که لبخند چهره ی تو رو کاملا پوشونده باشه!(پدر مرحوم جناب آقای انوشه)

در کشور ما

شخصیت جای معرفت رو گرفته

ازدواج جای عشق رو گرفته

منطق جای حقیقت رو گرفته

ذاعقه و سلیقه جای عقیده رو گرفته

خصومت جای رقابت رو گرفته

بی تفاوتی جای خونسردی رو گرفته

مذهب جای اخلاق رو گرفته

حجاب جای حجب رو گرفته

بی خیالی جای خونسردی رو گرفته

خشونت جای قاطعیت رو گرفته

گستاخی جای جسارت رو گرفته

لجبازی و لجاجت جای اسرار و سماجت رو گرفته

خوشباوری جای خوشبینی رو گرفته

سازشکاری جای سازکاری رو گرفته

توقف جای انتظار رو گرفته

معطلی جای تعمل رو گرفته

خیلی از مفاهیم توی کشور ما جا به جااند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 21:13  توسط  

۲۰ آبان ماه تولد دکتر سید محمود انوشه  مبارک باد !!!!!!!!!!

 

مسلمان شو مسلمان شو مسلمان / برو هر لحظه ایمان تازه گردان!!!!

بی زارم از آن کهنه خدایی که تو داری / هر لحظه مرا تازه خدای دگری هست!!!

 

دکتر انوشه و سر کار گذاشتن استادش

یه زمانی ما خودمون یه استادی داشتیم سر به سرش میزاشتم خودم! یه زمانی ما تو یه مقطعی از لبنان اومدم ایران تو یه دوره ای ماندم یه چند واحد تو ایران گرفتم دوباره برگشتم !

یه استادی ما داشتیم   حالا نمیشه وصف بدشم بکنی بد بختی استادم بوده

  ولی حالا واقعا بین خودمون باشه یه گاو بود ها یه گاو به تمام معنا! آدم بسیار بی ادبی بود بسیار آدم بد دهنی بود! بسیار آدم وقیهی بود وقیه! یه  تیپی بود از آمریکا اومده یک چرندیاتی این رو زبونش بود که اصلا من مونده بودم

 یه بار بچه ها به من گفتن که انوشه اگه می تونی یه خورده اذیتش کن !

یه بار بش گفتم استاد معضرت می خوام اگه یه خورده سر به سرت بزاریم و شوخی کنیم ، چون شوخی می کرد شوخی های رکیک می کرد شوخی های بدی می کرد با پسرا با دخترا ! هر چه ما سعی می کردیم حرمت استادی رو نگه داریم دیدم نه بابا این اصلا تو این کانالا نیست! یه بار بش گفتم استاد اگه مام بات یه خورده شوخی کنیم اشکال ندار.. گفت نه اگه می تونی شوخی کن ! بیا! یه بار خلاصه رفتیم بش گفتیم که؛ با همین کلمه ها  هم من سر به سرش می گذاشتم ها!!

 گفتم استاد معضرت می خوام اِ   اِ   فرق بین چیز  اِ  انسان با هواپیما چیه؟ گفت خوب انسان اِ هواپیما رو اختراع کرده ! هواپیما محصول دست انسانه ! گفتم نه استاد من خوندم که فرقش اینه که انسان اول بلند میشه بعد میره ولی هوا پیما اول می ره بعد بلند میشه ! گفت ها از این فرقا!!!  یه چند دیقه بعد بش گفتم استاد معضرت می خوام شما می دونی فرق بین کلاس درس با حمام خصوصی چیه؟؟؟!!! 

  بشم گفته بودم استاد قول بده که عصبانی نشی ها! چون شوخی کردی شوخی میکنم! 

گفت خوب کلاس درس که کلاسه آدم میره توش و فلان و بعد ..

گفتم نه استاد فرقش اینه که کلاس رو موقعی که می خوای دیگه در بیای بهت نمره می دن حمام رو تا وارد می شی بهت نمره می دن! و این فرقه اتاق درسه و ... 

بعد گفت از این فرقا هان!! گفتم استاد آره از این فرقا ! یه چند دیقه بعد شروع کرد دوباره صحبت و شوخی اینا

گفتم استاد معضرت می خوام شما میدونین فرق بین کچل با بی تل ، هیپی این کسانی که موی بلندی دارند! گفتم می دونید فرق بین کچل با بی تل چیه؟؟؟!!! 

گفت خوب این مو نداره اون روی سرش موهای بلندی داره! گفتم استاد اصلا  کچل فرق نداره!  اصلا کچل فرق نداره!! گفت ها کچل فرق نداره! کم کم داشت عصبانی میشد ! حالا خیلی از فرقای بی تربیتانه اش رو خودم حذف کردما ! خیلی فاز های مختلفی من باش رفتم ! 

بعد بش گفتم استاد معضرت می خوام شما می دونید فرق بین کلاغ چیه؟؟؟؟؟!؟!!!؟؟!!!؟

گفت کلاغ با چی ؟ گفتم فرق بین کلاغ  !  گفت آخه کلاغ با چی؟؟؟!!!!  گفتم فرق بین کلاغ! گفتم استاد قول دادی عصبانی ن.. گفت آخه کلاغ با چی ؟! خو تو می گی فرق بین کلاغ! گفت خوب فرقش چیه؟! گفتم فرقش اینه که دوپاش خیلی به هم شبیه مخصوصا پا چپش !

دیدم این هی داشت می رفت که قاطی کنه ! قول داده بود که .. بعد گفت از این چرندیات برام نگو یه فرق درست و حسابی بگو! یه فرقی بگو که واقعا بشینیم روش فکر بکنیم دیگه حالا!        بعد گفتم استاد راستی راستی : فرق بین سیگار با هندوانه با خانواده ! گفت این که 3 تائه که ! گفتم به هر حال سیگار با هندوانه با خانواده!  گفت حتما شب یلدایی بوده خانواده ای رفتن سیگار خریدن هندوانه خریدن نشستن خوردن دور هم! گفتم نه استاد ! فرق بین سیگار با هندوانه اینه که شما ابتدا سیگار را اول می خری بعد می کشی ؛ هندوانه رو اول می کشی بعد می خری ! گفت پَ خانواده چی ؟؟! گفتم سلام می رسونن خدمت شما!!!

 چنان این بهم ریخته بود ها! این دخترا هم ما بشون گفته بودیم         ، گفتم پشت هر چیزی بزنین زیر خنده که ..! بساطی بود! بعد گفت ببین من کم کم حالم داره چیز می شه.. این چرندیات رو .. سوال درست کن اصلا نمی خواد بری تو این وادیا!  گفت سوال علمی کن و الا جوابت نمی دم!

 چند دقیقه بعد تو اون آخرین تایم کلاس ! گفتم استاد معضرت می خوام یه کتابی بود به نام حیاط ، پیدایش و منشاء آن ماله ای او اوپارین بود!  توضیح داده که یک جانوری ماله زمان های قدیم ، پرواز می کرده بعد از سنگ تغذیه می کرده! زیر زمین هم استراحت می کرده ! این اسم علمیش؟؟؟ً  گفت ها ! ها! این سوال ، سوال جالبیه ! ماله دوره ی آرکئوزوییکه ؟ اگه آرکئوزوئیکه آرکئو پتریکسه دیگه! گفتم نه استاد! گفت ماله پالائوزوئیکه گفتم نه گفت سنوزوئیکه؟

گفتم نه! گفت پروتوزوئیکه گفتم نه! گفت و گفت و گفت ! گفت خوب این اسم علمیش چیه!

گفتم استاد نوشته بود پرنده ی سنگ خوار زیر زمینی!! گفت بی  مزه!!! 

تو آخرین لحظه گفتم استاد یه سوال ؟ ! گفت تو دیگه دیگه اصلا حق سوال نداری!  گقتم استاد 1 سوال گفت بپرس!

  گفتم استاد تو همین کتابه نوشته که اگر زمین سوراخ بشه ؛ یه تونلی در زمین زده بشه! بعد ما یه سنگی رو رها کنیم توی دهانه ی این تونل ! پرسیده بود خانم اوپارین که آیا این سنگ از اون سر این تنل ؛ از اون سر کره ی زمین در میاد یعنی اگه ما کره ی زمین رو سوراخ کنیم این سنگ رو توش رها  کنیم! گفت اینو میگن سوال علمی ! گچ رو برداشت فرمول جاذبه پی سینوس آلفا شروع کرد راجع به جاذبه صحبت کردن! گفت طبق بر آوردهای من خلاصه این سنگ موقعی که رد میشه!    از اون منطقه لایه ی اول و جبّه و اینا که رد می شه! حالت بالانسینگ داره کاملا بالا و پایین می شه! بعد به شتاب برمیگرده بالا ! درسته؟

گفتم نه استاد ! البته نظر من هم همینه ! منتها توضیح داده بود که قبل از این که این سنگ برگرده همون پرنده ی سنگ خوار زیر زمینی سنگ رو ...  گفت برو بیرون برو بیرون !!!

دو سه روز بعد منو دید توی چمن دانشگاه گفت انوشه تو ممکنه بگی اون اراجیفو اون روز از کجا آوردی  گفتم استاد امکان ممکن بودنش هست البته نه در تمام همیشه بلکه در بعضی از گاهی وقتها که اونم فرقه اختلافشون را نمی توان قادر بود تشخیص داد گفت برو برو برو..

 

نکند عکس شهدا را ببینیم و عکس شهدا عمل کنیم!

IMPOSSIBLE      = I   M   POSSIBLE  

 

فروردین

به هر قیمتی زندگی نکن با قیمت زندگی کن.

خطر تأخیر در تصمیم گیری به مراتب از خطر یک تصمیم اشتباه بالاتر است.

اردیبهشت

از کودکی فال فروش پرسیدم چه میکنی؟گفت به آنان که در دیروز خود درمانده اند فردا را میفروشم.

یک ابله تحصیل کرده از یک ابله بی سواد به مراتب ابله تر است.

خرداد

قدرت برای مردان عین جذابیت و جذابیت برای زنان عین قدرت است.

دل بستن مثل پرتاب سنگ است در دریا دل کندن مثل پیداکردن همان سنگ است از دریا.

تیر

ذهن دانشجو مثل چتر نجات میمونه زمانی خوب عمل میکنه که کاملا باز شده باشه.

کسانی که در مسیر غلطی گام درستی برمیدارند به مراتب سریع ترازکسانی که در مسیر درستی گام غلطی برمیدارند به مقصد میرسند.

مرداد

از زندگی هر چه که لیاقتش را داری به تو میرسد نه هر چه که آرزویش را داری .

دریای آرام از کسی ناخدای قهرمان نمیسازد.

شهریور

عشق حادثه ای است که انسان های بزرگ را متعالی و انسان های کوچک را متلاشی میکند.

قدرت عشق در پیوند دادن تفاوت ها است و معجزه اش ندیدن کمبود ها است.

مهر

اگر میخواهی بزرگنرین باشی باید آرام ترین باشی.

برای ناخدایی که به بندر مقصد نمی اندیشد هیچ بادی موافق نیست.

آبان

آنقدر به دنبال مفقود نگرد که موجود را هم  از دست بدهید.

همواره در زندگی مواظب سه چیز باش: 

در تنهایی مواظب افکارت  در خانواده مواظب رفتارت    در جامعه مواظب گفتارت.

آذر

هر مردی می تونه داماد بشه اما لزوما هر دامادی مرد نیست.

با مردم زندگی کن اما برای مردم زندگی نکن.

دی

ای بشر بدان که بین هزاران دیروز و هزاران فردا تو فقط یک امروز داری آن را از دست نده هرگز نگرانی امروزت مشکل فردای تو را حل نمی کند فقط شادی امروزت را از بین میبرد.

آن چنان باش که یک عمر بودن با تو یک لحظه جلوه کند و یک  لحظه بی تو بودن یک عمر جلوه کند.

بهمن

بزرگترین خیانت در خانواده شکستن غرور مرد وشکستن قلب زن است.

ای انسان بدان که شب دراز است با خوابت آن را کوتاه نکن و بدان که روز روشن است با گناهانت آن را تیره و تار نکن.

اسفند

در جستجوی شادی ها باش زیرا غم ها خودشان پیدایت می کنند.

به همه لبخند بزن اما فقط با یک نفر بخند همه را دوست داشته باش اما فقط عاشق یک نفر باش همه را در قلبت جای بده اما قلب خودت فقط مال یک نفر باشد.

 

 

چون شود اندیشه ی قومی خراب

ناصره گردد به دستش سیب ناب

می رد اندر سینه اش قلب سلیم

در نگاه او کج آید مستقیم

پس نخستین بایدش تطهیر فکر

بعد از آن آسان شود تعمیر فکر

 

بعضی از آدم ها دیر رسند

بعضی از آدم ها زود رسند

بعضی از  آدم ها نا رسند

نترس از اینکه زندگیت روزی به پایان برسد ، از این بترس که اصلا شروع نشود.

 

کمی از قاشق چایخوری بزرگتر بودم . نقره گون و شیرین. نه اسم درختان حیاطمان را می دانستم و نه زیبایی ماه را می توانستم اندازه بگیرم. دلم می خواست ستاره ها را زیر بالشم بگذارم و ابرها را در پیراهنم پنهان کنم . چه شبها که چشم براه ستاره ها می دوختم تا شهابی از کنار خوابم بگذرد...

کمی شبیه رودها بودم ، مدام راه می رفتم و با آوازهایم سنگها را از سر راه برمیداشتم و قلبم را بسوی ماهیها پرتاب می کردم. کمی شبیه روزها بودم ، آفتابی در سینه ام می درخشید و نسیم خنکی در انگشتهایم جریان داشت.

وقتی بر ششمین پلکان زندگی ام ایستادم ، تو را دیدم . مادرم می گفت : باید تو را دوست داشته باشم. چون تو مرا با الفبای دوست داشتن آشنا خواهی کرد. و بدین سان من به مدرسه آمدم و تو شکل مهربانی و ایمان را در دفترچه کوچکم کشیدی . دستهایم را تا شکوفانه های

نارنج امتداد دادی و آسمان را بر نیمکت کهنه ی کلاس نشاندی.  و اینک  برسی و چندمین پلکان زندگی ایستاده ام ، بی آنکه دمی اولین مداد خود را فراموش کرده باشم و اولین کلمه ای را که نوشتم((آب)).

نمی دانم آیا اکنون که این سطور را به یاد دستهای خوب تو سیاه می کنم به خاطره های نا مکرر پیوسته ای یا هنوز باغهای مومن را به نفسی معطر می کنی.

کاش باشی و این کلمه های رنگ پریده . اما عاشق را بخوانی . کاش می توانستم دوباره پشت یک میز  چرک مرده بنشینم و تو زندگی را برایم بخش کنی. و برایم بگویی که سارا حتما انار دارد و بابا حتما آنقدر قدرت دارد که نان بدهد.

کاش مرا از کویر ترک خورده گناهان رنگارنگ به اشارتی بیرون می آوردی و زمزمه می کردی : باز باران با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه ....

کاش مرا جریمه میکردی و میگفتی ، وقتی شب متراکم  می شود از روی کلمه ایمان صد بار بنویسم ....

  از کتاب چی...!؟ نوشته دکتر سید محمود انوشه

 

 

 

 

من معترضم ، من معترضم به اینکه در زمانه ای متولد شده ایم که آخرالزمان لقب گرفته 

که گمراهی زیاد است که نور کم که رنگ ها بی رنگندمن معترضم،به اینکه آنقدر کوچکم که گم شده ام در زندگی روزمره که شلوغی های پی در پی غافلم کرده که دلمشغولی ها محاصره که چشمانم گرفته انگار.

من معترضم،به چشمانم که در حدقه کوچکشان دودو می کنند،همه را میبینند می فهمند جز آن که را باید ،جز آن راه که باید،که چشمانم سالهاست غبار گرفته اند...من معترضم،به غبار ها که همه مان را محروم کرده اند از لذت واقعی ،خروارها غبار انگار لایه کرده اند میان چشم ها و خورشید ،چه قدر فاصله دارد این چشمها تا خورشید من معترضم نه به خورشید،نه به زمانه نه به زمان،من معترضم به خودم ،به چشمان غبار گرفته ،به دقیقه های شلوغ،به دلمشغولی های روزمره به بی رنگی های خاکستری ،به خودم که تورا فراموش کرده ام.

که اسمم را گذاشته ام منتظر ... اما... اما از انتظار تنها تحمل زمانه اش را یاد گرفته ام، من اعتراضم از لحظه لحظه های غفلت است... که یک بار-حتی زل نزده ام به در،ملتمسانه نخواسته ام که چار چوب در ،لحظه ای ،حضورت را قاب بگیرد.من معترضم به من که در زندان تنگ کلمات محبوس شده نمیتواند-یکبار ،سر بالا بیاورد دست ها را بالا بگیرد و فریاد بزند:

"خدا کند که بیایی...."

من این بار صمیمانه ،معترضم که طاقتم طاق نشده ، که دور می بینم آیینه را.

من این بار با در ماندگی ،معترضم که حتی برای انتخاب یک تیتر ساده باری من وامانده ام ،نمی دانم بگویم.

"ای پاسخ نجیب "امن یجیب ها...

یا بنویسم :"ما هیچ، ما نگاه"من هیچ نمی دانم که چه عنوانی شایستگی آن را دارد که بار سنگین چنین مسئولیتی را به دوش بکشد

من شکایت دارم از نفس که بی تو بالا می آید ولی به غزل می آوریزد....

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران....

 

 

 

هروئین   تراک اعتیاد از دکتر انوشه

هر عملی تحت سه پارامتر تکرار، زمان ، اراده میشود عادت؛

هر عادتی تحت تکرار، زمان و اراده میشود ملکه؛

هرملکه ای تحت تکرار ، زمان و اراده میشود هویت؛

و هر هویتی تحت زمان ، تکرار ، اراده میشود طبیعت و شخصیت هر فرد.

تمام روانشناسان عالم رو جمع کنی ، تا قبل از تبدیل صفتی  به ملکه می توانند صفت رو از فرد سلب کنند. اگر ملکه شد هویت آسمان به زمین بیاد دیگه نمیشه .  امری قریب به محااله   نه اینکه محاله ، قریب به محال

تمام مواد مخدر به زمان نیاز دارند تا این چرخه را  پشت سر بزارند .   عمل عادت  ملکه  هویت طبیعت     همه ی مواد مخدر الا هروئین   الا هروئین

هروئینی بعد از 5 بار مصرف از نظر ما دیگه مرده دیگه مرده به حساب می آید.   چون به چیزی دست پیدا میکنه که هیچ ماده ی مخدر دیگری اون حال رو نمیده  به هیچ کس

خدا نکند خدا نکند

خدا نکند

خدا نکند

 آن روز یا لحظه یا کسی مبتلا به یک بار مصرف این ماده بشود. البته به لطف خداوند بار اولش یک مقداری تحول ایجاد میکنه حتی یک مقدار چندش  ولی به بار دوم که کشیده میشه دیگه رفته دیگه برگشت نداره

شما با هروئینی ها موقعی که مصاحبه می کنی .حرفهای عجیبی می زنند. اینها شوخی بردار نیست .  این شخصیت ها را همین طوری نگاشون نکنین .  نگاه نکنین  که ما صد ها بار شاهد بودیم به اینکه یک فرد هروئینی  ناموسش در کنار کس دیگه ای داشت زنا می کرد و خودش اون گوشه مشغول کار بود و موقعی که بش میگفتن این صحنه ی چیه ؟   میگفت : چی چیه ؟ خوب یعنی چی ؟ نمیفهمید . چرا نمی فهمید ؟ آیا عمل رو نمی فهمه ، حس رو نداره ، یا چیز دیگه ای هست ؟ نشئه گی ،لذت لذت لذت ما حدود چهار و نیم ساعت فیلم تهیه کردیم از افراد هروئینی چه در موقع مصرف ، چه بعد از مصرف .   به درجه ای از عرفان ، عرفان توهمی ، به درجه ای از عرفان توهمی می رسند که به جرات می تونم بگم شاید در عرفان عملی بسیار بسیار بسیار باید کار کرد عارف بود تا به این حس این حال این کلمات رسید .   تمام مصرف کنندگان مواد مخدر جمعی کشند جز هروئینی ها همه دوست دارند با رفقاشون بکشن . فقط هروئینی ها می خوان تنها باشن . به گونه ای تنها که می خواند یک کتی هم بندازند روی سرشون و برن. گاهی اونقدر زل می زنند به همین کاغذ و میرن تو حقیقت این کاغذ  . و زمانی که شما به اینها می گین چه لذتی در این دنیا وجود داره! که همپایی کنه   هم ترازی کنه ، هم سطحی کنه با اون ، هیچ لذتی را براشون مثال ندارن!!

از لذت از نشئگی ؟

 از عرفان  عرفانی که ایجاد میکنه شما موقعی که با یک هروئینی صحبت می کنید از آفتاب یا از نور یا از دیوار به گونه ای برات حرف میزنه که می فهمی بذات کلمه داره وارد میشه منتها اون نمیدونه که نقد قیمت این توهمی که اینطور عارفانه داره بدستش میاره نقد قیمت این توهم دقیقا برابر است با تمامی این عمر و جسمیتی که به آتش کشیده بسیار بودن از دوستان من همکارا اساتید دانشگاه کسانی که واقعا می خواستند برسند به این درجه از این حال دست پیدا کنند اما شاهد بودند کسی که  وارد مصرف  دوم هروئین میشه دیگه رفته دیگه مرده بحساب میاد .

ما یه عوارضی رو داریم میگیم اصتلاحا ریورسیبلن بعضی از عوارض ایریورسیبلن بعضی بازگشت پذیرند بعضی ها غیر قابل بازگشت اند . این ها غیر قابل باز گشتند

بسیار بسیار بسیار بسیار نسبت به هروئین حساس باشید جایی اسمش رو میشنوید از کسی !

 داستانش با کوکائین ، تریاک ، ال اس دی ، عجوزه ، کراک ، فرق می کنه با تمام مواد مخدری که تا بحال اسمش رو شنیدی فرق می کنه

داستانش با تمام مواد مخدر فرق میکنه

علتش اینه که این ماده با فرد ارتباط روحی برقرار میکنه

بحث توی لذت جسم نیست

عقلانیت چیه  ؟ فرد اصلا میره توی ماوراء میکنه از زمین

همین هروئینی رو شما کنار آبی درختی دیواری آقا تو زندان  اینو نگه دارید این همین طور به این دیوار زل می زنه زل می زنه و آنچنان این صیل عارفانه و نشئگی خودش رو دنبال می کنه هیچ چیز جز این نمی خواد.

تریاک این طور نیست . عقلانیت فرد سر جاشه   اولین چیزی که بعد از تریاک می خواد  نیاز جنسی.

مزه برای هروئینی ها سیگاره .

  

 

 

anoosheh.m@gmail.com

www.drmanooshe.blogfa.com

 
الهی قمشه ای:

دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آی آری سخن عشق نشانی دارد.

درس بگیر

از شیطان : من نگو

از آدم : توبه کن

از نوح : 900 سال دعوت کرد و همیشه با ملامت روبرو شد . پایدار باش. استقامت داشته باش.

از ابراهیم : من از چیز هایی که افول می کنند خوشم نمیاد .

از یوسف : گذشت داشته باش .  برادراش را بخشید .

از داوود : عشق 100% . 99 تا زن داشته یکی دیگه رو هم دوست داشته . مولانا میگه خوب کاری می کرده عشق باید 100% باشه . کل رو بخواه .  تو نمی فهمی یعنی چی ! مولانا میفهمه .   عشق مجازی نه طمع.

از سلیمان : همه ی دیو ها در خدمت بگیر . مثلا خشم  خیلی قویه  خوب اونو صرف خوبی کن  . دیو ها نیروهای سر کشی هستند که مهار نشدند . اگر مهار شوند خوب می شوند.  شهوت خوبه اگه مهار بشه  .خدا چیز بد نمی آفرینه  .  ولی وقتی که دیو حاکم بشه شهوت تمام قوا رو به فساد می کشونه  .  تا زمانی خوبه که تو حاکم اون باشی.

از حضرت موسی : مبارزه با فرعون .   فرعون درون. ادعای خدایی می کنه = فرعون .   خدای آدم اونیه که تو خودت قربانی اون می کنی. سرتو در مقابل اون میاری پایین .  حالا پول می تونه باشه ...   اون عصای الهی رو بر سر فرعون بزن و غرق دریاش کن .

از عیسی : عشق و حرکت به سمت آسمان البته نه تا آسمان 4

از حضرت پیامبر اکرم : آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری.   معراج یاد بگیری = نماز .   جهنم : پایین

یاد بگیر که از این دنیا بریم یه جایی که بشه نفس بکشی.   شخصی در دنیا رسید به درویشی. پرسید  در چه حالی گفت در تنگنایم . گفت بیابون به این بزرگی . گفت اگه بزرگ بود تو اینجا چی کار می کردی . اونجا مثل یک شهریه که دو نفر از یک خیابان رد نمی شوند. تصور کن !

به معراج بر آیید = نپرسید کِی بوده . بپرسید چه جوری میشه رفت !

از علی آموز اخلاص عمل .  من فقط ماله تو هستم خدا !

 

از حسین : همه چیز رو فدای اون کن .

 

 

 

 

داستان الهی قمشه ای : در سن 1.5 سالگی از زبان پدر

داد مرا واحد یکتای من                    خوش پسری انجمن آرای من

در ورق دفتر نام و نشان                 نام حسین آمدش از آسمان

شاخه گلی بر شده یک سال و نیم       سخت به تقدیر قضا شد صغیم

وا نشده غنچه ی خوش بوی او          زرد شد از درد گل روی او

گاه بنالید و گهی خواب کرد              گه به اشاره طلب آب کرد

دائمش از شعله ی تب ناله بود           جان مرا شعله ی جواله بود

بیشترین غصه مرا سوخت جان        کش نبود از درد زبان بیان (لا اقل کاش میتونست بگه من چمه مثلا. چون بچه یه سال و نیم حرف نمیزنه هنوز)

کاش زبان داشت که از درد خویش     کرد بیان حال رخ زرد خویش

تا خبر یاس طبیب بدن                    شعله ی غم زد به تن جان من ( طبیب آوردند گفت منو بر سر مرده آوردید ! امشب دفنش می کنید یا فردا صبح . بعد ایشون فرمودند که )

خواست خزان زود وزد بر گلم          برکف تاراج نهد سنبلم

نو گل جانم جبروتی کند                  نو گل باغم ملکوتی کند

لیک نگارنده ی لوح قضا                محو کرم کرد خط امتداد

لطف حقم نیک سرانجام کرد            بر دلم این واقعه الهام کرد

عهد نمودم که گر این طفل ناز           باز رهد زین مرض جان گداز

قصه ی سلطان شهیدان دین              نظم کنم نقد چو در صمیم

باری از آن عهد به خاطر رسید         ( وقتی این نذر رو کردم خود این نذر باعث شد که به فکر آب بیفتم بی اختیار ، گفتم حالا یه کم آب بیاریم . اتفاقا من داشتم از تشنگی می مردم . دکتر گفته بود آب ندید . آخه اون موقع نمی دونستند که یه بیماری هست که آب بدن تمام میشه و)

باری از آن عهد به خاطر رسید         تشنگی کودک شاه شهید

با دل خود گفتم اگر طفل من              تا به صحر جان نبرد زین نهن

به که هم از سوز و طب و التهاب       جان ندهد تشنه لب و جان کباب

یک دو سه قطره که ز آب زلال        ریختمش در دهن آن خسته حال

بر سر هوش آمد و فریاد کرد            اندکی از غصه دلم شاد کرد

طفل که از ضعف حیاتی نداشت        وز خطر مرگ نجاتی نداشت

آب طلب کرد و بسی نوش کرد          مرگ چو گویی که فراموش کرد

مادر گریان به اتاق دگر  (چون معمولا مادر هابالاسر جون کندن بچه ها نمیشینن اون لحظه های آخر رو میرن

مادر گریان به اتاق دگر با دل ناشاد به فریاد بود  منتظر ضربت صیاد بود

ناله ی آن طفل چو بشنید زار            آمد و بگرفت سرش در کنار

بر دهنش مام چو پستان نهاد                         شیر بنوشید و دلی کرد شاد

آب خوش و شیر مکیدن گرفت          عقل از آن واقعه شد در شگفت

بله این داستان روبعد ایشون به نظم وفا کردند و این نغمه ی حسینی رو که یک دوره داستان زندگی حضرت سید الشهدا است به نظم گفتند و چه لطائفی در این داستان هست .

به خصوص اونجا که در اون دِیر راهب که سر رو گذاشته اون راهب و سوال می کنه که :

کیستی ای سرو خدا کیستی؟                         کیستی ار عی سی ما نیستی؟

طایر لا هوت برم راهبا                   هدیه ی عشق است سرم راهبا

 

ای فلک امشب شب عاشور ماست      تاب مکن گر بدلت شور ماست

شب نه که آرایش روز الست             ساقی محفل ز می عشق مست

شب نه که معراج گه مصطفی           لی لی اسرار سپاه وفا

کرد به حیرت که چه غوغاست این     شام و یا محشر کبری است این

مشتری امشب طلب دل کند               منطقه ی لعل هم عایل کند

 

در نمام خم ابروی تو با یاد آید         حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

کتاب شازده کوچولو خیلی باحاله !!

 

هدف از آموزش و پرورش و دانشگاه این است که یاد بگیریم که چگونه یاد بگیریم. تا آخر عمر .

شجاعت یعنی این !

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

”شجاعت یعنی چه؟”

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :

” شجاعت یعنی این ”

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و
همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
.
.
.
.
!!!دکتر شریعتی!!!
 
 

الهی قمشه ای

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل  از این که سخنی درباره ی لطایف بسم الله و برکات و ظرائفی که خداوند در این آیه مبارکه قرار داده سلام بکنم خدمت همه ی دوستان همه ی دانشجویان . شما گنج هستید چرا همه پادشاه همه ثروتمند ثروتتون چی شما ؟

طلب

من می خوام هیچ ثروتی بالا تر از من می خوام نیست من طالبم  نقد طلب کف دست شماست تمام ثروت ما اصلا غیر از این نیست

هیچ کس غیر از طلب هیچ ثروتی نداره  یا ایها الناس انتم الفقرا  پس این ثروتی که ما می گیم چیه ؟  همان فقر ماست .

 همین خواستن من فقیرم  ذکاتم ده که مسکین و فقیرم قماش (اسباب اثاثه) هستی ما را به ناز خویش بسوز 

که آن ذکات لطیفت نسیب مسکین است

مسکین یعنی چی ؟ یعنی من دستم درازه . لا املک الا دعا   فقط دعا رو بلدم . چیز دیگه ای ندارم . شما چیز دیگه ای داری ؟!

اگر در تمام وجود خودتون بگردید یک ذره ثروت پیدا نمی کنید غیر از خواستن

شما چیزی ندارید ما نبودیم و تقاضامان نبود ما نمی دونیستیم که تقاضا بکنیم اصلا حتی تقاضا کردن رو ما نداشتیم طلبم او به ما داد .   هم طلب از توست هم آن نیکویی             ما کی محبت تویی آخر تویی

ما اصلا نمی دونستیم وقتی می خوایم بیایم اینجا بگیم چشم به ما بده گوش به ما بده ما اصلا نمی دونستیم چشم چیه گوش چیه

پس اول اولین ثروتی که به ما دادند طلب بود که ما را خواهنده کردند ما را جوینده کردند ما را مشتاق کردند گفتند که تو بخواه

چقدر می خوای ؟ شیر می خوای اول شیر بهت می دیم

بعد به تدریج غذا های دیگه برات فراهم می کنیم

این انگور رو ببین فکر نکن این همین طوری از خاک بیرون اومده  چون تو قرار بوده بیای اینو درست مطابق ذائقه ی تو درست کردم حظ  بکنی انجیر برات درست کردم اینارم بخور

همین طور این طلبت زیاد می شه

هر چی طلبت زیاد تر بشه آدم میره جلو تر اگه گفت بسه مونه همین

گاو و گوسفند به یک علوفه ای اکتفا می کنند یه جایی دیگه آخرین حد نیازشون اینه که یه جایی باشه علف راحتی باشه همه بخورن .   3: 11    تراک عشق و جا

 
 

رسم محبت از درخت بیاموز که سایه اش را حتی از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد.

 

صبر   دقت   علم     اگه هر سه با هم باشه  چی میشه !  عالی !

 

 

«ازجمادی مُردّم ونامی شدم
وزنما مُردّم ز حیوان سر زدم

مُردّم ازحیوانی وآدم شدم
پس چه ترسم کی زمُردّن کم شدم

حمله دیگر بمیرم ازبشر
تا برآرم ازملایک بال وپر    

 

  کتاب کیمیا گر عالی است !  حتما بخونید البته کتاب صوتی اون هم هست که آقای نامجو خونده اند با آهنگ و ..  عالی     همچنین کتاب صوتی نامه های عاشقانه ی یک پیامبر از جبران خلیل جبران .  

Knowledge is the key to the futureسلام

عشق حدود ۴۰۰۰ کیلو کالزی انرژی مصرف می کنه !   خوبه بدونی با ۲۰۰۰ کیلو کالری میشه ۱ پیکان ساخت.!!!!!!

 

IPRS   = Inter personal relationship system   تاثیر متقابل اشخاص   که هر انسانی باید بداند ولی فقط چند درصد می دونند.

معده ۱۱۰۰ سی سی گنجایش دارد.

 

 

www.drmanooshe.blogfa.com

 

 

 اینم شعر شهر یار که دکتر در سفر یزد یادش رفته بود.

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم تمام روح و اعضا را
هر آنکه چیزی می بخشد ز ملک خویش می بخشد
نه چون صائب که می بخشد دل و دین و سر وپا را
دل و دین و سر پا را ز بهر گور می بخشند
نه از بهر ترک شیرازی که شور افکند در دلها 

 

  یه روز 2 تا تهرانی و 2 تا اصفهانی   می خوان برن تبریز مسابقه  فوتبال ببینن قرار میشه با قطار برن تهرانی ها 2تاییشون 2 تابلیط می خرن ولی اصفهانی ها 2 تایی 1 بلیط می خرن تهرانی ها میگن میخوایید چی کار کنید می گه صبر کنید و ببینید.

 سوار می شن و می رن وقتی بلیط جمع کن میاد اصفهانی ها پا میشن می رن تو دستشویی قایم می شن و وقتی بلیط جمع کن در می زنه یک دست میاد بیرون و یک بلیط و وقتی رفت میان تو کابین می شینن سر جا شون

می رن تبریز و متاسفانه تیم تهرانی ها می بازه تهرانی ها تصمیم می گیرن 2 نفری 1 بلیط بخرن  ولی اصفهانی ها هیچی بلیط نمی خرن تهرانی ها می گن اینبار می خوایید چی کار کنید می گن صبر کنید ببینید  وقتی بلیط جمع کن میاد  تهرانی ها پا می شن میرن تو دستشویی قایم  میشن  بعد  اصفهانی ها می رن در می زنن یک دست میاد بیرون و یک بلیط  میگیرن و می رن تو دستشویی کناری

 

اگر پوست میوه ی پرتقال را ازش بگیری بعد از 3 دقیقه فساد پذیریش اغاز میشه گردو به دلیل محتوات غنایی پروتین است که اون پوسته ی سفت را داره حجاب به این دلیله که محتویات درونی تو غنی است و باید محفوظ بماند   این ساده ترین پیام طبیعت به توی انسانه !!

جمله باید اثر داشته باشه 

 فقط وقتی مجاز به امر به  معروف و نهی از منکری که  تاثیر  داشته باشد

این جمله جا خالی بود و دکتر یه سی دی بهشت با سند منگوله دار برای جوابش  جایزه داد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 0:1  توسط  

( دنیای فعلی ما نیاز بیشتری به شریعتی ها و بهشتی ها دارد )

دور نمای عمر!
طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان.
پوچ و بس تند چونان باد دمان .
همه تقصیر من است ، اینکه خود میدانم ،که نکردم فکری ،که تعمق ننموذم روزی ،
ساعتی یا آنی که چه سان میگذرد عمر گران !

کودکی رفت به بازی ،فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات .
همه گفتند کنون تا بچه است ،بگذارید بخندد شادان ،که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن.
من نپرسیدم هیچ ،که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟
نتوان فارغ و آسوده زغم همه شادی دیدن ،همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن ،سر هر بام که شد خوابیدن .
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن ؟

هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟بعد از این چند صباح ،به کجا باید رفت به چه سان باید رفت ؟
با کدامین توشه سفر باید رفت؟

نوجوانی سپرس گشت،به بازی به فراغت ، به نشاط، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات .
بعد از این باز نفهمیدم هیچ ،که چه سان دی بگذشت.
لیک گفتند ،که جوان است هنوز ،بگذارید جوانی بکند ،بهره از عمر برد ،کامروایی بکند.
بگذارید که خوش باشد و مست ،بعد از باز ورا عمری هست.

یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر فردا بکند.
دیگری آوا داد که چو فردا بشود ،فکر فردا بکند.
دیگری گفت :همانطور که رفت دیروزش ،بگذرد امروزش ،بگذرد فردایش .
با همه این احوال ،من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت ونیروی عظیم به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر ،نه تعمق ، نه اندیشه دمی،عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی.
چه توانی که ز کف دادم مفت . من نفهمیدم وکس مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب ،می توانست مرا تا به خدا پیش برد.
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات .
آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه راهنمایم بودند.
عمرشان طی می گشت ،بی خود و بیهوده و مرا میگفتند که چو آنان باشم .
چو آنان دایم فکر خوردن باشم ،فکر گشتن ،فکر تامین معاش ،فکر ثروت باشم .
کس مرا هیچ نگفت ،زندگی خوردن نیست ،زندگی ثروت نیست ،زندگی داشتن همسر نیست ،زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست.
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم.

حال من می فهمم ،هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم ،پای از بند هواها گسلم ،پای در راه حقایق بنهم ،با دلی آسوده ،فارغ از شهوت و آزو حسد و کینه و بخل ، مملو از عشق و جوانمردی و زهد،در ره کشف حقایق کوشم.
شربت جرات وامید وشهامت نوشم.
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم .
ره حق پویم وحق گویم حق جویم و پس حق گویم.
آنچه آموخته ام بر دگران گویم با شعله خویش .
ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم.
من شدم خلق که مثمر باشم .
نه چنین زائد بی جوش و خروش.
عمر بر باد و به حسرت خاموش .
ای صد افسوس ،که چون عمر گذشت ،معنی اش فهمیدم.
حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم ،به چه ترتیب گذشت.

 

عشق در ترس و بیم بوجود می آید و در آزادی شکفته می شود. ژاراد بوار

چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی :  (( مثل من رفتار کن )). گانت

 چشم به جایی که نمیخواهد میرود اما اختیار در دستان توست .  مثل افریقایی

 هر که ناموخت از گژذشت روزگار ***** هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

 ثمره جهالت خجالت است و نتیجه غضب ندامت.

 از جدایی بگذر و مانوس باش ********  قطره گی بگذار و اقیانوس باش

جز براه یکدلی سالک مباش ********* محو یکتایی شو و مشرک مباش

 بد خواه کسان هیچ به مقصد نرسد******* یک بد نکند تا بخودش صد نرسد

من نیک تو خواهم و تو بد من ******** تو نیک نبینی و به من بد نرسد          خیام نیشابوری

 پس جمله بدانید که در عالم پاداش ***** آنها که درین راه بدادیم بریدیم

دادند مجازات ببندی که گشادیم *****کردند مکافات برنجی که کشیدیم

ما را همه مقصود ببخشایش حق بود **** المنة لله که به مقصود رسیدیم

   ادیبی از عالمی پرسید :

 ای رهبر خلق ، مرا راه نما ***** وز حرف جوابت ، در مشکل بگشا

گویند خدا بود و دگر هیچ نبود **** گر هیچ نبوده است خدا بود کجا ؟

 از عالم جواب آمد :

 از مذهب و ملت خبری نیست ترا ****** می دان تو یقین که لا مکان است خدا

کیفیت حق ز من چه می پرسی تو ***** جان در تن توست گو کجا دارد جا‌؟

 تمدن در کشور های جهان مراحل زیر را پیموده است :

از اسارت به طرف ایمان

از ایمان به  شجاعت

از شجاعت به ازادی

از آزادی به فراوانی

از فراوانی به خود خواهی

از خود خواهی به بله قربان گویی

از بله قربان گویی به بی رگی

از بی رگی به از کف رفتن استقلال

و از کف رفتن استقلال به اسارت

*******کتاب تاریخ تمدن های جهان********

 مرد خردمند هنرپیشه را ******* عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموختن ******  در دگری تجربه بردن به کار

 شرط یاری نیست با یک یار دو دلبر داشتن  ***  یا ز دلبر یا ز دل باید که دل برداشتن

 خوشبختی ما در این است که به بدبختی عادت کردیم .   دکتر انوشه

 عیب است بزرگ بر کشیدن خود را ***** از جمله ی خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت ******   دیدن همه کس را ندیدن خود را

 سخن در تندرستی تندرست است**** که در سستی همه تدبیر سست است

نشاید کرد خود را چاره ی کار ****** که بیمارست رای مرد بیمار           نظامی

 جوانی اشتباه است ، میانسالی مبارزه با این اشتباه و پیری پشیمانی از این مبارزه .    دیسرایلی

 تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را *****  چه سود از زندگانی ؟ چون تبه کردم جوانی را      یغمایی

 جوانی گفت پیری راچه تدبیر                که یار از من گریزد چون شوم پیر

جوایش گفت پیر نغز گفتار                   که در پیری تو هم بگریزی از یار

 خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده              که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

دریغ فرّ جوانی ، دریغ عمر لطیف                  دریغ صورت نیکو ، دریغ حُسن جمال

کجا شد آن همه خوبی ؟ کجا شد آن همه عشق      کجا شد آن همه نیرو ؟ کجا شد آن همه حال

 صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم                 روزی که رسیدیم به ایام جوانی

 عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود                نوبت پیری رسید صد غم دیگر فزود

 تا ز نیاز ما به ناز تو جوانی داده ایم                دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟‌

 از گناه تنفر داشته باش نه از گناه کار. گاندی

 ندانی و ندانی که ندانی و نخواهی که بدانی که ندانی

 یک ابله تحصیل کرده از یک ابله بی سواد ابله تر است .

 کسی را که عادت بود راستی                        خطا گرکند در گذارند از او

و گر نامور شد به ناراستی                           دگر امت باور ندارد از او

 هر که گفتارش دروغ است ای پسر         کجرو است و بی فروغ و بی بصر

ذوق مستی را نباید خورد دروغ             جمله سر تا پاش لاف است  دروغ

 گر راست سخن گویی و در بند بمانی       به زانکه دروغت دهد از بند رهایی

 من چه گویم یک رگم هوشیار نیست        شرح آن یاری که او را یار نیست

 نگهبان سرت گشته است اسرار              اگر سر بایدت رو سر نگه دار

زبان در بسته بهتر سر نهفته                 نماند سر چو شد اسرار گفته

 آن شنیدم که گفت دمسازی                   با رفیقی از آن خود ، رازی

گفت این رازی نگویی باز                   گفت من که شنیده ام زتو راز

شرری بود در هوا افسرد                    در تو زاد این زمان و در من مرد

 غلامی با طبق می رفت خاموش            طبق را سر بپوشیده به سر پوش

یکی گفتش چه داری بر طبق تو ؟           مکن کژی بگو بامن به حق تو

غلامش گفت ای سرگشته خاموش           چرا پوشیده اند این را بسر پوش

ز روی عقل اگر بایستی این راز            که تو دانسته بودی می شدی باز

 شیخ ابو سعید روزی به هنگام خزان به درختی نگاه کرد که برگهایش زرد شده بود، گفت :

ترا روی زرد و مرا روی زرد              تو از مهر ماه و من از مهر ماه

 زبان استخوان ندارد ولی به آسانی استخوان می شکند .

بسم الله الرحمن الرحیم
 ب س م ا ل له ا لرحمن الرحی م = سلام     

یک شب به یادماندنی با دکتر سید محمود انوشه در زنجان
دكتر سید محمود انوشه، سخنرانی حاذق و با كمالات است كه كمتر كسی است كه سخنرانی های با طراوت و جوان ‍‍‍پسندانه ی  او را نشنیده باشد و یا در موبایل خود، كلیپ های تصویری یا صوتی از او نداشته باشد.
طبق برنامه، قرار بود كه مراسم از ساعت 19 لغایت 23 در سالن آمفی تئاتر دانشكده ی داروسازی برگزار شود، اما بازهم بر اثرعدم هماهنگی و برنامه ریزی درست ، پس از اینكه دانشجویان با 2ساعت معطلی در سالن اجتماعات كوچك دانشكده داروسازی برای خود جایی دست وپا كرده بودند، با اعلام یكی از مسئولین برگزاری حدود ساعت 19، مكان سخنرانی به دلیل ازدحام جمعیت و دانشجویان سرپای بسیار،از سالن اجتماعات دانشكده به مجتمع بین المللی روزبه انتقال یافت. دانشجویان معترض و ناراحت از این عدم ناهماهنگی با اعتراض به سمت مجتمع روزبه حركت كردند، اما آنجا هم با درهای بسته سالن روزبه مواجه شدند. پس از 10دقیقه معطلی و با تلاش های دوستان خوب ما در بسیج دانشگاه و آقایان مهندس بیگی و مهندس عابدینی، درهای سالن باز شد و دانشجویان با ... وارد سالن شدند، پس از قرائت قرآن و صحبت های مجری برنامه؛ دكتر انوشه به مدت 200 دقیقه برای دانشجویان سخنرانی كرد. بازدن ادامه مطلب، گزیده ای از جملات سخنرانی ایشان در اختیار شما عزیزان قرار می گیرد.   

نکات کلیدی برای جوانان :

1 - هرگز به کسی نگویید که خسته و افسرده اید.
2 - برای تغیر دادن دیگران بیش از حد تلاش نکنید،اگر برای تغییر دادن افراد بیش از حد تلاش کردید،امکان دارد که به افکار خود آسیب بزنید.
3 - به کسانیکه خطاب به شما می گویند:تو صادق و راستگویی اعتماد نکنید.
4 - روز تولد اقوام خود را یادداشت کنید و در آن روز با تلفن یا sms یا کارت پستال به آنها تبریک بگویید، همین که شما قلب کسی را شاد کنید، به او و خود ،انرژی مثبت می دهید، و به شادی میرسید.
5 - صدای خنده های پدر، مادر،برادر،خواهرو... را ضبط کرده و هراز گاهی گوش کنیدو با این کار انرژی بگیرید.
6 - حتما به کسی که لباس نو پوشیده واکنش مثبت نشان دهید و به لباسی که به تن کرده انرژی دهید، هیچوقت به لباس کسی ایراد خاصی نگیرید،مگر قبل از آن تعریف لباسش را کرده باشید.
7 - آقا پسرها یادشان باشد که اگر با دختر خانمی رابطه برقرار کردند و قصد ازدواج با او را داشتند، حتما چند وعده(4-5)غذا با او بخورند و اگر دیدند که آن دخترخانم بی اشتها غذا میخورد،دل به ازدواج با او نبندند.
8 - دختر خانم ها یادشان باشد که اگر بدن آقا پسری که قرار است با او ازدواج کنند بوی روغن کرچک میدهد، از ازدواج با او اجتناب کنند؛ چون کسی که قرص اعصاب میخورد بدنش بوی روغن کرچک میدهد.
9 - وقتی که گوشی را برمیدارید با کسی که پشت خط است با نشاط و جدیت صحبت کنید.
10 - در فضاهای بسته در مورد چیزی که به آن علاقه ندارید با کسی صحب نکنید و این صحبتها را در فضای باز داشته باشید.

جملاتی متنوع با جهت های مختلف:


• از زندگی هرچه که لیاقتش را داری به تو میرسد، نه هرچه که آرزویش را داری.
• برای ناخدایی که به بندر مقصد نمی اندیشد هیچ بادی موافق نیست.
• زندگی مثل بستنی است، تا قبل از اینکه آب شود باید لذتش را ببری.
• برای یافتن اقیانوسهای تازه حتما باید از ساحل آرامش خودت فاصله بگیری.
• وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم که تا 2سال نتوانستم حرف بزنم.
• انسان موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب میشود خانه بسازد.
• بزرگ روانشناس عالم حضرت علی(ع) فرمودند: اثباب رهایی انسان 3چیز است : تحمل مشکلات و مسائل، در کنارش تعقل برای حل آنها، و در آخر توکل به خدا.
• امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: مهم نیست که چقدر زنده ای ، مهم این است که چقدر زندگی میکنی؛ مهم نیست که چقدر داری، مهم این است که چقدر می بخشی؛ مهم نیست که چقدر درد میکشی، مهم این است که چقدر تحمل میکنی؛ مهم نیست که برایت چه اتفاقی می افتد،مهم این است که چه تصمیمی میگیری.
• علی (ع) میفرماید: هرکسی را که بفهمی قطعاً او را می بخشی.
• حضرت علی(ع) فرمودند: اگر تو به مشکل امروزت، غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی، مشکل امروز تو هرچه که باشد حل میشود.
• امام علی(ع) میفرمایند: بدون شک اگر محبت بدهیم، لبخند می گیریم. اگر صداقت بدهیم، دوستی می گیریم و اگر اعتماد بدهیم اعتبار می گیریم.
• کنفسیوس(اندیشمند بزرگ تاریخ 3000 سال قبل): زندگی از سه چیز تشکیل شده؛ اشکی که بالاخره پاک میشود؛ لبخندی که بالاخره محو میشود و خاطره ی این دو که تا پایان عمر باقی می ماند.
• تو هیچوقت نمیتوانی که با مشت گره کرده به کسی دستور بدهی.
• هرگز با انگشت کثیف عیوب دیگران را نشان نده تا مادامی که انگشت خودت کثیف است.
• اگر دل بخواهد، هزار راه پیدا میشود و اگر دل نخواهد هزار بهانه ایجاد میشود.
• تا مادامی که تنها وسیله ی تو چکش است، همه چیز را به شکل میخ می بینی.

 

 

موضوع بحث :اخلاق دانشجویی و روابط دختر و پسر

1- بحث کلی به عنوان جوان؛
2- بحث  به عنوان دانشجو؛
3- بحث به عنوان روابط دختر و پسر.
کار انسان اندیشمند شبیه کارزنبور عسل است، همانگونه که زنبور شهد گلها را جمع کرده و آن را در بطن خود به عسل تبدیل میکند؛ کار انسان اندیشمند نیز جمع آوری علوم و تبدیل آنها به معرفت است؛ یعنی اگر علمی تبدیل به معرفت نشود، هیچ ارزشی ندارد.
کدام علم است که قابلیت تبدیل شدن به معرفت را دارد؟
پایه های علم:
1- داده خام
2- اطلاعات پایه
3- علم تخصصی
    این سه قابلیت تبدیل به معرفت را ندارند، ولی دانش این قابلیت را دارد.

  ابن یمین می گوید:


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


6کلمه در بحث گرفتاری های اجتماعی و فردی،به ترتیب:
1- دغدغه؛
2- مساله؛
3- مشکل؛
4- معضل؛
5- بحران؛
6- فاجعه.
   " آنکس که نداند و نداند که نداند" فاجعه است.

چند داستان:
• دو ماهیگیر کنار رودخانه ماهی میگرفتند؛ ماهیگیر اول که با تجربه بود، هر ماهی که میگرفت در ظرف یخی می انداخت؛ ماهیگیر دوم هر ماهی بزرگی که میگرفت بلافاصه درآب رهایش میکرد؛ ماهیگیر اول از او پرسید که چرا این کار را میکنی؟ در جوابش گفت: ماهیتابه من کوچک است و ماهی بزرگ درونش جا نمیشود.
   نتیجه: فرصتها و شانس های بسیار بزرگی را در دوران دانشجویی از دست می دهید چون فکر میکنید که ظرفتان کوچک است.

• در سال1973 در اداره پست نیویورک امریکا، یک پستچی نامه ای را دید که بررویش نوشته بود، برسد به دست خدا؛ پستچی نامه راباز کرد و دیدکه سرگذشت یک پیر زن است که نوشته بو : ای خدای بزرگ من از دولت ماهیانه 100دلار مستامری میگیرم. هفته گذشته کیفم را گم کردم،میخواهم جشنی بگیرم و دوتا ازدوستانم را دعوت کنم و پولی ندارم؛ خدا جون یه جوری این پول رو به من برسون! مامور نامه را به دوستانش داد،خواندند، تصمیم گرفتند که مقداری پول جمع آوری کنند و برای پیرزن بفرستند، 96دلار جمع شد و فرستادند؛ هفته بعد نامه ای دیگر از آن پیرزن برای خدا رسید که گفته بود، خدای مهربان تشکر میکنم که پول فرستادی ولی متاسفانه ماموران دزد پست ، 4دلار از پول را برداشته بودند.

تمام مسائل کوچک که بهشان پیله کرده اید و مدام بهشان فکر میکنید؛ تا زمانی که برای 5دقیقه در مغز شماست اشکالی ندارد؛ولی اگر به مدت طولانی 1روز و 2 روز و 10روز به مشکلتان پیله کردید مطمئناً باعث خستگی روح و جسم شما میشود.
کسانی که انواع مشکلات را دارند خیلی سعادتمندتر از کسانی هستن که مشکل دارند و فقط به همان پیله کردند.

المنت فاکس ایرلندی میگوید: در سال 1951 زمانی که برای اولین بار وارد نیویورک شدم رفتم رستوران و پشت میز نشستم تا گارسون غذا را بیاورد، تا 1 ساعت نشستم ولی خبری از غذا نشد، از فردی که نزدیک میز من بود پرسیدم که چرا کسی غذا را نمی آورد، در جواب گفت این روش جدیدی است که هرکس خودش غذا را به صورت سلف سرویس برمیدارد.
وقتی دیدم که افراد با میل خودشان غذایی را برمیدارند؛ متوجه شدم که جهان خدا سلف سرویس است و بستگی به عرضه ی هرفرد دارد که چقدر سهم میبرد.
اگر تاکنون زندگی به شما چیز زیادی نداده، فقط به خاطر این است که خود شما از زندگی چیز زیادی را طلب نکرده اید.
دیدن یک امر است و ملاحظه ی آنچه که می بینید یک امر مهمتر و درک آنچه که ملاحظه کردید یک امر مهمتر از دو مورد قبلی و آموختن آنچه که درک کردید مهمتر از سه مورد قبلی و در نهایت عمل کردن به آنچه آموختید مهمتر از همه ی موارد قبلی است.

هر عملی تحت سه پارامتر تکرار، زمان ، اراده میشود عادت؛
هر عادتی تحت تکرار، زمان و اراده میشود ملکه؛
هرملکه ای تحت تکرار ، زمان و اراده میشود هویت؛
و هر هویتی تحت زمان ، تکرار ، اراده میشود طبیعت و شخصیت هر فرد.
اگر صفتی در فردی تبدیل به هویت شود، امکان سلب آن صفت از فرد امری قریب به محال میشود.

چند نکته ی مهم:
در برابر مشکلاتی که دارید دو کار میتوانید بکنید:
یا تمرکز کنید بر مشکل ودرجا بزنید؛
یا اینکه بر روی راه حل تمرکز کنید.
در آمریکا کار بسیار زیبایی میشود، هر 10سال یکبار کتابی چاپ میشود به نام اشتباهات بزرگ. در چاپ دهه 60، مدیر سازمان فضایی ناسای امریكا خاطره ای زیبا و جالب  نوشته بود : ما در سال 1968 متوجه شدیم، زمانی كه سفینه از مدار زمین خارج میشود و در خلا قرار می گیرد، به خاطر شرایط نمی توان با خودكار روی كاغذ نوشت؛ سازمان فضایی ناسا به شركتهای تجاری سپرد كه خودنویسی بسازند كه در شرایط بی وزنی هم بنویسد، سرانجام یك شركت بعد از گذشت 8ماه و نیم و هزینه 11میلیون دلاری موفق به ساخت خود نویسی شدند كه در بدترین شرایط نیز قادر به نوشتن بود. زمانی كه این موفقیت را جشن میگرفتند پیامی از کشور روسیه آمد كه ما از اول هم این مشكل را حل كرده بودیم و با مداد می نوشتیم.
به محض ورود یك مشكل ما باید به جای تمركز در مشكل به روی راه حل متمركز شویم.

* پیر مردی كه تك پسرش در زندان بود برای او نامه ای نوشت : "پسر گلم تو كه هم اكنون در زندانی و من هم یك پیر مرد 80 ساله ی فرسوده ام، 5000 هكتار زمین، باید برای كاشت سیب زمینی شخم زده شود و من دست تنها چه كار كنم با این زمین و چگونه محصول را بكارم؟" پسرش از درون زندان تلگرافی برای پدرش فرستاد كه نوشته بود : "امسال از كاشت سیب زمینی دست بردار، من 12 قبضه اسلحه داخل زمین پنهان كرده ام، بعد از حبس خودم میام و اونها رو در میارم و میفروشم تا زمین را شخم بزنیم" این تلگراف به دست پلیس رسید و آنها با تمام قوا و تجهیزات به داخل زمین ریختند و زمین را شخم زدند.

* مردی به پیش زنش آمد و به او گفت : "نمی دانم امروز چه كار خوبی انجام دادم كه یك جن به نزدم آمد و گفت كه یك آرزو كن تا من فردا برآورده اش كنم" زن به او گفت : "ما كه 16 سال اوجاقمون كوره و بچه ای نداریم، آرزو كن كه بچه دار شویم. مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف كرد؛ مادرش گفت : "من سالهاست كه نابینا هستم، پس آرزو كن كه چشمان من شفا یابد" مرد از پیش مادرش به نزد پدرش رفت؛ پدرش نیز به او گفت : "من خیلی بدهكارم و قرض و قوله زیاد دارم از اون فرشته تقاضای پول زیادی كن"
مرد هرچه كه فكر كرد هوای كدامشان را داشته باشد؟ كدام یك از این افراد تقدم دارند،زنم؟ مادرم؟ پدرم؟
تا فردا راه چاره را پیدا كرد و با خوشحالی به پیش جن رفت و گفت : " آرزو دارم كه مادرم بچه ام را در گهواره ای از طلا ببیند.

• در جنگلهای امریكای مركزی شكارچیان میمون مشاهده كردند كه تمام میمونها به بالاترین جای درختان رفته اند؛ آنها شروع كردند به كندن سوراخ های روی درخت به طوری كه ورودی این سوراخها تنگ بود، 500 سوراخ كنده و درون هركدام یك عدد موز گذاشتند و رفتند؛ میمونها كه خطری احساس نمی كردند پایین آمده و برای برداشتن موزها دست خود را به زور داخل سوراخ ها كردند و موز را برداشتند، شكارچیان با دیدن این صحنه بلافاصله با طبل شروع به سروصدا كردند، میمونها كه یكی یه موز در دست داشتند هراسان می خواستند كه دست خود را از سوراخ بیرون بكشند ولی چون موز در دست داشتند نتوانستند و بدون این كه حتی یك گلوله شلیك شود 500 میمون را شكار كردند.
تا مادامی كه فكر ما و قلب ما به چیزی مشغول است، این كه تصور كنیم میتوانیم به صورت انسانی آزاده حركتی را انجام دهیم، تصوری باطل است.

• در زمان خلقت موجودات كه خداوند عمر را تقسیم میكرد، به همه ی موجودات 30 سال عمر داد، انسان به خدا اعتراض كرد و گفت من كه اشرف مخلوقاتم 30 سال ، آنوقت خر و گاو و سگ و میمون و... هم 30 سال؟
خدا به انسان گفت كه برو با موجودات صحبت كن و هر كسی كه مقداری از عمرش را كه راضی بود به تو دهد.
آدم به سراغ خر رفت و گفت : خدا 30 سال عمر بهت داده آیا میدونی كارت تو این 30 سال اینه كه مثل یه حمال باید بار ببری و آخرش هم یه مقدار ینجه بهت میدن. خر گفت كه نصف این عمر زیاده. پس این 15 سال مال تو،
آدم به سگ نیز گفت كه این عمر زیاد رو برای چی میخوای؟ از صبح تا شب كه باید از اموال آدمها مراقبت كنی و آخر شب هم یه تیكه استخوان جلوت میندازن، سگ نیز نصف عمرش را به آدم داد.
آدم این دفعه رو به میمون كرد و گفت میدونی تو این 30 سال كارت چیه؟ كارت اینه كه از صبح تا شب باید تو باغ وحش جون بكنی و شكلك در بیاری تا یه مقدار غذا بهت بدن؛ میمون نیز نصف عمرش را به آدم داد.
آدم حالا به جای 30 سال 75 سال عمر داشت.
بعد از این ماجرا فرشته ها دیدند كه انسانها تا 30 سالگی آدم اند؛ از 30 تا 45 سالگی باید مثل یك خر كار كنند؛ از 45 تا 60 سالگی مثل سگ جون بكنند تا از مالشان مراقبت كنند؛ از 60 تا 75 سالگی هم مثل یك میمون برای نوه هایشان شكلك دربیاورند.


تعادل در 4 شرایط حاصل می شود : هرگاه لذت برای جسم وشادی برای قلب و خوشحالی برای فكر و شعف برای روح حاصل شود، انسان به تعادل می رسد .
آیا این همواره امكان پذیر است یا نه ؟ هرگاه كه انسان عاشق شد به تعادل می رسد .

تعریف عشق : كسی كه عاشق می شود ، اصلا اهل گریه نیست . و كسی كه برای عشق گریه می كند ، خودخواه است . كسی كه از عشق افسرده می شود ، خودخواه است . كسی كه در حال خدمت به دیگران است ، عاشق است و دائما بی قرار و شاد .

فرمول دنیا : آویزونی گریزونه و گریزونی آویزونه .
میزی برای كار، كاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خوابی برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای سنگ ، سنگی برای یاد ، این یعنی همه عمر.

10 فرمان پدرم به من :

منتظر باش، متوقف نباش
ساده باش ولی ساده لوح نباش
صبور باش ولی بی خیال مباش
جسور باش ولی گستاخ نباش
سرسخت باش ولی لجباز نباش
خوش بین باش ولی خوش باور مباش
تامل كن ولی معتل نكن
شتاب كن ولی شتابزده عمل نكن
بگو آره ولی نگو حتما
بگو نه ولی نگو هرگز

دکتر انوشه ، صحبت های خود را با این قطعه شعر به پایان رساند :
  
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟

             
               

ایمیل دكتر انوشه :  dr.m_anooshe@yahoo.com

آقای انوشه، هر کجا هستید موفق و پیروز باشید

      

          تهیه و تنظیم :

                                     مهرداد عابدی

                                                   حامد محیط

http://zums.radiology2009.com/post/413

 

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم

و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:12  توسط  

الهی قمشه ای و انوشه حجاب در ایران چرا اینطوریه ؟

كار انسان انديشمند شبيه كار زنبور عسل است

همانگونه كه زنبور عسل گرده ي گل را جمع ميكند و انرا در بطن خودش تبديل به شهد و عسل مي نمايد كار انسان انديشمند هم جمع اوري علوم است و تبديل اين علوم در متن انديشه ي خودش به معرفت است لذا اگر علم به معرفت تبديل نشود علم به ما هو نفسه علم علمي كه از توش علم بيرون بياد علم به ما هو علم به هيچ دردي نمي خوره ميشه كشك

مولانا اشاره مي كنه اين را خيلي دقت كنيد

اين داستان را بارها و بار ها در مثنوي بخوانيد چون بسيار نكته در رابطه با مباحث فرهنگي ما درش وجود دارد

مولانا اشاره مي كنه به چيني ها و رومي ها كه در بحث هنر بين اينها رقابتي صورت گرفته بود

چينيان گفتند ما نقاش تر روميان گفتند

روميان گفتند ما را كر و فر

اهل چين و روم در بحث امدند

روميان در علم واقف تر بودند

مولانا معتقد كه رومي ها همان فضاي معرفتي را داشتند يعني ان مقدار از علمي را كه در اختيار داشتند ميفهميدند

اين همان 4بيت ابن يمين ِ

ابن يمين ميگه :

 آن كس كه بداند و بداند كه بداند    اين بداند دوم يك فهم معرفتي از بداند اوله يعني

 ان كس كه بداند و بفهمد كه بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

ان كس كه بداند و نداند كه بداند   مثل همين فارالتحصيل هاي دانشگاه ها ي ما

ان كس كه بداند و نداند كه بداند

 بيدارش نما كه بيش از اين خفته نماند

انكس كه نداند و بداند كه نداند

لنگان خرك خويش به مقصد برساند

انكس كه نداند و نداند كه نداند و نخواهد كه بداند در جهل مركب ابد الدهر بماند

ما دو جور جهل داريم

يك جهل ساده و بسيط كه فرد ميدونه كه نميدونه

و يك جهل مركب كه فرد نميدونه كه نميدونه

اين فكر مي كنه كه همه چيز رو ميدونه

مولانا اشاره ميكنه چينيان گفتند ما نقاش تر روميان گفتند مارا كر و فر

اهل چين و روم در بحث امدند روميان در علم واقف تر بودند

گفت سلطان امتحان خواهم در اين تا كنم در دعوي ان به را گزين

پادشاه گفت امتحانتون ميكنم

چينيان گفتند يك خانه به ما خاص بسپاريد و يك ان شما

بود دو خانه مقابل در به در

اين يكي چيني ستد رومي دگر پادشاه يك سالن در اختيارشون گذاشت يك ديوارش را داد به چيني ها و يكيش را داد به رومي ها

چينيان از شه صد رنگ خواستند پس خزانه باز كرد ان ارجمند

شروع كردند نقاشي كردن

روميان گفتند نه نقش و رنگ در خور ايد كار را جز دفع زنگ

در فرو بستند و سيقل ميزدند همچو گردون سافي و ساده شدند شروع كردند آينه كاري  سيقل كاري

اينا شروع كردند نقاشي

يك ديوار در اختيار چيني ها و يك ديوار در اختيار رومي ها و يك پرده هم در وسطش

چينيان چون از عمل فارق شدند از پي شادي دهل ها مي زدند چون كه شه امد در ان چيني سرا ميربود ان عقل را و فهم را بعد از ان امد به سوي روميان پرده را بالا كشيدند از ميان نقش ان تصوير و  ان كردار ها زد بر ان سافي شده ديوار ها هر چه انجا بود اينجا به نمود ديده را ديده خامي ميربود عاشقان عارفان ان روميان اند اي پسر ني ز تكرار كتاب و ني هنر ليك سيقل كردند ان سينه ها پاك از آز و هرس و بخل و كينه ها

نقش و قشر علم را بگذاشتند رايت علم اليقين افراشتند

خرده كاري هاي علم هندسه يا نجوم و علم طب و فلسفه كه تعلق با همين دنيا ستش ره به هفتم اسمان بر نيستش اين همه از علم بناي آخور است كَه عماد ِبود ِ گاو و اشتر است بحر استقباي حيوان چند روز نام ان كردند اين گيجان رموز

علم راه حق و علم منزلش  صاحب دل داند انرا باطلش

علم رسمي سر به سر قيل است و قال  نه از ان كيفيتي حاصل نهال طبع را افسردگي بخشد مدام    مولوي باور ندارد اين كلام

علم نبود غير علم عاشقي ما بقي تلبيس ابليس شقي هر كه نبود مبطلاي ماه روي   اسم او از لوح انساني بشوي

بحثي كه ما با عزيزانمان    عنواني كه به ما دادند در رابطه با حجابه و عفاف ، حيا

اين براي من خيلي اهميت دارد كه ايا واقعا ما در سال 1386

به درجه اي از اين معنا ومفهوم و فرهنگ رسيديم كه بدونيم بچه ها ي ما ممكنه مفهوم حجاب يا حيا يا عفاف رو ندونسته باشند و نفهميده باشند صحبت هايي كه عزيزان كردند مصاحبه هايي كه انجام دادند در زيبا ترين واژه ها و كلماتي كه به كار بردند همه و همه حكايت از اين داره كه اصطلاح حجاب رو و حيا رو و عفاف رو  همه ي بچه ها بخوبي متوجه شدند ببين بچه ها اصلا بحث من در رابطه با حجاب اين بحثي نيست كه بگن چادر سرت كن يا بگن روسري تو فلان نگه دار يا نميدونم پسر اين .. بحثم رو اينا نيست

بحثي كه من خدمت عزيزان دارم امري است مترتب بر حجاب يه سوال مطرحه به عقيده ي شما اين سوال را من نميدونم چه جوري شما ميتونين پاسخ بدين به عقيده ي شما ايا رفتار با حجاب ميتواند فرهنگي را غني كند يا يك فرهنگ غني شده مي تواند فردي را با حجاب كند   ها؟

حجاب ميتونه فرهنگ را غني كنه يا فرهنگ غني شده ميتواند حجاب رو شكل بده

در سال 1357 كه  انقلاب شد  زماني كه انقلاب شد يك مرتبه خوب پيام حجاب به جامعه داده شد . تمام دختر ها و زنهاي جامعه ما هم چادر رو خوب پذيرفته بودند اونهايي هم كه نپذيرفتند بعد از انقلاب پذيرفتند

اما به عقيده ي شما اين به اين معنا بود كه دختر جامعه ي ما حجاب رو با مفهوم حجاب يك جا پذيرفته

ها

شما اگر يادتون باشه مثلا در سال 64-65 -66  حتي تا سال مثلا 70 دختر جامعه ي ما يا زن جامعه ي ما بعضي هاشون اين ها از اداره كه خارج مي شدند كم كم كه به خانه نزديك مي شدند تو كوچه كه يه مقداري خلوت بود اين روسري همينطور ملودي عقب نشيني ميزد ميزد ميزد به در خونه كه مي رسيد ديگه درش مي اورد خسته بود ازش نميدونست اين برا چيه نميدونست حقم داشت اره الان هم بعضي جا ها اينطوريه و بعضي هام حق دارند

چرا اين اتفاق مي افته بدليل اينكه بدليل اينكه ما به اون منطقه و مرحله ي غنايي استغنا غناي كامل اشباع كمال و تعالي فرهنگي نرسيديم كه دختر يا پسر جامعه ي ما بر مبناي مفهومي كه از حجب و حجاب دريافت كرده خودش را محجب يا محجبه كنه    يه بار قبلا خدمتتون عرض كردم ميتوان حجاب داشت و حجب نداشت حجاب   حجاب استلزامي براي حضور حجب ندارد ميشه ادم حجاب داشته باشه حجب نداشته باشه گرچه ذات حجاب به معناي اراستگي و پوشش برون اين نياز را به طور طبيعي به همراه داره كه فرد از درون محجبه باشه عفيفه باشه مراحل عفت را در درون نگه داره اين را بخاطر دا....  حالا چرا اين اتفاق تو كشور ما نيو فتاد دختر جامعه ي ما در اون سالهاي اول يه مدتي خوب فضاي انقلاب وجنگ حاكم بود بر مبناي اون فضاي سنگين انقلاب و جنگ اين چيزو تحمل كرده بود اما نپذيرفته بود يعني قبولش نكرده بود به مرور كه دانشگاه ها در دانشگاه ها باز شد اون دوره ي تعطيلي مربوط به انقلاب فرهنگي بود بعد از اون در دانشگاه ها باز شد ارام ارام   ارام ارام   گام به گام ما وارد يك معنا و مرحله ي جديد شديم  چرا اين اتفاق نيوفتاد به اين دليل  اينو بخاطر داشته باشيد فرهنگ   جنس فرهنگ يك عنصر كند و بطئيه هرگز شما نميتونيد فرهنگ رو در T  ثانيه يا در يك سال يا در دو ماه يا در پنچ ماه يا در پنج سال به يك جامعه تزريق كنيد مگر شما تصور مي كنيد زماني كه اسلام مطرح شد و اونجمله ي قولو لا اله الاالله  تفلهو بيان شد تصور مي كنيد تا چه مدت  مردم مسلمان بودند ولي نماز نمي خوندند تا چه مدت تا چند سال تا سه سال در فرهنگ اسلامي ارام ارام بحث حجاب مطرح شد

 

ترك 1     27:05

خیلی با حاله  نا متناهی : جاییست که دو خط موازی زیر درخت سیب به یکدیگر می رسند. و چه شلوغ است .

:

خط دایره ای است به شعاع بی نهایت .

صبر تنها رفیقی است  که اشتباه نمی کند.

 

کاش با هر دل دلی پیوند داشت                   هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

 

کاشکي همه جهانيان عاشق بودندي

اي عزيز! اين حديث را گوش دار که مصطفي- عليه السلام- گفت: هر که عاشق شود
وآنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد، شهيد باشد. هر چند مي کوشم که از عشق
در گذرم، عشق مرا شيفته و سرگردان مي داردو با اين همه، او غالب مي شود و من مغلوب با عشق کي توانم گوشيد!

کارم اندر عشق مشکل مي شود                     خان و مانم در سر دل مي شود
هر زمان گويم که بگريزم ز عشق             عشق پيش از من به منزل مي شود
دريغا عشق فرض راه است همه کس را. دريغا اگر عشق ِ خالق نداري باري عشق ِ مخلوق مهيا کن تا قدر اين کلمات تو را حاصل شود. دريغا از عشق چه توان گفت، و از عشق چه نشان شايد داد و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسي را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ايثار عشق کند. عشق آتش است هر جا که باشد جز رخت ديگري ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.
 در عشق کسي قدم نهد کش جان نيست        با جان بودن به عشق در سامان نيست
درمانده عشق را از آن درمان نيست             کانگشت به هر چه برنهي عشق آن است
اي عزيز! به خدا رسيدن فرض است و لابد هر چه به واسطه آن به خدا رسند فرض باشد به نزديک طالبان. عشق بنده را به خدا رساند، پس عشق از بهر اين معني فرض راه آمد.
اي عزيز! مجنون صفتي بايد که از نام ليلي شنيدن جان توان باختن ، فارغ را از عشق ليلي چه باک و چه خبر! و آن که عاشق ليلي نباشد آنچه فرض راه مجنون بود او را فرض نبود. همه کس را آن ديده نباشد که جمال ليلي بيند و عاشق ليلي شود، تا آن ديده يابد که عاشق ليلي شود که اين عشق خود ضرورت باشد. کار آن عشق دارد که چون نام ليلي شنود گرفتار عشق ليلي شود. به مجرد اسم عشق عاشق شدن کاري طرفه و اعجوبه باشد.
ناديده هر آن کسي که نام تو شنيد            دل ، نامزد تو کرد و مهر تو گزيد
چون حسن و لطافت جمال تو بديد       جان بر سر دال نهاد و پيش تو کشيد
کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بي عشق چگونه زندگاني کند؟ حيات از عشق مي شناس و ممات بي عشق مي ياب.
    روزي دو که اندرين جهانم زنده                 شرمم بادا اگر به جانم زنده
    آن لحظه شوم از زنده که پيشت ميرم       وان دم ميرم که بي تو مانم زنده 
سوداي عشق از زيرکي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه عقلها افزون آيد. هر که عشق ندارد مجنون و بي حاصل است. هر که عاشق نيست خودبين و پرکين باشدو خود راي بود. عاشقي بيخودي و بيراهي باشد. دريغا همه جهان و جهانيان کاشکي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.

عاشق شدن آيين چون من شيدايي است 

اي عاشق هر که نه عاشقست او خود رايي است

 در عالم پير هر کجا برنايي است               عاشق بادا که عشق خوش سودايي است
اي عزيز! پروانه قوت از عشق آتش خورد، بي آتش قرار نداردو در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بيند؛ چون به آتش رسد خود را بر ميان زند. خود نداند فرقي کردن ميان آتش و غير آتس. چرا؟ زيرا که عشق، همه خود آتش است:
 اندر تن من جاي نماند اي بت بيش             الا همه عشق تو گرفت از پس و پيش
گر قصد کنم که برگشايم رگ خويش           ترسم که به عشقت اندر آيد سر نيش
چون پروانه خود را بر ميان زند، سوخته شود، همه نار شود، از خود چه خبر دارد؟ و تا با خود بود‍‍‍[و] در خود بود، عشق مي ديد. و عشق قوتي دارد که چون سرايت کند به معشوق، معشوق همگي عاشق را به خود کشد و بخورد. آتش عشق ، پروانه را قوّت مي دهد و او را مي پروراند تا پروانه پندارد که آتش، عاشق پروانه است. معشوق شمع همچنان با ترتيب و قوّت باشد، بدين طمع خود را بر ميان زند. آتش شمع که معشوق باشد با وي به سوختن درآيد تا همه شمع، با وي به سوختن درآيد تا همه شمع، آتش باشد، نه عشق و نه پروانه. و پروانه بي طاقت و قوّت اين مي گويد:
اي بلعجب از بس که تو را بلعجبي است      جان همه عشاق جهان از تو غمي است
مسکين دل من ضعيف و عشق تو قوي است      بيچاره ضعيف کش قوي بايد زيست
بدايت عشق به کمال عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وي عشق است و حيات وي از عشق باشد و بي عشق او را مرگ باشد.
در اين حالت وقت باشد که خود را غراموش کند که وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بيند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد؛ زيرا که نه از وصال او را شادي آيد و نه از فراق او را رنج و غم نمايد. همه خود را به عشق داده باشد.
چون از تو به جز عشق نجويم به جهان        هجران و وصال تو مرا شد يکسان
 بي عشق تو بودنم ندارد سامان               خواهي تو وصال جوي، خواهي هجران

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط  

چی...!؟

نوی بیمارستان از توی یه اتاقی صدا می بومد مریم مریم مریم با ملایمت کامل اروم مضلومانه رفت جلو تر دید یکی داره داد می زنه مریم مریم با صدایی عصبی خشمیگین و فریاد می زد مریم از رئیس بیمارستان پرسیدند قظیه چیه اون میگه مریم اون یکی اینطور میگه مریم :
گفت هر دو تا مر یم یه نفرند اولی معشوقی بود که بهش نرسید دومی شوهرش بود

انسان (مرد) یک شخصیتی داره تنوع طلب و تعدد طلب ٬ تا مادامی که دختر را تحت دایره ی مالکیت خودش در نیاورده آنچنان دست و پا می زنه و خودش رو به آب و آتش میکشه تا اونو بدست بیاره ! همین که وارد حیطه ی مالکیت آن شد میره سراغ دختر زشت همسایه! دختر باید آروم آروم بزاره توی دهن پسر!

خودتان را آرام آرام برای دیگران ورق بزنید زیرا اگر تمام شوید میروند سراغ دیگران!

             دزدكی از مارگیری مار برد                   ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد

              وارهید آن مارگیر از زخم مار                مار ُكشت آن دزد خود را زار زار

                مارگیرش دید پس بشناختش              گفت از جان مار من پرداختش

              در دعا می خواستی جانم از او           كش بیابم مار بستانم از او

             شكر حق را كان دعا مردود شد          من زیان پنداشتم آن سود شد

          بس دعاها كان زیان است و هلاك       وز كرم می نشنود یزدان پاك

        مصلح است و مصلحت را داند او         کان دعا را باز میگرداند او

                وان دعا گوینده شاکی میشود            میبرد ظن بَد و، آن بَد بود *

                می نداند کو بلای خویش خواست      وز کرم حق آن بدو ناورد راست *

 

 بعضی از جملات  ....کتاب چی ...!؟ از دکتر سید محمود انوشه      جلد اول

 

خویش را عریان کن از فضل ، ای فضول                                     ترک خود کن تا کند رحمت نزول

معنی قرآن ز قرآن پرس و بس                                                 وز کسی کاتش زدست اندر هوس

 

خنده رسوا می نماید پسته بی مغز را                                چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش

 

کار سازان جهان در کار خود در مانده اند     آب نتواند بشوید از رخ خود گرد را

 

کسی به یکی از دانشمدان که گوش های بزرگی داشت گفت : گوش های شما برای بدن یک انسان دراز است. دانشمند فوری جواب داد : بله درست است گوشهای شما هم برای جثه ی یک الاغ کوتاه است .

 

دوستی ای کان ز تویی و منی است         نسبت این دوستی از دشمنی است

 

شاعری گفته است از لیلی پرسیدند مجبت تو و مجنون کدام یک بیشتر است ؟ لیلی گفت من ! اما مجنون محبتش را آشکار کرده  و همه می دانند ولی من محبتم را پنهان کرده ام و و بالاخره این آتش درونی مرا خواهد کشت .

 

هر فردی خود را در اییه می بیند و می شناسد   (سینل)

 

فقط وقتی جایزیم به کسی از بالا نگاه کنیم که بخواهیم او را از زمین بلند کنیم     (دکتر انوشه)

 

اندرو مالرو : مشکل امروز تو هر چه که باشد اگر تاسف دیروز و غم فردا را به آن اضافه نکنی مشکل تو هر چه که باشد قابل حل است

مهم این نیست که از کجا شروع کنیم مهمه این است که کجا تمام کنیم .

 

گذشته همان حال است در آینده !

 

عارفی  را پرسیدند صبح را چگونه برخواستی ؟ گفت تاسف خواران بر دیروز نفرت داران بر امروز و امید واران بر فردا

بزرگترین درس زندگی این است که بیاموزیم چگونه بدون چیز هایی که نمی وتانیم یا نباید داشته باشیم خوشبخت شویم .

 

از سنگ هایی که سر راهتان اس برای ساختن پلکان استفاه کنید

 

گویند مردم (سی پاریس) به نقل یونانی ها آنقدر تنبل بودند که وقتی یکی  از آنها هیزم می شکست دیگری عرق می کرد .

 

تقریبا 20 سال پیش در هر سال 500 کتاب برای بهبود وضع زندانیان از طرف متفکرین آمریکا به چاپ  می رسد و توضیع می شود در حالی که کوچکترین اثری ندارد.

 

دلی در سینه و خدایی در بالای سر داشته باش  (لافنتن)

 

وین شکم بی هنر پیچ پیچ         صبر ندارد که بسازد به هیچ

 

هر چی که به دردسرش بیارزد ارزش دارد که منتظرش بمانیم .

 

یک مرسض انگلیسی در طول  32 سال از زندگانی 27000 قرص خورد و رکورد (حماقت ) را شکسته است .

 

فقیری به ثروتمندی گفت : اگر در خانه ات بمیرم با من چه می کنی ؟ غنی گفت کفنت می کنم و آنگاه دفنت می کنم  فقیر گفت : امروز یک پیراهن بده بپوشم هر وقت مردم بی کفن خاکم کن ، متوکل خندید و پیراهنی به فقیر داد.

 

عشق ما می سازد بدون آنکه من را از بین ببرد .

 

عقل تا تدبیر و اندیشه کند ، رفته باشد عشق هفتم سماء

عقل تا جوید شتر از بهر حج ، رفته باشد عشق بر کوه صفا

 

ای عشق من آشفته ترین روح جهانم       از دوری تو جان به لبم درد به جانم

از تو چه بگویم که در این دایره ی تنگ        جز تو نه بخواهم نه ببینم نه بدانم

 

خوشبختی میان پرده ی بد بختی هاست .

 

ما موریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است .

 

مهم نیست زمین بخورید    مهم دوباره بر خواستن است  .

 

بزرگترین سرمایه ی من شماهایید.

 

اگر محبت بدهیم      لبخند می گیریم

  اگر صداقت بدهیم   دوستی می گیریم

اگر کار و تلاش بدهیم           اعتبار و آگاهی می گیریم

 

من دشمن تو و عقاید تو هستم اما اماده ام در راه آزا دی عقیده ات جان خود را فدا کنم .

 

 توی شعر پرواز این بیت : کاش دیواری میان ما نبود            بلکه می شد انطرف تر را سرود  

  جوابش اینه :

میان ادمیان چیزی نیست جز دیوار هایی که خود ساخته اند.

*******

بد ترین و خطر ناک ترین کلمات این اند. همه این جورند.  (تولستوی )

 

گوته : هیچ چیز از این مشکل تر نیست که انسان افکار خود را به عرصه ی عمل بگذارد .   

 

جایی دیگه ای شنیدم بعضی وقت ها لازم است تو الگو بشی برای دیگران    همچنین خواندم این سخت ترین کاره توی دنیا و الهی قمشه ای می گفت اگه مردی کار سخت بکن و من عاشق کارهای سختم .

چهار چیز است که موجب هلاک روح می شود . 1- حرص 2- ترس 3- عار 4- قرض

گوته نوشته است فقط هنگامی یک نویسنده می تواند اثر مهم بوجود آورد که کاملا منزوی است.

 

بزرگترین درس زندگی این است که گاهی احمق ها درست میگویند.  چرچیل

 

از 2 صفت بپرهیز  :   بی حوصله گی و تنبلی  : زیرا اگر بی حوصله باشی بر هیچ حقی صبر نتوانی کرد و اگر تنبل باشی برای هیچ حقی قادر نخواهی بود.

 

از دست  دادن ثروت مهم نیست ، صبر را نباید از دست داد.  موری کوری

 

با صبر  و برد باری ،  برگ تبدیل به پیراهن ابریشمی می شود.   مثل چینی

 

هر اجتماعی بیشتر قسم خورده شود آن اجتماع خرابتر و مردمش دروغگو ترند. امام علی (ع)     حالا چرا مردم توی ایران این همه قسم می خورند ؟  مگه شیعه نیستند ؟ چرا این همه قسم می خورند به این دلیل است که ایران در طول تاریخ 17 بار مورد حمله قرار گرفته که اخریش همین 8 سال دفاع مقدس بود. این باعث شده مردم اعتماد کمی داشته باشند.   و برای تایید حرفشون مجبورن قسم بخورند تا در دل مخاطب جایگاهی پیدا کنند.

 

آن خال که پشت لب آن خوشکل ما بود      در دفتر خلقت خط بد بختی ما بود

ابروش چو مهراب و خط زلف چو مسجد در چشم پر از وسوسه اش نور خدا بود

از عربده ی قرمز چشمان سیاهش           در هر سر بازار دو صد فتنه به پا بود

بر خال و خطش زلف چنان حلقه که گویی              یک دانه لب سبزه به یک دام بلا بود

ماییم و می و مستی و شیخ است و هیاهو               شاید که چنین گردش پرگار قضا بود

خوش باش حکیما که اگر توبه شکستی                  باز است در توبه که بر روی تو وا بود

 

سرفه می کنم ، خلط ، خون ...

و خاطره ای که بیست سال

نوی گلویم گیر کرده است ....

تولدت مبارک ...

*****************************************

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 22:28  توسط  

از خدا جوییم توفیق ادب

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلک آتش در همه آفاق زد

مایده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان را که این

دایمست و کم نگردد از زمین

بدگمانی کردن و حرص‌آوری

کفر باشد پیش خوان مهتری

زان گدارویان نادیده ز آز

آن در رحمت بریشان شد فراز

ابر بر ناید پی منع زکات

وز زنا افتد وبا اندر جهات

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

هر که بی‌باکی کند در راه دوست

ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

بد ز گستاخی کسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 18:7  توسط  

سلام

 

زهر است عطای خلق هر چند دوا باشد     حاجت ز که می خواهی انجا که خدا باشد

 

اگر پوست میوه ی پرتقال را ازش بگیری بعد از 3 دقیقه فساد پذیریش اغاز میشه گردو به دلیل محتوات غنایی پروتین است که اون پوسته ی سفت را داره  
حجاب به این دلیله که محتویات درونی تو غنی است و باید محفوظ بماند   این ساده ترین پیام طبیعت به توی انسانه

 

 

 

 

دکتر می گفت توی یک مقطع زمانی 36 ساعت نخوابیده بودم . یکی از بچه ها اومد درب منزل

 منم خواب الود بودم بهش گفتم سلام خوبی چه خبر ؟

بگو ببینم والدین ازدواج کردن ؟

بعد گفت دکتر حالت خوبه ؟

گفتم نه خوابم میاد . 

من به محال ایمان دارم .impossible = i m possible 

 

اگر قطار تاخیر نداشته باشد پس این سالن های انتظار به چه دردی می خورد ؟

کپی از سایت : http://shakhegol.mihanblog.com/post/26

ابراز علاقه افراد به جنس مخالف برای پیام رسانی جهت ازدواج ٬ دوستی ٬ عشق و... عمیقآ به نوع کارکتر و خصوصیات شخصی افراد وابسته است. مجلس جشنی را در نظر بـــگیرید که در آن قریب به هزار زن و مرد وجود دارد و همه به نوعی در این شادی سهیم هستند حــــــال برای هر شخصی که فرد مخاطب خود را پیدا و یا انتخاب می نماید. تفاوتهای بارزی جهت انتقال پیامهای عاشقانه نسبت به فرد دیگر وجود دارد زنان و دختران در اینگونه مجالس شیوه های فـوق العاده پنهانی را برای عشوه گری و دلربایی در اختیار دارند . بر عکس٬مردان برای جلب نظر خـــــانمها تمامی شیوه ها و غرایز به تور انداختن!!! را آشکارا به اجرا در می آورند.

 

مردان با خنده های بسیار بلند و صحبتهای واضح و تکانهای زیاد سر و دست و بعضی اوقـات جدا شدن از جمع و در قسمتی از سالن تنها شدن و آشکارا شدن و یا سیگار کشیدنهای متفــکرانه و یا محکمتر از دیگران کف زدن و یا مهمتر از همه ول خرجیهای بی مورد!(همشو قبول دارم!!! البته  بدونید 100در صد به معنای تجربه نیست....) به  هر طریق ممکن خود را آشکار و منفرد میسازند.

 

زنان٬بسیار ارام و پنهان و در لابلای جمعیت مردان را ورنداز می کنند چنانچه کسی مدنظر آنان قرار گیرد و تمایل به او پیدا نمایند در این صورت یک نگاه آرام و آشکار به او خواهند نمود و سپس به نقطه دیگری خیره می شوند تا چنانچه فرد مورد نظر شان متوجه نشد و یا علاقه ای نشـــان نداد لطمه ای به غرورشان وارد نشود در صورتیکه باصطلاح دوزاری طرف افتاد و توجه خانم شـد و تمایلی ایراز نمود در این شرایط خانم نگاه دیگری همراه با مکث و تامل ابراز خواهد کرد و چــون در این شرایط هردو روی هم کلید کرده اند ادای خانم ها آغاز شده و وارد مرحله عـــــشوه گری و دلربایی می شوند خندههای ملایم ٬ مرتبآ با لباس خود ور رفتن و در گوشه ای برای جلوه گـری بهتر نمایان شدن ٬ چرخش زبان بدور لبها ٬ و امثال این حرکات تمامآ برای ابراز تمایل بوده و جزء امیال نفسانی افراد منظور می گردد.

 

در علم چهره شناسی ٬ بعضی خصوصیات و نمادهای چهره بوضوح گرایش افراد را به این مقوله آشکار می سازد بعنوان مثال؛

-          زنانی که چشمان درشتی دارند اغلب از ابراز عشوه گری و دلربایی پرهیز کرده و با نــگاههای خیره خود به زمین یا یک نقطه خاص ٬ اطمینان دارند که همین درشتی چشمها ٬ بــنیان آقایان را از جا خواهد کند.

-          زنانی که نوک بینی شان متمایل به پایین است استاد مسلم هنر عشوه گری و دلربایی اند.

-          زنانی که گوشه چشمانشانم به طرف بالا است زمینه قوی عشوه گری و طنازی را دارند.

-          به طور کلی ضخیم بودن ابروی راست نسبت به چپ نشانه بی تفاوتی این افراد نسبت به دلربایی و طنازی طرف مقابل است.

-          مردانی که فرم ابروهایشان با هم فرق دارد و یکی بالاتر از دیگری قرار دارد بسیار خجالتی و متواضع هستند نگاه کردن آنان به چهره زنان حتی برای امر ازدواج برایشان کار دشواری است.

-          مردان با چشمان سبز یا آبی بشدت تمایل جنسی داشته و هنر آنرا نیز دارند و در مــعاشقه هیچ چیز کم نمی آورند.

-          وجود خطوط ریز زیر پلک پایینی چشم ٬ نشانگر تمایل شدید و آمادگی فرد برای دلربایــــی و معاشقه است این افراد خود اساسآ جذابیت خاصی داشته و چندان نیازی به سعی و تـــلاش ندارند.

-          مردان صاس و یا نسبتآ طاس ٬ مردانی با سینه های پرمو ٬ مردانی با پیشانی M شکل ٬مردانی با لبان تیره از اشتهای زیاد جنسی برخوردارند.

-          دهان کوچک یعنی طغیان و فواران یکباره و سریع شهوت.

-          ابرو کمانی ها قدرت شهوانی بالایی دارند.

و......

مـنابع : کتاب فراسوی چهره ها و البته عكس از سایت ذكر شده!

نوشته : دکتر محمود انوشه

 

به اونهای که اهل کتابهای طالع بینی اند پیشنهاد میکنم یکی از این کتابهای چهره شناسی رو بخونن چونکه هم علمه هم درست بودنش اثبات شده هم مفید تره...

تا بعد...

چهره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 17:3  توسط  

قیصر امین پور

شعر زیبایی در وصف خداوند

کپی شده از www.yasekabood1387.blogfa.com  

      اطلس پيراهن او ، آسمان
      نقش روي دامن او ، كهكشان

      رعد و برق شب ، طنين خنده اش
      سيل و طوفان ، نعره توفنده اش

      آن خدا بي رحم بود و خشمگين
      خانه اش در آسمان ، دور از زمين

      بود ، اما در ميان ما نبود
      مهربان و ساده و زيبا نبود

      در دل او دوستي جايي نداشت
      مهرباني هيچ معنايي نداشت

      هر چه مي پرسيدم ، ازخود ، ازخدا
      از زمين ، از آسمان ، از ابرها

      زود مي گفتند : اين كار خداست
      پرس و جو ازكار او كاري خطاست

      هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
      آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

      تا ببندي چشم ، كورت مي كند
      تاشدي نزديك ، دورت مي كند

      نيت من ، درنماز و در دعا
      ترس بود و وحشت ازخشم خدا

      هر چه مي كردم ، همه از ترس بود
      مثل از بر كردن يك درس بود

      مثل تمرين حساب هندسه
      مثل تنبيه مدير مدرسه

      تلخ ، مثل خنده اي بي حوصله
      سخت ، مثل حل صدها مسئله

      تا كه يك شب دست در دست پدر
      راه افتادم به قصد يك سفر

      درميان راه ، در يك روستا
      خانه اي ديدم ، خوب و آشنا


      زود پرسيدم : پدر ، اينجا كجاست ؟
      گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!

      گفت :اينجا مي شود يك لحظه ماند
      گوشه اي خلوت ، نمازي ساده خواند

      با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
      با دل خود ، گفتگويي تازه كرد

      گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
      خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟

      گفت :آري ، خانه او بي رياست
      فرشهايش از گليم و بورياست

      مهربان و ساده و بي كينه است
      مثل نوري در دل آيينه است

      عادت او نيست خشم و دشمني
      نام او نور و نشانش روشني

      خشم ، نامي از نشانيهاي اوست
      حالتي از مهرباني هاي اوست

      قهر او از آشتي ، شيرين تر است
      مثل قهر مهربان مادر است

      دوستي را دوست ، معني مي دهد
      قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي دهد

      هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
      قهر او هم از نشان دوستیست...

      تازه فهميدم خدايم ، اين خداست
      اين خداي مهربان و آشناست

      دوستي ، از من به من نزديك تر
      از رگ گردن به من نزديك تر

      آن خداي پيش از اين را باد برد
      نا م او را هم دلم از ياد برد

      آن خدا مثل خيال و خواب بود
      چون حبابي ، نقش روي آب بود

      مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
      دوست باشم ، دوست ، پاك و بي ريا

      مي توان با اين خدا پرواز كرد
      سفره ي دل را برايش باز كرد

      مي توان درباره ي گل حرف زد
      صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

      چكه چكه مثل باران راز گفت
      با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

      مي توان با او صميمي حرف زد
      مثل ياران قديمي حرف زد

      مي توان تصنيفي از پرواز خواند
      با الفباي سكوت آواز خواند

      مي توان مثل علفها حرف زد
      با زباني بي الفبا حرف زد

      مي توان درباره ي هر چيز گفت
      مي توان شعري خيال انگيز گفت

      مثل اين شعر روان و آشنا :
      « پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...»


      شعر از «قیصر امین پور »

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 18:17  توسط  

چه سود؟

بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟

                                        بـر  مزار  مردگان  خویـش نالیــدن  چه سود؟

 زنـــــده  را  بـــایـــد  بــــه  فریــادش  رسیـد

                                        ورنه بر سنگ  مزارش آب پاشیدن  چه سود؟

 زنـــــده را  تـا  زنـــــده  اسـت  قدرش  بـدان

                                        ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟

 زنـــــده  را  در  زنـــدگـی  دسـتــش  بگـیــر

                                        ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

 بـــا  محبّـــت  دســـت  پیـــران  را  بـبــوس

                                        ورنه بـر روی مزارش تاج گل چیـدن چه سود؟

 یک  شبــی  با  زنــــده  ای  غمـخوار  باش

                                        ورنه  بر  روی  مزارش  زار  نالیدن  چه  سود؟

 تـا  زمانـی  زنده ایم  با  یکدگـــر  بیگانه ایم

                                      جا خالی  من  اندر  خانه ام  دیدن  چه  سود؟

 گــــــر  توانـــی  زنــــده ای  را  شــــاد  کن

                                        در  عزا  عطر و  گلاب  ناب پاشیدن چه سود؟

 از  برای  سالمنـدان  یک  گل  خوشبـو  ببر

                                        تاج گل ها در  کنار  هم دگر  چیدن چه سود؟

گــر  نپـرســی  حــال  مـن  تـــا  زنــــده ام

                                      گریه  و زاری و نالیدن  پس  از  مرگم چه سود؟

 گـــر  نکــردی  یــاد  مـن  تـــا  زنــــده  ام

                                      سنگ مرمرها به روی  قبر من چیدن چه سود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:15  توسط  

چهره شناسی

چهره شناسی

چرخ های جهان را دو چیز می چرخانند :

گرسنگی ...

و

 عشق ...

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

دیده را فایده آنست که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده ٬ بینایی را  

***************

طواف کعبه ی دل کن ٬ اگر دلی داری

دل است کعبه ی معنی ٬ چه پنداری

طواف کعبه ی صورت ٬ حقت بدان فرمود

که تا به واسطه آن دلی بدست آری

***************

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آدمی ز ابر

کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

**************

گر بگویم که مرا بی تو پریشانی نیست

رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر

*************

هین رها کن عشق های صورتی / عشق بر صورت نه بر روی ستی

آنچه معشوق است صورت نیست آن / خواه عشق این جهان ٬ خواه آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای / چون برون شد جان چرایش هشته ای ؟

صورتش بر جاست این سیری ز چیست ؟ / عاشقا واجو که معشوق تو کیست ؟

پرتو خورشید بر دیوار تافت / تابش عاریتی دیوار یافت

بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم / وا طلب عشقی که پاید او مقیم

**************

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیک کس را دید جهان دستور نیست .

***********

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان / که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

***********

دیر باید تا که سر آدمی / آشکارا گردد افزون و کمی

زیر دیوار بدن گنج است یا / خانه ی مار است و مور و اژدها

************

در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و نا صالح و خوب و خشوک

حکم آن خور است کان قالب تر است / چون که زر پیش از مس آید آن زر است

سیرتی کاندر وجودت قالب است / هم بر آن تصویر حشرت واجب است

چند صورت اخر ای صورت پرست ؟ / جان بی معنیت از صورت نرست ؟

*****************

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود / نیارزد آنکه دلی را  ز خود بیازاری

*************

رنگ رویم غم دل پیش کسان می گوید / فاش کرد آنکه ز بیگانه همی بنهفتم

**************

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

**********

گر انگشت سلیمانی نباشد / چه خاصیت دهد نقش نگینی ؟!

*****************

غیر نطق و غیر ایما و سجّل / صد هزاران تر جمان خیزد ز دل

موجهای تیز دریاهای روح / هست صد چندان که طوفان های نوح

********

این صدای پا که می آید ز دور / می زند بر هستی ام یکباره شور

می شناسیم این صدای پای اوست / طرز ره پیمودن زیبای اوست

***********

نقش دیوار خانه ای تو هنوز / گر همین صورتی و القابی

**************

برگ خزان رسیده بود ترجمان باغ / از رنگ چهره حال مرا می توان شنید

*******************

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست / که هر چیزی به جای خویش نیکوست

******************

در نمازم خم ابروی تو بر یاد آمد

*************

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است / خدا را یک نفس بنشین ٫ گره بگشای ز پیشانی

*******************

تو مو می بینی و من پیچش مو / تو ابرو ٬ من اشارت های ابرو

**************

از این کین سقف سبز و طاق مینا بر کشند / منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود.

**********

چشمم که به چشم آن پری چشم افتاد / از چشم پری ٬ چشم به چشمم افتاد

خواستم که از دو چشمش بربایم چشمی / از چار طرف چشم به چشمم افتاد

***************

چشم یار توست ای مرد شکار / از خس و خاشاک او را پاک دار

هین ٬ به جاروب زیان گردی مکن / چشم را از خس رها گردی مکن

*****************

چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی

 **************

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست / با دیده مرا خوش است چون دوست در اوست

*************

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم ٬ خیره به دنبال تو گشتم

*********************

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست / کرم نما و فرود آ ٬ که خانه خانه ی توست

*********

در دیده ی دل جلوه گرت می بینم / هر لحظه به شکل دگرت می بینم

هر بار که در دیده ی دل می گذری / از بار دگر خوب ترت می بینم

******************

صفای گونه سرخ بسان جام می سر پر / که می نوشد از آن عاشق ٬ شراب ناب سکرایی

********************

آن جوابی کان ز گوش آید به دل / چشم گفت از من شنو ٬ آنرا بحل

گوش دلال است و چشم اهل وصال / چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:48  توسط  

کپى شده از سایت ... یادم نیست .

کپی 
سخرانی ایشون در جمعی از دانشجویان دانشگاه آزاد بود .من از این طرز صحبت کردن خیلی خوشم میاد!! واقعا آدم را تحت تاثیر قرار میده... صحبتایی که با شوخی و خنده مطلب اصلی را به همه می رسونن و این جور صحبت کردن از هر کسی بر نمیاد !! مثلا این آخوندهایی که میان بالای منبر و صحبت می کنن، من دلم می خواد!!!اول از همه این را بگم که تخصص دکتر انوشه در تیپولوژی هست . از تفاوت دختران و پسران شروع می کنم :عدد یک نشان دهنده خصوصیات دختران و عدد دو نشان دهنده خصوصیت پسران هست : ۱) اساسا به گفتگو علاقه دارند . ۲) اساسا به سکوت علاقه دارند. ۱) در روز به طور متوسط ۲۶۰۰۰ کلمه حرف می زنند.۲) در روز به طور متوسط ۴۰۰۰ کلمه حرف می زنند. ( قبول ندارم ) ۱) با گفتگو مشکل خود را حل می کنند. ۲) با سکوت مشکل خود را حل می کنند. ۱)اساسا شنوندگان بسیار خوبی اند ) اساسا شنوندگان خوبی نیستند. ( صددرصد قبول دارم ) ۱) به تشریفات توجه دارند. ۲) تشریفاتی نیستند. ۱) بسیار جزیی نگر هستند. ۲) اصولا کلی نگر هستند. ۱) رابطه گرا و مسیر گرا هستند ۲) هدف گرا و افق نگر هستند. ۱) از راه گوش عاشق می شوند ۲) از راه چشم عاشق می شوند. دکتر تعریف می کرد و می گفت که من خودم همیشه به پسرای دانشجو میگم که اگر خواستین مخ دختری را بزنین قبل از اینکه قیافه نحص شما را ببینه اول باهاش تلفنی صحبت کنین و بعد قرار ملاقات بذارین !! و یک ماجرای تقریبا طولانی را در این مورد برامون تعریف کردن. ۴ برخورد و۴ نوع تربیت یک دختر با یک مزاحم تلفنی : تربیت نوع اول و بهترین نوع تربیت : مزاحم : الــــو ، سلام،‌خسته نباشید، حالتون خوبه، عذر میخوام میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ؟ دختر : بدون هیچ صحبتی گوشی را قطع می کنه. تربیت نوع ۲ : مزاحم : الــــو ، سلام،‌خسته نباشید، حالتون خوبه، عذر میخوام میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ؟ دختر : به مادر اشاره می کنه که بیاد گوشی را بگیره که بعدا شرش گردن دختر نیفته !!! تربیت نوع سوم و تربیت رایج در کشور ما : مزاحم : الــــو ، سلام،‌خسته نباشید، حالتون خوبه، عذر میخوام میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ؟ دختر : خفه شو، بی شعور، کثافت، عوضی تربیت نوع ۴ : مزاحم : الــــو ، سلام،‌خسته نباشید، حالتون خوبه، عذر میخوام میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ؟ دختر: الــــــــــــــــو بفرماییـــــن ! ( پسر هم دستش میاد از این طرز کشیدن و نازک کردن صدای دختر ) آقا خواهش می کنم مزاحم نشـــــــــــــــــین !! به قول دکتر این مزاحم نشــــــــــــــــــین! یعنی اینکه مزاحم بشــــــــــــــین!!! و پسرها هم مزاحم میــــــــــــشن! شما دخترها تصور می کنید که پسرها در تماس تلفنی به صحبتهای شما گوش می کنند؟ ابدا، حتی به یک حرف، پسرها فقط به اون حالی که شما روی صداتون دارین توجه می کنن و می فهمن که اهلش هستین ! ( این جا بود که ، صدای دست زدن و هورا کشیدن دانشجوهای دختر بلند شد و متاسفانه این دست زدن و هورا کشیدن اونها به شدت این حرف دکتر را تایید می کرد... و پسرها به شدت آروم شده بودند!!! ) صدای شما ( حالی که روی صداتون هست ) پدر صاحب پسرها را در آورده !!! خود من نسبت به خیلی از این مسایل اعتقادی نداشتم و اصلا باور نمی کردم که پسرها تا این حد سست باشند ..البته سست که نه !! طبیعتشون این جوری هست !!! ولی اگر کسی به جز دکتر این حرفا را بهم میزد فحشش میدادم ! وقتی دکتر این صحبتها را می کرد ، این قدر پذیرفتن این مسائل برای من سخت بود که نمی دونین !! تو خیلی مسائل دست پسرها را به طور کامل رو کرد...پذیرفتنش برام سخت بود چون دلم نمی خواست که باور کنم و بدونم که پسرها واقعا چه موجودیتی دارند !! چون خیلی از مسائلی که من اصلا بهشون فکر نمی کردم و اصلا برای من مهم نبودن را برای پسرها مهم می دونست ! شاید مسائل خیلی بی اهیمت ! البته من این را هم می دونم که همه پسرها در یک سطح نیستند ، اما در نهایت همشون یک طبیعت دارند... فقط بعضی هاشون کمتر و بعضی هاشون بیشتر ! برو بینیم بابا..... برید خودتون را درست کنید، اگه این جوری باشه( که حتما هست ) دخترا چپ برن روی شما تاثیر میذاره ، راست برن باز هم ، این وری برن ، اون وری برن !! ای بابا !ولی گذشته از همه این حرفا خود دکتر خیلی به این موضوع تاکید کرد که حتما دخترها به خودشون برسن اما نه در حدی که زیاده روی باشه ... مثلا می گفت یک دختری که صورت پر مویی داره ، باید حتما خودش را مرتب کنه ! اما با اینکه موهاشون را رنگ میزنن و بیرون میذارن مخالف بود...رابطه دختر، پسرها را هم تا حدی صحیح می دونست... و بهتر می دید که با پسری که آشنا شدین به هیچ وجه به سینما نرید ! خیلی روی سینما تاکید می کرد...خیلی...البته خیلی در مورد اینکه چرا با سینما رفتن مخالف هست توضیح داد و توضیحاتشون هم واقعا منطقی بود... رابطه یک دختر و پسر را در حد قدم زدن مشکلی نمی دونستن ، ولی برای اینکه بخوان به پارک برن بیشتر تاکید داشتند که یکی از دوستان دختر هم با اونها باشه بهتره ! میدونین همه مثل هم نیستند ولی دکتر بیشتر این حرفها را میزد، چون دیگه به قیافه ظاهری هیچ کس نمیشه اعتماد کرد . و جالب این جا بود که پسرها در تمام مدتی که دکتر صحبت می کردن ساکت نشسته بودن ! فقط یه جایی بود که صدای دست زدن پسرها بلند شد که اونم شدیدا تو ذوقشون خورد : یک مردی از خدا می پرسه که ، خدایا چرا زنها را زیبا آفریدی ؟خدا می فرماین: برای اینکه توی مرد ، زن را دوست داشته باشی . مرد می پرسه پس چرا زنها را این قدر احمق آفریدی ؟ ( صدای دست زدن پسرها ) خدا جواب میده : چون زن بتونه توی مرد را دوست داشته باشه ! ( صدای خنده های بلند دختران و دست زدنشون و ساکت شدن پسرها به طرز فجیعی ! )اما ادامه تفاوتهای دختران و پسران : ۱) در گذشته سیر می کند ۲) در آینده سیر می کند. ۱) در جوانی مهربان و در پیری خودخواه ۲) در جوانی خودخواه و در پیری مهربان. ۱) به بود و نبود توجه خاصی دارند ۲) به بایدها و نبایدها توجه خاصی دارند. ۱) وقتی عاشق می شوند یک سوم انرژی تمرکز آن ها افت پیدا می کند ۲) وقتی عاشق می شوند انرژی و تمرکز آنها ۹/۱ برابر افزایش می یابد. ۱) در زمان شکست عاطفی افسرده می شوند ( تاثیر منفی برای دختران جامعه ) ۲) در زمان شکست عاطفی آرام و ساکت می شوند. ۱) به احساسات خود توجه دارند ۲) به احتیاجات خود توجه دارند. ۱) خانمها در جوانی و در پیری عشق اول است، دوم سلامتی و سوم پول ۲) آقایان در جوانی ابتدا عشق، دوم پول و سوم سلامتی مهم است اما در پیری ابتدا سلامتی، پول ودر آخر عشق مهم است. ۱) عشق تمام زندگی یک دختر را در بر می گیرد ( به خاطر همین هست که یک دختر از شکست عاطفی ضربه بدی می خوره ) ۲) عشق قسمتی از زندگی آقایان را در بر می گیرد. من خودم اکثر این تفاوتها را قبول دارم و از این صحبتها به این نتیجه رسیدم که خانمها وقتی کسی را دوست دارن تا آخر هم دوست دارن اما آقایون دقیقا بالعکس هستند. خیلی داستانهای بامزه ای تعریف کردن که اگه شد بعدا میام تعریف می کنم !فقط دوست دارم که هر کی این پست را می خونه نظر واقعی خودش را در این مورد بده ...علی الخصوص آقایون ! میخوام ببینم که تا چه حد این صحبتها را تایید می کنند... البته من خودم تاییدشون کردم و این را هم یادآور میشم که همه مثل هم نیستند ، اما تمام دخترها یک طبیعت و تمام پسرها هم دارای یک طبیعت هستند فقط توی کم و زیادش با هم فرق دارند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:17  توسط  

شعر از مولانا

حکایت بشنو از تاریخ‌گویتا بری زین راز سرپوشیده بوی
مارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بودآنک جویندست یابنده بود
در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبرست
لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادبسوی او می‌غیژ و او را می‌طلب
گه بگفت و گه بخاموشی و گهبوی کردن گیر هر سو بوی شه
گفت آن یعقوب با اولاد خویشجستن یوسف کنید از حد بیش
هر حس خود را درین جستن بجدهر طرف رانید شکل مستعد
گفت از روح خدا لا تیاسواهمچو گم کرده پسر رو سو بسو
از ره حس دهان پرسان شویدگوش را بر چار راه آن نهید
هر کجا بوی خوش آید بو بریدسوی آن سر کاشنای آن سرید
هر کجا لطفی ببینی از کسیسوی اصل لطف ره یابی عسی
این همه خوشها ز دریاییست ژرفجزو را بگذار و بر کل دار طرف
جنگهای خلق بهر خوبیستبرگ بی برگی نشان طوبیست
خشمهای خلق بهر آشتیستدام راحت دایما بی‌راحتیست
هر زدن بهر نوازش را بودهر گله از شکر آگه می‌کند
بوی بر از جزو تا کل ای کریمبوی بر از ضد تا ضد ای حکیم
جنگلها می آشتی آرد درستمارگیر از بهر یاری مار جست
بهر یاری مار جوید آدمیغم خورد بهر حریف بی‌غمی
او همی‌جستی یکی ماری شگرفگرد کوهستان و در ایام برف
اژدهایی مرده دید آنجا عظیمکه دلش از شکل او شد پر ز بیم
مارگیر اندر زمستان شدیدمار می‌جست اژدهایی مرده دید
مارگیر از بهر حیرانی خلقمار گیرد اینت نادانی خلق
آدمی کوهیست چون مفتون شودکوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و که حیران اوستاو چرا حیران شدست و ماردوست
مارگیر آن اژدها را بر گرفتسوی بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهایی چون ستون خانه‌ایمی‌کشیدش از پی دانگانه‌ای
کاژدهای مرده‌ای آورده‌امدر شکارش من جگرها خورده‌ام
او همی مرده گمان بردش ولیکزنده بود و او ندیدش نیک نیک
او ز سرماها و برف افسرده بودزنده بود و شکل مرده می‌نمود
عالم افسردست و نام او جمادجامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیانتا ببینی جنبش جسم جهان
چون عصای موسی اینجا مار شدعقل را از ساکنان اخبار شد
پاره‌ی خاک ترا چون مرد ساختخاکها را جملگی شاید شناخت
مرده زین سو اند و زان سو زنده‌اندخامش اینجا و آن طرف گوینده‌اند
چون از آن سوشان فرستد سوی ماآن عصا گردد سوی ما اژدها
کوهها هم لحن داودی کندجوهر آهن بکف مومی بود
باد حمال سلیمانی شودبحر با موسی سخن‌دانی شود
ماه با احمد اشارت‌بین شودنار ابراهیم را نسرین شود
خاک قارون را چو ماری در کشداستن حنانه آید در رشد
سنگ بر احمد سلامی می‌کندکوه یحیی را پیامی می‌کند
ما سمعیعیم و بصیریم و خوشیمبا شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می‌رویدمحرم جان جمادان چون شوید
از جمادی عالم جانها رویدغلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدتوسوسه‌ی تاویلها نربایدت
چون ندارد جان تو قندیلهابهر بینش کرده‌ای تاویلها
که غرض تسبیح ظاهر کی بوددعوی دیدن خیال غی بود
بلک مر بیننده را دیدار آنوقت عبرت می‌کند تسبیح‌خوان
پس چو از تسبیح یادت می‌دهدآن دلالت همچو گفتن می‌بود
این بود تاویل اهل اعتزالو آن آنکس کو ندارد نور حال
چون ز حس بیرون نیامد آدمیباشد از تصویر غیبی اعجمی
این سخن پایان ندارد مارگیرمی‌کشید آن مار را با صد زحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جوتا نهد هنگامه‌ای بر چارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهادغلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگیری اژدها آورده استبوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خام‌ریشصید او گشته چو او از ابلهیش
منتظر ایشان و هم او منتظرتا که جمع آیند خلق منتشر
مردم هنگامه افزون‌تر شودکدیه و توزیع نیکوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخاحلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحامرفته درهم چون قیامت خاص و عام
چون همی حراقه جنبانید اومی‌کشیدند اهل هنگامه گلو
و اژدها کز زمهریر افسرده بودزیر صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهای غلیظاحتیاطی کرده بودش آن حفیظ
در درنگ انتظار و اتفاقتافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرم‌سیرش گرم کردرفت از اعضای او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفتاژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مارگشتشان آن یک تحیر صد هزار
با تحیر نعره‌ها انگیختندجملگان از جنبشش بگریختند
می‌سکست او بند و زان بانگ بلندهر طرف می‌رفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیراژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شداز فتاده و کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشتکه چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میشرفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج راسهل باشد خون‌خوری حجاج را
خویش را بر استنی پیچید و بستاستخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده استاز غم و بی آلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون اوکه بامر او همی‌رفت آب جو
آنگه او بنیاد فرعونی کندراه صد موسی و صد هارون زند
کرمکست آن اژدها از دست فقرپشه‌ای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراقهین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده می‌بود آن اژدهاتلقمه‌ی اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و آمن شو ز ماترحم کم کن نیست او ز اهل صلات
کان تف خورشید شهوت بر زندآن خفاش مردریگت پر زند
می‌کشانش در جهاد و در قتالمردوار الله یجزیک الوصال
چونک آن مرد اژدها را آوریددر هوای گرم خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنه‌ها کرد ای عزیزبیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بی جفابسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنی کی رسدموسیی باید که اژدرها کشد
صدهزاران خلق ز اژدرهای اودر هزیمت کشته شد از رای او
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:11  توسط  

شعر از مولانا

آن يکي آمد در ياري بزد
گفت يارش کيستي اي معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خواني مقام خام نيست
خام را جز آتش هجر و فراق
کي پزد کي وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکين و سالي در سفر
در فراق دوست سوزيد از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانه‌ي همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بي‌ادب لفظي ز لب
بانگ زد يارش که بر در کيست آن
گفت بر در هم توي اي دلستان
گفت اکنون چون مني اي من در آ
نيست گنجايي دو من را در سرا
نيست سوزن را سر رشته‌ي دوتا
چونک يکتايي درين سوزن در آ
رشته را با سوزن آمد ارتباط
نيست در خور با جمل سم الخياط
کي شود باريک هستي جمل
جز بمقراض رياضات و عمل
دست حق بايد مر آن را اي فلان
کو بود بر هر محالي کن فکان
هر محال از دست او ممکن شود
هر حرون از بيم او ساکن شود
اکمه و ابرص چه باشد مرده نيز
زنده گردد از فسون آن عزيز
و آن عدم کز مرده مرده‌تر بود
در کف ايجاد او مضطر بود
کل يوم هو في شان بخوان
مر ورا بي کار و بي‌فعلي مدان
کمترين کاريش هر روزست آن
کو سه لشکر را کند اين سو روان
لشکري ز اصلاب سوي امهات
بهر آن تا در رحم رويد نبات
لشکري ز ارحام سوي خاکدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکري از خاک زان سوي اجل
تا ببيند هر کسي حسن عمل
اين سخن پايان ندارد هين بتاز
سوي آن دو يار پاک پاک‌باز
گفت يارش کاندر آ اي جمله من
ني مخالف چون گل و خار چمن
رشته يکتا شد غلط کم شو کنون
گر دوتا بيني حروف کاف و نون
کاف و نون همچون کمند آمد جذوب
تا کشاند مر عدم را در خطوب
پس دوتا بايد کمند اندر صور
گرچه يکتا باشد آن دو در اثر
گر دو پا گر چار پا ره را برد
همچو مقراض دو تا يکتا برد
آن دو همبازان گازر را ببين
هست در ظاهر خلافي زان و زين
آن يکي کرباس را در آب زد
وان دگر همباز خشکش مي‌کند
باز او آن خشک را تر مي‌کند
گوييا ز استيزه ضد بر مي‌تند
ليک اين دو ضد استيزه‌نما
يک‌دل و يک‌کار باشد در رضا
هر نبي و هر ولي را ملکيست
ليک تا حق مي‌برد جمله يکيست
چونک جمع مستمع را خواب برد
سنگهاي آسيا را آب برد
رفتن اين آب فوق آسياست
رفتنش در آسيا بهر شماست
چون شما را حاجت طاحون نماند
آب را در جوي اصلي باز راند
ناطقه سوي دهان تعليم راست
ورنه خود آن نطق را جويي جداست
مي‌رود بي بانگ و بي تکرارها
تحتها الانهار تا گلزارها
اي خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بي‌حرف مي‌رويد کلام
تا که سازد جان پاک از سر قدم
سوي عرصه‌ي دور و پنهاي عدم
عرصه‌اي بس با گشاد و با فضا
وين خيال و هست يابد زو نوا
تنگ‌تر آمد خيالات از عدم
زان سبب باشد خيال اسباب غم
باز هستي تنگ‌تر بود از خيال
زان شود در وي قمر همچون هلال
باز هستي جهان حس و رنگ
تنگ‌تر آمد که زندانيست تنگ
علت تنگيست ترکيب و عدد
جانب ترکيب حسها مي‌کشد
زان سوي حس عالم توحيد دان
گر يکي خواهي بدان جانب بران
امر کن يک فعل بود و نون و کاف
در سخن افتاد و معني بود صاف
تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:7  توسط  

اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست !

fake it to make it

من خسته نخواهم شد.

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است.

خدایا به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

بهشت با سند منگوله دار

اگر سوالات امروز جوانان را با علوم امروز نمیتوانیم پاسخ دهیم این سوالات تبدیل به سوالات یالنحلی می شود که نیاز به دانش جدید دارد .

دوستت دارم 1000 -1

1000 مرتبه  900 جمله ي عا شقانه را  در 800 جاي مختلف خواندم و  به 700 زبان پيش 600 نفر  مطرح  كردم  500 نفر 400 جمله ي  مرا  به 300  زبان  و  در 200  برگ  ترجمه كردند .  كه  هر 100 بار  براي 90    روز  روزي 80  دقيقه  آنرا  خواندم  و 70 جمله  را  در60  بار هر بار براي 50 روز   روزي 40 مرتبه  براي  تو   تكرار  كردم 30 تاي  آنرا  آموختي  پس 20  روز  هر 10 دقيقه  از  تو  9 سوال  كردم 8  مرتبه به 7 سوال  من 6 جواب  دادي و در فاصله ي   5  روز طي  4  ساعت 3 مرتبه تو را ديدم 2 ساعت نوازشت كردم  تا1 مرتبه   بگويي دوستت دارم.

این ره مقصد و من نو سفرم 

خرم انروز کز این مرحله بر بندم بال

وز در کوی تو پرسند رفیقان خبرم

داستان های قدیم به نگارش مدرن

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید اوبه شهر رفته و در انجا شلوارهای جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل می زند . موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلرک می زند . دیروزکه حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد پترس خمیشه پشت میز کامپیوترش نشسته و چت می کد روزی پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد. چون او زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و از این رو در حال چت کردن غرق شد . برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت خانه همیشه سوت و کور بود . الان چند سال است که کوکب همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد او اصلا حوصله ی مهمان ندارد او پول ندارد که شکم مهمان ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او اخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به اوگوشت خر فروخته بود اما او از چوپان درغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان درغگو دارد به همین دلیل است که دبگر در کتاب های دبستان از آن داستان های قشنگ وجود ندارد .

 

 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل ما را  

                        به خال هندو اش  بخشم سمر قند و بخارا

امیر نظام گروسی

اگر آن کرد گروسی بدست ارد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوان مردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمر قند و بخارا را

دکتر انوشه

اگر آن مه رخ تهران بدست ارد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود .

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کرد . خانواده دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق نا ممکن برگیرد . و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد . اما او تنها لبخند میزد . او می دانست که همگان تصور می کردند و عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده . . . اما خودش می دانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند . اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند . پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد . . .

وی گفت : فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .

همه دختران خوب و بد ، زشت و زیبا  و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در آنجا گفت : من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمی کنم . تنها یک خواسته دارم . . .

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را می دهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند . هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود .

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت . . .

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر می کنی پسر پادشاه میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب می کند . . . !

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است . . .

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک می شد . . . اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود می رسید و به آن آب می داد و از آن مراقبت می کرد گلی از آن نمی رویید . . . او روز به روز افسرده تر می شد . به گفته دوستانش پی می برد . تا روز موعود . . .   .

که همه دختران شهر با گلدان هایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند . . . یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رزهای سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز . . . اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد . تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند . . .

شاهزاده که گلدان ها را یکی یکی می گرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد . . . سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب آورد . . .

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده . . .   .

همهمه ای راه افتاد . همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه می کردند . . . که پسر پادشاه گفت : مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود . در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود . . . !!

پس وی هیچ گاه در زندگی به من  دروغ نخواهد گفت . . . . . . . . . .    .

انکس که بداند و بداند که بداند (این بداند دوم یک فهم معرفتی از دانستن اول است)

و انکس که بداند و بفهمد که بداند

انکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

انکس که بداند و نداند که بداند (مثل فارق التحصیلان دانشگاه های ما )

انکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نما که بیش از این خفته نماند

انکس که نداند وبداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برساند

انکس که نداند و نداند که نداند

و نخواهد که بداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند

ما دو جور جهل داریم : یک جهل ساده و بسیط که فرد میدونه که نمیدونه

و یک جهل مرکب که فرد نمیدونه که نمیدونه این فکر میکنه که همه چیز رو می دونه

 

دکتر انوشه

سلام دکتر انوشه روز پنج شنبه ۲۰.۱۲.۱۳ز۸۸  به اصفهان می ایند :   ساعت ۳.۵ بعد از ظهر میدان لاله تالار هنر موضوع سخنرانی اکستازی و اعتیاد.

 

خوش دارم از ان تا که کنم کاری که نیازارم دل بی خواری

زهر است عطای خلق / هر چند دوا باشد / حاجت ز که می خواهی / انجا که خدا باشد/

 

می رقصم و می چرخم و مینوشم از این جام/بی خود شده از خویشم و از گردش ایام/این عشق الهی است/حق لا یتناهیست/این عشق الهی است/این شور خداییست.

 


موفقیت را باور کنید.

موفقیت نا محدود

روز اول قدرت درونی

اغلب مردم نمی دانند واقعا از زندگی چه می خواهند ؛ اما بدتر از آنان کسانی هستند که می دانند چه می خواهند اما هیچ کاری در جهت به دست آوردن آن نمی کنند.

روزی همین امروز است.
همین الان تصمیم بگیرید. نخواهید در جایگاهی باشید که مرتبه اش پایین تر از آنی است که مرتبه اش شما لایقش هستید.

از خود بیش از آنچه دیگران از شما انتظار دارند متوقع باشید.

تصمیم گیری

هر چه احتمال منفی است را قطع کنید.

نترسید

 تنها راه برای بر طرف ساختن ترس روبرو شدن با آن است .

اگر ترس بر زندگی تان سایه انداخته ، به سراغش بروید ،  رودررویش باستید و به سویش حمله ور شوید.

شکست ترس 

شکست دادن شکست

هر روز ساعت شش صبح ، با نشاط و سر زنده و پر شور و اشتیاق از خواب برخیزید .

ترس واکنش طبیعی بدن برای آگاه کردن ما از وقوع احتمالی یک مشکل است.

در حقیقت ترس نیز مانند هر چیزی به اندازه و بجا باشد.

شاید در ابتدا محدود ساختن ترسهایتان چندان ساده به نظر نرسد ، اما این کار عملی است. این کار باید به تدریج و مداوم صورت گیرد.

اصل انعطاف پذیری

1-  بدانید چه می خواهید

2-  دست به کار شوید

3-  نتایج کارهای خود را زیر نظر داشته باشید .

به حاصل کارهایتان خوب توجه کنید.

پس از این که تصمیم گرفتید ، خود را وادار به  عمل کنید.

قابلیت انعطاف از خصایل افراد موفق است .

 

محاکمه آدم!

-
نامت ؟
- آدم!

-
فرزند چه کسی؟
- مرا نه پدری ست و نه مادری. بنویس اول یتیم عالم خلقت!

-
محل تولد؟
- بهشت پاک

-
اینک محل سکونت؟
- زمین خاک!


-
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
- امانت است!


-
قدت؟
- روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!


-
اعضای خانواده؟
- حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

-
روز تولدت؟
- در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

-
رنگت
- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

-
وزنت؟
- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

-چشمت ؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان!
-
جنست؟
- نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

-
شغلت؟
- در کار کشت امید به روی خاک.

-
شاکی تو؟
- خدا!!!

-
نام وکیل؟
- آن هم فقط خدا!

-
جرمت؟
- یک سیب از درخت وسوسه!

-
تنها همین؟
- همین و بس!!!


-
حکمت؟
- تبعید در زمین!

-
نام شریک جرم؟
- حوای آشنا...
- ترسیده ای؟
- کمی...

-
ز چه؟
- از آن که شوم من اسیر خاک!


-
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
- بلی!

-
چه کس؟
- گاهی فقط خدا!

-
داری گلایه ای؟؟؟
- دیگر گله که نه! ولی...

-
ولی که چه؟
- حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

-
دلتنگ گشته ای؟
- زیاد!

-
برای که؟
- تنها فقط خدا!

-
آورده ای سند؟
- بلی!

-
چه؟
- تنها دو قطره اشک!

-
داری تو ضامنی؟
- بلی!

-
چه کس؟
- چه کس به جز خدا!

-
و آخرین دفاع؟
- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:54  توسط  

شریعتی

A Message to the Enlightened

 Thinkers

 

"Surah al Rum - The Romans"

by: Dr. Ali Shariati

Part I

In the name of Allah, the God of Muhammad, the last messenger of awareness, ability and liberty;

God of Imam Ali, the example of a true Muslim, the victim of oppression, the leader of mankind;

In the name of Allah, the creator of the house of Fatimah in whom one's hopes for freedom are placed, that small house which is as large as the universe ...

In the Name of Allah, the God of Abudhar, the example of the mustadafin, the oppressed people of the past and the present; the God of those who throughout history have suffered and experienced torture and of those who today continue to endure pain until the reappearance of the twelfth Imam Allah of those who have been deprived of worldly possessions throughout history. Although poor, they always followed the path of Ibrahim and inherited the quality of fighting to achieve freedom from the time of Adam to that of Husayn, and from the latter to eternity they will continue to struggle to save humanity;

In the Name of Allah, the God of the martyrs (shuhada) who gave their lives for the cause of truth and justice.
Dear Brothers and Sisters,

While waiting for the program to commence, I listened to the splendid presentation by the young man It prompted me to think about Ali's character and how enlightening it is to love him. Therein may lie the answer! If only a spark-emitting understanding of Ali's character can be ignited in this corrupt environment which has caused the deterioration of our generation, and if that spark can be caught by the hearts of our youth, the darkness of the lagoon will be overcome by love. Such an approach may yield freedom and under- standing.

Throughout the world, plots have been devised to preoccupy and destroy the young generation. Instead of being presented with the genuine justice and freedom that they need and expect, our youth are given "the freedom of sex." All areas of communication (radio, television, the press, art, etc.) are attempting to satisfy "sexual needs." On the other hand, if we would expose our youth to "Ali's school" and endow them with a flame of the everlasting fire from the quiet and abandoned house of Fatimah, we could ignite fire in them. Furthermore, our stagnating, silent and divided society would be confronted with a new ray of hope, energy, movement and aim. A bright and conscious generation could then be raised according to those principles practiced by Ali and left behind for mankind through his patience, silence, pains, and struggles.

I hope soon to see the day when the present state of affairs, which is colored by pessimism, cursing and evil-teaching perpetuated among Muslims by the enemies of Islam in order to instigate trouble between them so that they can forget the real enemy, will be transformed. Instead of wasting their energy on differences as well as accusing, cursing, humiliating, rejecting and condemning one another, all Muslims should follow the true Islamic teachings and enjoy friend- ship and understanding. I hope this day is not too far away! It will be a day when our modern university students along with those of the religious schools, hawzat, our professors along with the 'ulama, our illiterate believers along with the intellectuals, our youth along with the elderly, our modernized along with the traditionalists, our daugh- ters along with their mothers, our sons along with their fathers will all be able to sit together and defend each other in a united struggle against the plots facing Muslims. It will also be the day when Muslims enhance their knowledge of true Islam. Let us pray to witness such a day soon.

In this presentation, I will attempt to delineate a common goal and strategy which should be adopted by Muslims throughout the world. It is based on the only scripture available to Muslims, the Glorious Qur'an, whose teachings are capable of transcending all sects, divisions, and scattered factions of Muslims and simultaneously is capable of producing the re-union of Muslims and a revival of Islamic brotherhood.

To date, the Qur'an is the only document that has been safe from (major or minor) changes or distortions by the enemies of Islam. Although the internal and external enemies, which included the ruthless superpowers, the caliphs, the kings and the evil 'ulama did everything in their power to counteract or destroy the Qur'an, their attempts failed. Their fear of the Qur'an persisted until they resorted to distorting the interpretation of the Qur'an for the Muslims. Furthermore, the enemies of Islam have tried to remove the Qur'an as a frame of reference from the Muslim's way of life and pattern of thinking (even for the theology students). For those who were steadfast in their interest in the Qur'an, the enemies wholeheartedly sought to attract attention to the beauty of the cover, print or proper recitation of the Qur'an, but not to its contents.

Regardless of past plots to undermine the Qur'an or the endurance of the differences among Muslims, all Muslims of the worldyold or young, illiterate or literate, Shi'i or Sunni, Eastern or Western and from every cultural backgroundyall firmly agree that the Qur'an is the foundation of Islam. And, in spite of centuries of efforts to prevent the Qur'an from being exposed and considered, the holy book has survived and remained uncorrupted. Therefore, it is the responsibility of the conscientious Muslims to focus on reintroducing the Qur'an to the Muslim society. Where should they begin? It is highly recom- mended that concerned Muslims, wherever they may be, meet in a nearby mosque, a Husayniyah, any religious, scientific or cultural center, a city or village, an office, or even a factory, in order to establish a center for Qur'anic studies. In initiating such a project, any level of classes may be established. The ultimate goal will be to have the mosques, Husayniyah and religious gatherings concentrate on the contents of the Qur'an. However, for a better understanding of the Qur'an, attention to the traditions and history of the Prophet and his righteous followers must accompany Qur'anic study.

The holy Qur'an should always remain with Muslims to the degree that its light may pulsate and enlighten the heart. Under such circumstances, sects and differences will disappear, and unity will emerge under the shade of the Qur'an. In the final analysis, the language and arbitration of the Qur'an will cause pessimism and misunderstanding to be replaced by optimism and understanding.

Because of the occasion (the commemoration of the martyrdom of Imam Ali), it would be most appropriate to talk about the morals and characteristics of Imam Ali. However, as a substitute, I have decided to select a part of the Qur'anic text for discussion. My intention is not to claim that I am a qualified exegete of the Qur'an nor that I am very knowledgeable of its contents, but rather to present an example and evidence supporting the contention of those who believe that the Qur'an is alive . Such an assertion is not due to prejudice on the part of the believers but results from what is clear and observable to every Muslim or non-Muslim who is fair, conscientious and open-minded.

A study of Surah XXX of the Qur'an, al-Rum, will be made. This surah could have been revealed just today to the Muslims, so precisely does it reflect their present conditions. Furthermore, it is an unusual motivating and living message to all contemporary, responsible individuals, especially those enlightened Muslims who energetically and persistently struggle to bring knowledge and awareness to the afflicted members of their society; and regardless of frustrations and oppositions, responsible Muslims remain firm in their efforts to overcome oppression.

As already mentioned, this surah is an example used to confirm the fact that the Qur'an is always living while other things are changing. For example, some beings die while some others are born. Moreover even man's pains, needs, thoughts and fate in societies are constantly transformed. Nevertheless, the Qur'an, the word of Allah, remains constant throughout all reforms and evolutions. It is applicable to all times and places; irrespective of political, cultural, and social class the Qur'an will lead to the freedom of every conscious individual. Lastly, before pursuing the commentary on the Surah al-Rum, I wish to take this opportunity to apologize for introducing a surah of the Qur'an in the form of a lesson instead of the detailed and interpretive fashion which is the traditional practice in religious gatherings. because of time constraints, the complete text of the surah will not be discussed. Emphasis will be placed mainly on those ayat that relate to the central message of the surah. The audience is urged to study, at its convenience and with the assistance of available interpretations, the whole surah. Through undivided attention and concentration, the great meaning of the surah will be discovered. Only then will the call "to return to the Glorious Qur'an" be understood. If responsible enlightened souls in Muslim societies who are searching for a method, an ideology and a solution to the problems of their nation would return to the greatest book, they would learn the best lessons from it. They would actually feel the uniqueness and wondrous nature of the Qur'an and its teachings:

In the name of Allah, the merciful, the beneficent. Alif, Lam, Mim. The Byzantines (Romans) have been defeated in the nearer land, and they, after their defeat, will be victorious within ten years, Allah's is the command in the former case and in the latter and on that day believers will rejoice. (XXX :1-4).

These ayat are the core and the essence of the surah. The Qur'an makes a prediction of which no one is aware. It gives an accurate description of when "something" will happen. What, when and where will it be? As revealed to the Prophet Muhammad, the ayat state that the Byzantines will be victorious ten years after their defeat in the nearer land. Remember, such a prediction was not the Prophet's personal opinion; if he doubted the genuineness of the prediction, he would never have mentioned it. Consider the fact that the Prophet Muhammad did not say that the event would occur in the "near future" so that it could be interpreted as the next thirty or even hundred years (even though this is also less than a wink in comparison to the length of history). Without ambiguity, he defined the period after defeat and before victory within the range of ten years.

History attests to the validity of the prediction made in the surah. Like others throughout the Qur'an, the statement causes one to believe in pure miracles which are beyond human comprehension. Certain concepts may appear illogical, but when a phenomenon is revealed throughout the Qur'an and repeated by the Prophet, people begin to believe and admit that the Qur'an and prophet Muhammad are unique sources of knowledge.

To achieve recognition by the ordinary people, the prophets had to perform miracles, especially physical ones like those rendered by Moses, Jesus, Muhammad and all other prophets. The ability to perform miracles persuaded the illiterate people that the knowledge and power of these prophets originated from a source beyond physical reality (i.e., the unseen). An illiterate person was one who expected the Prophet to change a pebble into gold before he could believe in his prophethood. In contrast, the conscious person who commanded awareness accepted the prophets not as a result of their miracles, but rather because of the essence of their message.

An insightful believer knows the value of the Qur'an by its meaning, rhythm, phonetics and harmony of words, which are rare and very different from words used by mankind. Even without predictions or miracles, a literate and conscious individual realizes the uniqueness of the Qur'an. Consequently, the Qur'an is the greatest miracle of the Prophet Muhammad. It was sent for the time of the Prophet as well as future times when man would reach a much higher level of awareness, comprehension and logic, when he would readily acknowledge the Qur'an as the word of Allah and recognize it as the best proof of the Prophethood of Muhammad.

The early Muslims (Ali, Abudhar, 'Ammar, Salman, etc.) never demanded any miracle from the Prophet. As soon as the Prophet spoke, they recognized the merit of his message. For instance, upon returning from the desert and meeting the Prophet, Abudhar asked him about his prophethood and message. The simple reply of the Prophet convinced Abudhar that he was "the one that the living souls were awaiting." Motivated by faith and sincerity, Abudhar spent his wealth and life to support and disseminate the Prophet's message. Likewise, when at the age of eight Imam Ali (who was living with the Prophet because of his family's misfortune) saw the Prophet and his wife Khadijah praying and prostrating, he inquired about their behavior. Once again, the Prophet provided a simple response by stating that he had been chosen by Allah to address the people and make them aware of two essential principles. They were, firstly, that Allah is one and the only truth while all other gods were false, and secondly, that Muhammad was his messenger. Ali reacted strangely; he told the Prophet that he wished to consult his father. The Prophet agreed that Ali should do so. Following the dialogue, Ali immediately went to his room. He was awake all night pondering over the invitation and the message the Prophet referred to. The next morn- ing, before leaving the Prophet's home or any consultation with his father, Ali met with the Prophet and requested to be introduced to Islam. Ali explained how he had carefully thought about their discussion and concluded that since Allah did not consult Abu Talib, Ali's father, before creating him, so it was not necessary to seek his father's permission to worship Allah. Ali repeated his request that the Prophet introduce him to Islam. The Prophet fulfilled Ali's wish. Shaking the Prophet's hand, Ali pledged allegiance. The famous historian Thomas Carlyle comments: "When this small hand was placed in the strong hand of the Prophet, the path of history changed." This was how the conscious people believed: they did not expect to witness physical miracles.

And now, back to Surah al-Rum. Those who were cognizant of the surah were fascinated by its prediction, which later materialized. The defeat of the Byzantine Empire and its victory ten years later was a miracle which attested to the prophecy of the Prophet Muhammad and the fact that the Qur'an was in fact Allah's word. However, does the Surah mean only to predict the future? Does it talk only about something which occurred once as a miracle and is no longer significant? Is there no other underlying message in the ayat for those who are confronted with today's corrupt conditions and who, out of a sense of responsibility toward the future, try to identify their prob- ems? Is there no other message for those enlightened souls who feel bligated to find an ideology, a communication or a way to fulfill their promises and duties toward mankind?

Can it be that the Qur'an is only a Holy Book whose predictions have been proven valid with time? Certainly not. Behind the great miracle lies a great message. It may be compared to the sunrise. When watched daily, the sunrise appears the same but, in reality, it crosses over the changes of civilizations, systems and generations. Emitting life, warmth and knowledge, the sunrise appears as if it lasts forever. Mankind needs the Qur'an as it needs sunshine, irrespective of the era in history, genealogical considerations or cultural, agricul- tural, economic and political conditions. Furthermore, the Qur'an should not be compared with the words of an author, a poet, a philosopher or a sociologist. The following discussion of Byzantium will show how the Qur'an is still very much alive. Hypothetically speaking, if today there were a prophet delegated to receive a new revelation for the Muslims, without any doubt it would be again the Surah al-Ram.

For clarifying the meaning of the Surah and the occasion when it was revealed a review of the relevant geography and history is warranted. Although the geography of the region has been altered, a look at any contemporary map of the Fertile Crescent will be of help. The regions to note are the Arabian Peninsula, particularly the cities of Mecca and Medina, and the regions of the. ancient Persian and Byzantine empires. In terms of the position of the Prophet in the scenario, he was born during 57>571 CE and became a prophet at the age of forty; the peak of his prophethood occurred around 622 CE What was the world's situation as well as the Prophet's position in 622 CE? The surah was revealed in Mecca before the Prophet migrated to Medina. At that time, the number of the Prophet's companions and followers and Muslims was minimal. Except for a few, they were all very poor and suffered torture at the hands of the non-believers. Most of the early Muslims were homeless foreigners and were alienated from the rich families and rulers of Mecca. Deprived of tribal relations, capital and the pride of wealth, they were a group of weak, unarmed and impoverished people whose faces reflected pain and suffering. Moreover, the early Muslims such as 'Ammar, Yasir and Sumayyah were exploited by the existing mas- ters, criminals, and landowners of Ta'if as well as the Quraysh caravan owners.

A black Abyssinian female slave from Mecca, Sumayyah was married to Yasir, a poor Arab who immigrated to Mecca from the desert of Yemen. Prior to his marriage, Yasir had been a poverty- stricken, homeless, and lonely man. Upon finding a job as a servant in Mecca, Yasir had asked Sumayyah to marry him and she had accepted. 'Ammar was the first product of their marriage. The family's racial ties and social class were quite obvious. Nevertheless, the three of them were among those who demonstrated interest in Islam during the first year of its proclamation. As a result, they were surely the best candidates to be tortured by their masters (the Quraysh) in order to serve as a warning to other people, lest they do the same. Everyday, Abu-Jahl, a prominent member of the ruling Meccans, took the couple and their son to the hot desert on the outskirts of Mecca where he would torture them under the burning sun until the day ended. During each torture session, Abu Jahl introduced a new torture device. His goal was to make them curse the Prophet, but Yasir, Sumayyah and 'Ammar resisted in spite of the severe torment. Abu Jahl declared he would cease the torture only if the family rejected the Prophet and his message. To show their sincerity towards the Prophet and their ardent belief in Islam, the victims patiently tolerated the torture. Poor and helpless, the Prophet was unable to protect his followers from the wrath of Abu Jahl. Although the Prophet was a member of a powerful family, he was all alone and without any means of defense. To alleviate the misery of Yasir, Sumayyah and 'Ammar, the Prophet could only go to the torture site, watch the family being tortured, and offer moral support and sympathy.

Continue in Part?II
Back to Main Page

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:52  توسط